تبليغاتX

 

لمس

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس 

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمسمعرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس

 

زندگی در روشنایی 

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس

راهنمایی برای دگرگونی خود

و

 جهان اطراف مان

نوشته: شاکتی گاوین

ترجمه: مژگان بانو مؤمنی
ناشر: روزبهان

عنوان اصلی:

 Living in the light: a guide to personal and planetary transformation


تعداد صفحات: 192

درباره کتاب:

زندگی در روشنایی راه نوین زیستن را به ما می نمایاند:

کانال شدن برای نیروی خلاق هستی.

اصل، فراگیری شنیدن شهود ( حس درون ) و دایماً عمل کردن برمبنای آن و حتی خطر کردن و رفتن در جهت خلاف الگوها، باورها و نگرش های کهن است؛ و حاصل آن، رضایت خاطر، خلاقیت و نیز دگرگونی دنیای ماست.


شاگتی گاوین، نویسنده کتاب تجسم خلاق به تمام کسانی که می خواهند حس درون را پرورش دهند و آن را دنبال کنند را استفاده از توانایی های خلاق را به بهترین نحو می آموزد.


این یک کتاب خودیاری معمولی نیست. شاکتی گاوین بعضی از نگرش ها و باورهای اصلی مان را در مورد خود و دنیای اطرفمان مورد سؤال قرار می دهد و چشم انداز منحصر بفرد جامعی از آنچه هستیم و آنچه توانایی بودنش را داریم فراروی ما می گشاید.

فهرست مطالب:


بخش یک:

مقدمه
فصل اول: شیوه نوین زندگی
فصل دوم: قدرت برتر درون ما
فصل سوم: شهود
فصل چهارم: خود یک مجرای خلاق شوید
فصل پنجم: جهان همچون یک آیینه
فصل ششم: جسم و جان
فصل هفتم: مذکر و مؤنث درون
فصل هشتم: زن و مرد
فصل نهم: شرق و غرب: مبارزه ای جدید


بخش دوم:

 زندگی کردن با ضوابط اخلاقی


فصل دهم: اعتماد به شهود (ندای درون)
فصل یازدهم: احساسها
فصل دوازدهم: دیکتاتور و یاغی
فصل سیزدهم: قربانی و ناجی
فصل چهاردهم: متعادل شدن
فصل پانزدهم: روابط
فصل شانزدهم: فرزندان ما
فصل هفدهم: کار و تفریح
فصل هیجدهم: جنسیت و عشق
فصل نوزدهم: ثروت
فصل بیستم: سلامتی
فصل بیست ویکم: جسم کامل شما
فصل بیست و دوم: زندگی و مرگ
فصل بیست و سوم: دگرگونی دنیا


کیمیاگر

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس

 

نوشته: پائولو کوئیلو

ترجمه: ناهید ایران نژاد
ناشر: روزبهان

عنوان اصلی: Alquimista

درباره کتاب:

پائولو کوئولو یکی از پرطرف دارترین نویسندگان آمریکای لاتین است. چهار کتاب او که اولین آن ها کیمیاگر است، جوایز بزرگی را دریافت کرده است. کار او با کار هیچ نویسنده ای قابل قیاس نیست.
پائولو کوئولو به شما الهام می بخشد تا جهان را با چشمان خود، نه دیگران ببینید و رؤیای خویش را درک کنید.

هر چند دهه یک بار کتابی نوشته می شود که زندگی خوانندگانش را برای همیشه دگرگون می سازد. کیمیاگر یکی از آن ها است که در سراسر جهان مورد ستایش قرار گرفته و تا به حال بیش از یک و نیم میلیون نسخه فروش داشته است.

کیفیت سحرانگیزی که در ماجراهای عجیب سانتیاگو قهرمان کیمیاگر وجو دارد، نه تنها خود او بلکه دیگران را هم که خواننده ی این کتاب هستند به شناخت و به رسیدن هدف های درونی نزدیک تر می کند.

وقتی‌ کسی‌ به‌ راستی‌ چیزی‌ را بخواهد، تمامی‌ کیهان‌ همدست‌ می‌شود تا او رو‌یایش‌ را تحقق‌ بخشد.

این رمان شگفت انگیز پائولو کوئلیو، میلیون ها خواننده را در سراسر جهان به شعف آورده است.

