تبليغاتX

 

لمس

 تقدیم به روح هستـــــــــــــــــی - لمس

 

آن نفسی که با خودی
 
 یار کناره می کند
 
 

وان نفسی که بی‌خودی
 
 بادهء یار آیدت
 
 
آن نفسی که با خودی
 
 یار چو خار آیدت
 
 
وان نفسی که بی‌خودی
 
یار چه کار آیدت ؟
 
 
آن نفسی که با خودی
 
 یار کناره می کند
 
 
وان نفسی که بی‌خودی
 
بـــــــادهء یار آیدت
 

آن نفسی که با خودی
 
خود تو شکار پیل شه‌ای
 

وان نفسی که بی خودی
 
 پیل شکـــــــار آیدت
 

آن نفسی که با خودی
 
 بسته ابر غصه‌ای
 

وان نفسی که بی خودی
 
 مه به کنــــــــــــار آیدت
 
 
مه به کنار آیــــــــــــدت 
 
 

آن نفسی که با خودی
 
 یار کنــــــــاره می کند
 
آن نفسی که با خودی , یار کناره می کند. آن نفسی که بی خودی , بادهء یار آیدت

 
وان نفسی که بی خودی
 
 باده یـــــار آیدت
 

آن نفسی که با خودی
 
 همچو خزان فسرده‌ای
 
 
همچو خزان فسرده‌ای

 

وان نفسی که بی خودی
 
 دی چو بهــــــــار آیدت
 
 
دی چو بهار آیـــــــدت
 
 

جمله بی قراریت
 
از طلب قرار توست
 

طالب بی قرار شـــــــو
 
 تا که قرار آیدت
 
 
تا که قرار آیدت
 
 
 
عـــــــاشق جور یار شو
 
 عاشـــــــق مهر یار نی
 
 
عاشق جور یار شـــو
 
عاشق مهر یار نی

 

تا که نگار نازگــــــر
 
 عاشق زار آیدت
 
 
عاشــــــــــــق زار آیدت
  
 آن نفسی که با خودی , یار کناره می کند. آن نفسی که بی خودی , بادهء یار آیدت

خالقِ عشق - لمس

دیده موسی یک شبانی را براه

 
کو همی ‌گفت ای خدا وای اله


تو کجایی تا شوم من چاکــــــــرت


چارقت دوزم کنم شانه سرت


دستکت بوســـــــــم بمالم پایکت


وقت خواب آید بروبم جایکت 


ای فـــــــــدای تو همه بزهای من 


ای بیـــــــادت هیهی و هیهای من 

 

آن نفسی که با خودی
 
 یار چو خــار آیدت
 
 
وان نفسی که بی‌خودی
 
یار چه کـــار آیدت ؟
 

آن نفسی که با خودی

 یار کناره می کنــــــــد


وان نفسی که بی‌خودی

بـــــــــــــادهء یــــار آیــدت

آن نفسی که با خودی , یار کناره می کند. آن نفسی که بی خودی , بادهء یار آیدت 

 

خالقِ عشق - لمس

لمس - لمس لمس 


جمله ناگوارشت
 
از طلب گوارش است
 

ترک گوارش ار کنی
 
 زهر گوار آیـدت
 

جمله بی مرادیت
 
از طلب مراد توست
 

ورنه همه مرادها
 
همچو نثار آیـدت
 

خالقِ عشق - لمس


عـــــــــاشق جور یار شو
 
 عاشق مهر یــــــار نی
 

تا که نگار نازگر
 
عاشــــــــــق زار آیدت
 

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد

از مه از ستاره ها ولله عــار آیــــدت

خالقِ عشق - لمس

آن نفسی که با خودی , یار کناره می کند. آن نفسی که بی خودی , بادهء یار آیدت

خالقِ عشق - لمس
حضرت مولانا  
 
+ نوشته شده توسط پیاله در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 3:33 AM |

 جهان گذران و جهان جاودان یکی است - لمس

زنبور ها می دانند که عسل در درون گل پنهان است

می دانند که جهان گذران و جهان جاودان یکی است

اما فریب خورده گان، چگونه این حقیقت را بدانند ؟!

 

فریب خوردگان، آنگاه که به آینه می نگرند،

انعکاس صورتشان را، چهره ای حقیقی می پندارند،

و ذهنی که حقیقت را انکار می کند،

آنچه را که دروغ است راست می انگارد.

 

با آنکه رایحهء گل قابل لمس نیست

بوی خوش آن در همه جا پراکنده و محسوس است

آن کس که وجودش بی نقش و صافی است

این دایرهء مرموز را خوب می شناسد.

