به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يک راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی،
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میكنند،
دوری كنی ...
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت
شاد نيستی، آن را عوض نكنی ...
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتانديشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری
شادی را فراموش نكن….
به اذن رب
رهائی، کااااااااااااش
چهار میله ست زندان ِ جان
دینُ، خانوادهُ، جامعه ُ، آخری: من
رَه به جایی نبرد بی چاره دل
هر جا رَوَد نیست آزادی از این زندان ِ دل
ترس است تنها زندان بان
دل نترس است ُ عقل: زندان بان
بی عقلی اگر دیوانگیست، باکی نیست
دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کاری نیست
تعهد به جان، گُم گشته زیر باران ِ تعهدات آموخته
صدای من ِ من، شنیده نمی شود؛ در صدای من و من های دگر آمیخته
کاش عقلُ همهء آموخته ها، گم می شد در لحظه
کاش آوای دلُ صدای من ِمن، شنیده می شد هر لحظه
کاش؛ کاش گویان نبودیمُ ترسان نبودیم
کاش مجنون بودیمُ عاقل نبودیم
بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست
دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کار نیست
کاش شعار نباشه ُ حقیقت باشه
کاش همت باشه ُ جرعت باشه
بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست
دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کاری نیست
بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست
دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کار نیست
تقدیم به من ِمن؛ مشکل گشای آخر.
شعر رهائی کاش، سروده شده توسط پیاله در تاریخ:
13/01/06 جمعه ساعت 20:12 دقیقهء شب