این داستان که در سادگی و حکمتش خیره کننده است، درباره ی چوپانی اندلسی به نام سانتیاگو است که زادگاهش را در اسپانیا رها می کند و به شمال افریقا می رود تا گنجی را مدفون در حوالی اهرام بیابد. در این راه، با زنی کولی، مردی که خودش را پادشاه می داند، و یک کیمیاگر آشنا می شود. همه ی این افراد، سانتیاگو را در مسیر جستجویش هدایت می کنند.

 هیچ کس نمی داند این گنج چیست و آیا سانتیاگو می تواند بر موانع راهش در صحرا غلبه کند؟ اما چیزی که در آغاز ماجراجویی کودکانی به نظر می رسید، سرانجام به جستجوی گنجی مبدل می شود که فقط در درون می توان آن را یافت...

قسمت هایی از قسمتهای جالب این کتاب رو گلچین کردم که می تونید روی این لینک کلیک کنید و مطالعه نمایید.

http://piyaleh.blogfa.com/cat-21.aspx


بریدا

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس
 


 

نوشته: پائولو کوئیلو

ترجمه: بهرام جعفری، آرش حجازی
ناشر: کاروان

تعداد صفحات: 320

درباره کتاب:

( جوهره آفرینش مفرد است. واین جوهره، عشق نام دارد. عشق نیرویی است که ما را بار دیگر به یک دیگر می پیوندد تا تجربه ای را که در زندگی های متعدد و در مکان های متعدد جهان پراکنده شده است، باردیگر متراکم کند. عشق یگانه پل میان جهان نا مرئی و جهان مرئی است که همه آدمیان آن را می شناسند. یگانه زبان موثر برای ترجمه درس هایی است که کیهان هر روز به آدمیان می آموزد.)

پیمودن جاده سانتیاگو، الهام بخش پائولو کوئلیو در رمان کلاسیکش کیمیاگر بود و پیمودن جاده رم، الهام بخش بریدا، داستان دختر ایرلندی جوانی که می خواست جادوگر شود.

 بریدا ناچار است میان دو سنت کهن یکی را برگزیند: سنت ماه مکتبی اسراری است که برای دست یافتن به آن، باید تمرین های دشوار و آئین های گوناگون را به کار برد.

سنت خورشید سنت هزاران ساله بشر برای دست یافتن به معرفت است و در آن تنها یک اصل حاکم است: اعتماد به شب تاریک ایمان ؛ و تنها یک تمرین وجود دارد:

 نیایش به درگاه خدا، با قلب و روح.

 بریدا باید دریابد که عطیه روحانی اش او را به حرکت در کدام یک از این دو سنت وا می دارد. به باور کوئلیو، یگانه راه کشف ماهیت راستین خویشتن، عشق است


آدم‌ها به‌ هم‌ گل‌ می‌دهند، چون‌ معنای‌ حقیقی‌ عشق‌ در گل‌ها نهفته‌ است.

 کسی‌ که‌ سعی‌ کند صاحب‌ گلی‌ شود، پژمردن‌ زیبایی‌اش‌ را هم‌ می‌بیند.

اما اگر به‌ همین‌ بسنده‌ کند که‌ گلی‌ را در دشتی‌ بنگرد، همواره‌ با او می‌ماند.

چون‌ آن‌ گل‌ با شامگاه، با غروب‌ خورشید، با بوی‌ زمین‌ خیس‌ و با ابرهای‌ افق‌ آمیخته‌ است.

http://piyaleh.blogfa.com/cat-105.aspx

قسمت هایی از قسمتهای جالب این کتاب رو گلچین کردم که می تونید روی لینک بالا کلیک کنید و مطالعه نمایید.


زن کامل 

معرفی کتب الهی قسمت دوم - لمس

نوشته: مارابل مورگان

ترجمه: پریسا علی نیا 

ناشر: انتشارات خجسته

تعداد صفحات: 192

   
             

شما هم می‎توانید یک زن کامل باشید اگر:

شوهر شما مطمئن شود که مهمترین شخص در زندگی شماست.

 تلاش کنید که شوهر‎تان خیلی بیشتر از آن چه که انتظار دارد، پیشرفت نماید.

 زندگی زناشویی را لذت بخش سازید، نه قابل تحمل.

 زندگی را دوست بدارید و به دیگران هم زندگی به بخشید.

 فرزندانی سالم، واقع بین، متکی به خود و موفق را پرورش دهید.

 هیچ زنی یک مادر خوب به دنیا نمی‎آید، مادران خوب، فرزندان مادران خوب هستند.