از سروده های شاهانهء ساراها

 

امکان زنبور شدن برای همه وجود دارد

هرکسی می تواند در این راه رشد کند

یک زندگی ساده و بدون قالب ریزی، یک زندگی لحظه به لحظه، دروازه و کلید آن است.

 

اگر انسان از گذشته اش رها شود،

یک زنبور می شود

و آن وقت عسل را در همه جا پیدا می کند.

 

عسل واقعاً یعنی چه ؟

قورباغه ها هرگز این را نمی دانند.

 

قورباغه ها در کنار ریشه گیاه، همان گیاهی که گل می دهد و زنبورها شهدش را می برند، زندگی می کنند، اما در طول زندگی هرگز به حوزه آن وارد نمی شوند.

وقتی ساراها درباره قورباغه حرف می زند، منظورش کسانی است که در گذشته هایشان و در زندان خاطرات اسیرند.

وقتی در گذشته ها زندگی می کنی، زندگیت یک تکرار یکنواخت است

شادی و لذت هستی را از کف می دهی

و این شادی همان عسل است

شیرینی لحظه حال

این لذت، همان عسل است

اگر راه گردآوری عسل و چگونه شاد بودن را یاد بگیری، یک امپراتور خواهی شد

وگرنه گدا می مانی

پرنده ها می خوانند، عسل فرو می بارد

زنبور از آن برخوردار می شود

و قورباغه آن را از کف می دهد.

اگر راه جمع آوری و چشیدن عسل را یاد بگیری، آن را در همه جا پیدا می کنی.

خداوند در همه جا حاضر است.

آنچه ساراها عسل می نامد

همانا طعم خداوند است.

 

لمس - لمس
لمس
ساراها بنیان گذار تانترا می گوید : 
 
یک انسان تانتریک، مثل زنبور است
و یک ریاضت کش پارسا همچون قورباغه.
 
 قورباغه در کنار گل ها زندگی می کند،
 ولی از شهد آنها چیزی نمی داند.
 
نه تنها از آن آگاه نیست، بلکه انکارش هم می کند.
او زنبور ها را موجودات راحت طلب، خوش گذران و نادانی می داند.
 
 
لطفاً برای آشنایی با تانترا
روی لینک های زیر کلیک کنید
 
 
 
 
 
♥♥♥♥♥♥♥
 
 
 

لمس 

+ نوشته شده توسط پیاله در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 8:53 AM |

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

 

 

 

دل را زخود بر کنده ام ، با چیز دیگر زنده ام

دل را زخود بر کنده ام ، با چیز دیگر زنده ام

 

عقلُ دلُ اندیشه را از بیخُ بن سوزیده ام

از بیخُ بن سوزیده ام

 

 

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

 

دیوانه ام نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه ام نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

 

 

 

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

 

من با اجل آمیخته، در نیستی پر ّیده ام

 

این بار من یکبارگی - لمس

 

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام

 

حبس از کجا من از کجا؟ مال که را دزدیده ام؟

مال که را دزدیده ام؟

  

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

 

 

در دیده ی من اندرآ  وز چشم من بنگر مرا

زیرا  برون  از  دیده ها 

زیرا  برون  از  دیده ها  

 

 منزل  گهی  بگزیده ام

 منزل  گهی  بگزیده ام

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

این بار من  یکبارگی از عافیت ببریده ام

 

 

 

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

 

دیوانه ام  نندیشد  آن  کاندر  دل  اندیشیده ام

دیوانه ام  نندیشد  آن  کاندر  دل  اندیشیده ام

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

 

 

لمس - لمس
لمس
 این بار من یکبارگی - لمس

 

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

 

عقلُ دلُ اندیشه را از بیخُ بن سوزیده ام

از بیخُ بن سوزیده ام

از بیخُ بن سوزیده ام

 

دیوانه ام  نندیشد  آن  کاندر  دل  اندیشیده ام

دیوانه ام  نندیشد  آن  کاندر  دل  اندیشیده ام

 

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته

 

من با اجل آمیخته، در نیستی پر ّیده ام

 در نیستی پر ّیده ام

 

در نیستی پر ّیده ام

در نیستی پر ّیده ام

        

 خالقِ عشق - لمس

 

+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 8:49 PM |

www.piyaleh.blogfa.com

امشب از لطف نسیمی که وزان خواهد شد
 
 عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
 
 
 پرچم اعظم توحید به دست احمد(ص)
 
امشب افراشته بر بام جهان خواهد شد
 

 

 

لمس - لمس

لمس

  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 7:26 PM |