انسانی که بتواند حتی در شادمانی اش خدا را به یاد آورد خوش اقبال است
شخصی که بتواند در زمانی که همه چیز خوب و نرم پیش می رود، یاد خدا را داشته باشد بسیار خوش اقبال است.
چنین رخ داد: کشتی بزرگی حامل تعداد زیادی مسافر به مقصد مکه بر روی امواج دریا شناور بود.
مسافران این کشتی که همگی با هم به زیارت می رفتند؛ در تمام طول راه از چیزی در عجب بودند:
زیرا آنان همگی هر روز نمازهای پنجگانه را به جا می آوردند بجز یک نفر
ولی آن عارف چنان از نور سرور می درخشید که هیچکس جرات نمی کرد از او بپرسد که چرا نماز نمی خواند.
یک روز دریا چنان طوفانی شد که ناخدا اعلام کرد، " به نظرم هیچ امکانی نیست که بتوانیم نجات پیدا کنیم، پس آخرین نمازتان را بخوانید؛ کشتی بزودی غرق خواهد شد."
همگی شروع کردند به نماز خواندن بجز آن عارف .
حالا این دیگه خیلی بیش از حد غیر قابل تحمل بود
تعدادی دور او حلقه زدند و بسیار خشمگین بودند و گفتند: "تو یک مرد خدا هستی؛ ما تو را تماشا کرده ایم، هرگز نماز نخواندی.
ولی ما چیزی نگفتیم، احساس کردیم بی احترامی است و تو به نظر مرد مقدسی می آیی.
ولی حالا دیگر قابل تحمل نیست؛ کشتی دارد غرق می شود و تو یک مرد خدا هستی و اگر تو نمازبخوانی و دعا کنی، دعای تو مستجاب می شود.
چرا دعا نمی کنی؟"
عارف گفت، "نماز خواندن از روی ترس، یعنی از دست دادن تمام مطلب، برای همین است که من نماز نمی خوانم."
سپس آنان سوال کردند، "پس چرا وقتی که وحشتی وجود نداشت نماز نمی خواندی؟"
او گفت، "من در نماز هستم، پس نمی توانم نماز بخوانم.
فقط آنان که در نماز نیستند می توانند نماز بخوانند.
ولی فایده ی نمازشان چیست؟ تشریفات توخالی!
من در نماز هستم؛ درواقع، من خودم نماز هستم. هرلحظه برایم نماز است." ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خرسند شدیم از اینکه امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز
تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند: از این نکته هزار نکته بیاموز
فریاد زدیم که چرخ گردون: لیلا تو نداده ای به مجنون
فریاد بر آمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون
خاموش شدیمو در خموشی رفتیم سراغ می فروشی
فریاد زدیم دوای ما کو گویند دواست باده نوشی
هوشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش
آاااااااااارام کنار گوش ما گفت: این بار گران تو مفت مفروش
از خود به کجا شوید پنهان از خود به کجا شوی گریزان
بیداری دل چونین مخوابان سخت آمده است نبخش آسان
هوشیار شدیم از اینکه هستیــــــــــم رفتیمو در میکده بستیم
با خود به سخن چونین نشستیم مـــــــــــــــا باده نخورده ایـــــــــــــــــــــــمو مستیـــــــــــــــــم ؟
مسجد سر راه از آن گذشتیم بر روی درش چونین نوشتیم :
در میکده هم خداااااااااااااااااای بینی با مرد خدا اگر نشینـــــــی
شعر از مسعود فردمنش عزیز ![]()
|
مرد خدا |
مسعود فردمنش | 300kb |
این پست رو تقدیم می کنم به:
جناب آقای دکتر مجتبی دوستکام عزیز
که در قسمت نظرات درخواست کرده بودند![]()
و همچنین همه ی شما عزیزانم ![]()
توضیح: منظور این نیست که نباید نماز خوند فقط اینکه نباید از سر عادت و بخاطر ترس یا برای دریافت پاداش و ...
همچنین بهتره که گفتار از دل بیاد و تکراری نباشه و مثل این عارف در هر لحظه و در هر حالتی در نماز باشیم ![]()