زن کامل، یک راه زندگی است، دیدگاهی نو درباره‎ی خودتان، همسرتان و فرزندانتان، راهی بسوی یک زندگی سعادتمندتر .

 


سجده - لمس

سجده - لمس  


 

+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 1:32 PM |

  آل یاسین - لمس

آل یاسین - لمس 

آل یاسین - لمس

آل یاسین - لمس

برای مطالعه مطالب لطفا روی لینک های زیر کلیک کنید.  

آل یاسین - لمس

برگزیده از کتاب جریان هدایت الهی

 درباره استاد

 دیدگاه‌های ایشان

 به كدامين گناه 

 بیانیه‌ها

 بخش‌هایی از سخنرانی‌ها

 گزارشات مستند

 گفت و شنود با استاد

 گنجینه‌ها

 تمثیل‌ها

 آثار توقيف شده

 کتابخانه

 نشریه

  باشگاه محققان

آل یاسین - لمس

آل یاسین - لمس

  • مقالات
  • اساتيد معنوی
  • اخبار
  • پیوندها
  • گالری تصاویر
  • فیلم
  •  

    لمس - لمس

    آل یاسین - لمس

  • امکان دانلود کتابهای معنوی (به صورت کاملاَ رایگان) و عضویت رایگان

    وجود کتابخانه و بانک اطلاعات معنوی برای کسانی که در جستجوی حقیقت اند

    و در یک کلام همه چیز و همه چیز در مورد حقیقت و آشکاری آن

    این آدرس رو همیشه بخاطر داشته باش
    :
    لمسhttp://www.yaassin.com

  • + نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 6:18 PM |

     چشم دلم روشن - لمس

     
    چشم دلم روشن
     پروین
     

    به نگاه من تو همان موجی که بود سرگردان

     

    دمی آسوده به دم دیگر بخروشد طوفان

     

    میروی و می آیی بی خبر از رنج من

     

    غافلی از پیمانت چشم دلم روشن

     

    قسم بر اشک سوزان که ریزم بر دامن

     

    شد از برق چشمانت چشم دلم روشن

     

    شد از برق چشمانت چشم دلم روشن

     

    منم آن ساحل که به امید تو گشایم آغوش

     

    ز چه بازآیی تو که برگیری زکنارم دامان

     

    بر تن من چون جانی گرچه کشیدی دامن

     

    چون تو بیایی گردد چشم دلم روشن

     

    پس از آن رنج حجران که روی آری بر من

     

    به بزم من مهمانی چشم دلم روشن

     

    به بزم من مهمانی چشم دلم روشن

     

     

    Cheshme Delam Rosh...

     
     
     

     

    لمس - لمس
     
    لمس چشم دلم روشن - لمس
    + نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 8:24 AM |
    از کلام هونام عزیـــــــــزم - لمس
    هوالحی
     
    برای او که همه چیزم شد
     
     
    او دوباره آمده است به گونه ای دیگر با کلامی تازه تر. او دوباره آمده است کنار توست و با توست. آنقدر ساده است آنقدر نزدیک است که او را نمی بینی که او را نمی شناسی.
     
     دعوتت می کند صدایت می زند چرا که صدایش زدی حضورش را آرزو کردی تا کس بی کسی ات شود همدم تنها یی ات مالک روح و قلبت که راهنمایت شود که از راه بگوید و با تو در راه همراه گردد.
     
    او را دریاب
     او تمام راهست
     خود راهست
     راهی هموار و آرامش بخش
     راهی بسوی نور تعالی
     راهی بسوی رهایی پرواز آسمان
     
     
     او دوباره آمده است کلامش آشناست گویی سالها آنرا شنیده ای زیرا او از زبان روح سخن می گوید و ارواح همه تسلیم و فرمان بردار وی اند. عالم غیب فرشتگان و جنیان طبیعت و هر چه در آن است به فرمان وی اند چرا که زبان او عشق است و کائنات زاییده عشق.
     
    همگی خالق خود را می شناسند و با زبانش آشنایند: اقراء بسم ربک الذی خلق
     
    تو می گویی خواندن نمی دانم به یادت می آورد و تو به یاد می آوری خواندن را و مشق می کنی عهد با او ماندن را ساعتی می خوانی و تنها با او می مانی کنارش می نشینی برایش می گویی نگاهت می کند به کلامت گوش می سپارد آرام می گیری آرامشی که محصول حضور اوست
     
    اما ساعتی دیگر غیری می آید دیگری از راه میرسد وسوسه ات می کند راهی دیگر نشانت می دهد مشغو لت می کند. تاریک است اما چراغهای الوان و رنگارنگ نشانت می دهد برایت قصه می گوید: شهر شهر فرنگه خوب تماشا کن اینجا دنیای رنگها و مستی هاست سر گر می های تازه و متنوع تر.
     
