من یه بچه ام.
مامان و بابام یه عالمه ماسک خوشگل و رنگارنگ دارن که هر دفعه یکی رو به من هدیه می دن تا بزنم به صورتم و بقیه بیشتر منو دوستداشته باشن. همین امروز مامان یکی از اون ماسک ها را داد به من و گفت: " یه دختر خوب هیچ وقت بلند نمی خنده " . بابا هم یه روز دیگه یه ماسک خوشگل دیگه به من داده بود: " همیشه باید ناراحتی ات رو از بقیه قایم کنی و یه لبخند ملیح همیشه گوشه لبت باشه! "
مامان گفت: هرچی توی دلته رو نباید به زبون بیاری.
بابا گفت: تو دیگه بزرگ شدی نباید گریه کنی.
مامان: دیگه کفش کتونی به درد سن تو نمی خوره.
بابا: تا جایی که می تونی به همه بگو "آره "؛ مردم از "نه " شنیدن خوششون نمیاد.
مامان: هر کس برات کادو خرید یادت باشه یه کادو هم ارزش اون بهش هدیه بدی.
هم ارزش! یادت نره!
بابا: تو از پس خیلی از کارها بر نمیای.
مامان: وقتی بزرگ بشی، عشق، یه روز، یه هو، وارد زندگیت می شه و تو فقط کافیه بگی "بله"!
مامان: ............
بابا: ..............
من یه بچه ام، نه! من بزرگ شدم. من یه ماسکم. نه! چند تا ماسکم. من... من... من... من
کی هستم؟
داشتم تو خیابون زندگی راه می رفتم که یه دفعه پام به یه مشکل بزرگ گیر کرد و با مخ خوردم زمین. هنوز به حالت عادی برنگشته بودم که دیدم ماسک نازنینم که منو تو دل همه جا کرده بود از وسط نصف شده. حالا با این چهرهء واقعی که حتی برای خودم هم نا آشناست بقیه چه فکری در مورد من می کن ؟
از قلم بدست ِ: رؤیا مصاحبی عزیزم ![]()