    مست می شوی و سر خوش سبکبال و گویی که در پرواز و در آن ذوق مستی گم می شوی در این بسیار می گردی ودر آن هیاهو صدایش را نمی شنوی حضورش را نمی بینی دوباره از یاد می بری خواندن را دوباره می شکنی عهد با او ماندن را.
     
     او می ماند. به انتظارت در پایان دنیا بر بلندای کوه نورانی . دیگر بار صدایت می زند . دیگر بار از خورشید می گوید از دنیای سادگی و نور .
     
     او می آید هر بار به هر بهانه و به هر شیوه ای و حال دوباره آمده است ترا به خود فرا می خواند دوباره آمده است کلامش را به خاطر بسپار:
     
     من آن دورم که نزدیکم همان آشنا که غیر از او کسی نمی ماند
     که غیر از او کسی ترا برای خودت نمی خواهد .
     
     
    او دوباره آمده است و از راه می گوید.
    هم قبیله؛ همسفر؛ همراه؛ این تنها راه است راه من؛ راه تو؛ راه خدا
     
    می خواهی همراهم باشی
     
    تو هم راهم باش
     


    لمس - لمس

    لمس

     این متن پیامی ست از هونام عزیزم

    می تونید وبلاگهای استاد رو در پیوند های روزانه پیدا کنید.

    + نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 5:14 PM |

     پیاله و سوشیانت - لمس

     

    سالها انتظار کشیدم ندانستم تنها فاصله در میان: همان انتظار است

    سالها به دنبالت گشتمو ندانستم با گشتن نمی توان تو را پیدا کرد  

    در روز نمی توان روز را پیدا کرد به سادگی هست

    پیدا را نمی توان پیدا کرد به سادگی هست

    سالها به دنبال خوبی ها دویدم برای رضای تو

    ندانستم خوبی زمانی خوبه که برای خوبی باشه نه حتی برای رضای تو

    چراکه رضای تو در این است که خوبی را بپذیرم برای خود خوبی؛ نه حتی به عنوان وسیله ای برای بدست آوردن رضای تو

    سالها به دنبال فرار از بدی ها بودم برای رضای تو؛ ندانستم رضای تو در پذیرفتن بدی هاست نه در فرار از آنها

    حقیقت را بپذیر حقیقت ترا آزاد خواهد کرد

    سالها به دنبال رضای تو بودم ندانستم رضای تو در رضای منست

    چراکه باید تمام مخلوقاتت را به یک اندازه بپذیرم تا تو از من راضی باشی

    و همچنین :

    غم را مثل شادی

    شکست را مثل پیروزی

    بدی را مثل خوبی

    ( در مورد این مورد آخر: پست قبلی رو مطالعه کنید. مرسی )

    چراکه غم را نهایتاً خواهی پذیرفت و به شادی وارد خواهی شد

    چرا از همان لحظه اول نپذیری تا سریعتر از غم خارج شده به شادی وارد شوی

    فاصله بین دو شادی را غم می گویم

     می توان این فاصله را هرچه سریعتر با پذیرش پاک کرد

    با پذیرش بدی ست که از بدی در آمده به خوبی منتقل می شوی

    ( تنها راهی که میشه از بدی ها به خوبی منتقل شد پذیرش آنهاست نه مقاومت در مقابل آنها

     وقتی چیزی رو می پذیرید دیگه قدرتش رو ازش می گیرید

     مثلاً یک معتاد تا خودش معتاد بودنش رو قبول نداشته باشه نمی تونه از شرّش راحت بشه )

    بهرحال روزی مجبور می شوی شکست را بپذیری ؛ چرا تا آن لحظه رنج بکشی

    این شکستی بزرگتر از شکست توست

    مرگ لحظات است

    مریضی و سستی تن است

    حقیقت را در لحظه بپذیر حقیقت ترا آزاد خواهد کرد

    پذیرش حقیقت به تو درسها خواهد داد ؛ لحظات ترا یاری می دهند برای پیروزی

    سالها بدنبال رضای تو بودم ندانستم رضای تو در رضای منست

    پذیرش کلید رضای توست

    حال که این را می دانم ؛ پذیرش را نمی خواهم برای رضای تو ، که فقط برای خود پذیرش

    چراکه می دانم رضای تو در این است که حتی برای بدست آوردن رضای توهم کاری نکنم و هرکاری را برای خود آن کار باید انجام داد نه به منظور به دست آوردن چیزی  حتی رضای تو

    خادم خدمت می کند چون وظیفه است ؛ دوستدارد و لذت می برد ، اگر در عوض چیزی می خواست خادم نبود نوکر بود

    حتی برای وظیفه هم نباید کاری را انجام داد ، نه برای دوستداشتن ، نه برای لذت بردن ؛ فقط باید به سادگی انجام داد ؛ حتی نباید بایدی باشد  

    اینطور زندگی کن ؛ در هر لحظه رضای مندی خود و رضای مندی خدا را احساس خواهی کرد بدون اینکه در تو خواهشی باشد در تو سرازیر خواهد شد؛ لذتی بزرگ، عمیق و لرزنده هدیه و فیض خدای بزرگ؛ هرچه به دنبالش باشی از تو دورتر خواهد شد و هرچه بدنبالش نباشی به تو سرازیز خواهد شد  پر می شوی و لبریز و سر ریز 

    نوشته شده توسط پیاله در تاریخ: 04/11/23 سه شنبه 11:30 قبل از ظهر

     

    لمس - لمس
     

    به نام بی نام او


     

    یار ما گفت: هنگامی كه خود را در بارگاهش می‌بینید چه می‌كنید؟


    گفتیم: تمام خواسته‌هایمان را مطرح می‌كنیم.
    - یعنی آنجا نیز به خود می‌اندیشید؟
    - پس چه باید كرد؟
    - در طول تاریخ انسان خواسته تا به بارگاه ملكوتی او برسد و فقط مشكلاتش را حل كند.
    - مگر كار دیگری می‌شود كرد؟
    - بله مراتب مختلفی وجود دارد كه در نهایت رهایی است.
    - یعنی چه ؟
    - در یک سطح ما خواسته‌های خود را مطرح می‌کنیم. در سطح دیگر می‌گوییم حكم آنچه تو فرمایی. اما در بالاترین سطح چیزی نمی‌خواهیم و فقط و فقط به خودش فكر می‌كنیم:
     

    جام جهان نماست ضمیر منیر دوست           اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است


    - در این سطح چه باید گفت؟
    - گفتگویی در كار نیست. وقتی در بارگاهش ایستاده‌اید می‌شنوید:


    بخوانید مرا و نه غیر از مرا، برای خودم و نه غیر از خودم. آنگاه سراسر وجودتان غرق در نور شده و او كه عاشق است، معشوق خود را كه ما هستیم در آغوش می‌كشد...

    یار ما دیگر چیزی نگفت. آبشاری از نور بر او باریدن گرفت و همه جا فقط نور بود نور و صدایی به لطافت طبیعت از اعماق وجودش شنیده می‌شد
    :
     

    دانی كه چه‌ها چه‌ها چه‌ها می‌خواهم           وصـل تـو من بی ســر و پا می‌خواهم
    فـریـاد و فـغان و نـاله‌ام دانی چیســت           یـعنی كه تـو را تـو را تـو را می‌خواهم

     

     

     

    لمس

     این متن دوم پیامی ست از :

      

     

    سوشیانت عازمی خواه عزیزم

     

     

    با تشکر از سروش و سوشیانت عزیزانم در عرفان حلقه

     

     وبسایت موسسه عرفان حلقه  

     

    + نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 1:14 AM |

     تمامیت را بپذیر - لمس

     

    چه نرم است وزش تو

    چه گرم است تابش تو

    چه عاشقانه ست بارش تو

    چه رازیست راز تو

     نمی توانم پنهان کنم نه اینکه آنرا بیان کنم

    منی نیست

    توئی نیست

    ما ای نیست

    فقط اوست

    جنگلی نیست

    کوهی نیست

    خورشیدی نیست

    فقط اوست

    هیچی نیست  فقط اوست

    هرچی هست  فقط اوست

    اوست که می خنداند

    اوست که می گریاند

    اوست که می خندد

    اوست که می گرید

    او انجام می دهد

    او پاداش می دهد

    او سزا می دهد

    او پاداش می گیرد

    او ... ...

    همه جا او  همه چیز او

    آگاه باش و ببین  فقط او

     

    ( او سوم شخص است و تو دوم شخص و من اول شخص

    ولی

    حقیقت این است که :

    منی نیست

    و من اوست

    اول شخص اوست

     

    تو ای نیست

    و دوم شخص اوست

     

    او ای هست

    و تنها اوست که هست )

     

    بشنو از من   این داستان:

    چهار دزد بعد از چهار سال  آمدن بیرون از زندان

    اولی رفتو قاتل شد

    دومی رفتو دوباره دزدی کرد

    سومی دیگه هیچوقت دزدی نکرد

    چهارمی رفتو خیّر شد

     

    اولی رد شد

    دومی تجدیدی

    سومی قبول

    و چهارمی شاگرد اول شد

     

    برای اولی سزا ( جزا ) چیزی بیشتر از یه سزا بود

    برای دومی سزا در حد یه سزا بود

    برای سومی سزا آموزش بود

    و برای چهارمی آموزشی بزرگتر ( مراقبه )

     

    هر کدام به همان اندازه که خواستند

    و در آن ضمینه که خواستند

    از مجازاتشون آموزش گرفتند

     

    اگر اراده کنی سزا هم آموزگار بزرگیست

    در این دنیا فقط خوبی هستو خوبی

    باور نمی کنی ؟    امتحان کن :

    مداد رنگی سیاه رو از جعبه مداد رنگی بردار:

    جعبه مداد رنگیت دیگه کامل نیست .

    خط سیاه دور ابر سفید نقاشیت رو بردار:

    جالبه دیگه ابر رو نمی بینی .

     

    غم رو خط بزن : شادی هم محو میشه

    اگه یکی از یه دنیای دیگه بیاد بگه من شادم، کسی نمی فهمه اون چی میگه .

    زمستونو بردارید بهار هم پاک میشه.

    قد کوتاه نباشه؛ کی می تونه بگه : قدم بلنده ؟

    چاق نباشه لاغری هم محو میشه .

     

    خدای ما بی عدالت نیست  همه چیز درسته  ما درست نمی بینیم

    او گفت از میوه درخت: نیک و بد  نخورید  هر آیینه خواهید مُرد.

    خوب و بدی نیست  همه چیز هست  و لازمه که باشه

    عروسی خوبه برای یک روز   حالا یه هفته

    اما می تونی برای یکسال ، دو سال ، ده سال توی عروسی بمونی ؟

     فقط شادی فقط رقص فقط خوردنو آشامیدن 

    مطمئن باش بالاخره خسته میشی؛ دیونه میشی ؛ عروسی واست از عزاداری بدتر میشه.

    همه متضاد ها دو روی یه سکه اند؛ همدیگه رو کامل می کنند.

    خدای ما خدای عدالته و این دنیا عین عدالت

    ما نهایت عدالت رو از خدا می خواهیم اما فراموش می کنیم که نهایت عدالت: بی عدالتی ست .

    فقط یه لحظه فکر کنیم اگه : همه هم قد ، هم هیکل ، هم شکل ،هم رنگ ، هم زبان ، با یه تحصیلات ، با یه شغل ، همه یه نوع ماشین، یه جور خونه، یه جور لباس؛ همه زنا یه شکل، همه بچه ها یه شکل : برابری و برادری کامل   بود نه ؟

    این فقط یه گوشه کوچکشه ولی در همین حد اگه فقط برای یک ساعت بخواد این نهایت عدالت انجام بشه ... ؟

    این دنیا عدالت منصفانه خداست

    فقط این ما ایم که از میوه درخت خوب و بد خوردیم و هر آیینه مُردم .

    از این میوه نخوریم  دوباره زنده می شیم

    پارچه با تار و پودش بوجود اومده ؛ نگید تار خوبه پود بده

    اگه پود رو از پارچه جدا کنید پارچه ای نمی مونه

    اگه از شکست ناراحت نشیم، شکست را جزء جدا نشدنی موفقیت ببینیم؛ شکست معلم ما میشه و مارو به موفقیت می رسونه.

    تنهایی دوست ما میشه به ما خیلی چیزا یاد میده اگه فقط تنهایی رو بپذیریم بجای اینکه غصه بخوریم و ناراحت بشیم . 

    فکر کنیم چرا فرشتگان بهشتی به انسان زمینی سجده کردند ؟ 

    * ملکوت طوری نیست که بگویم اینجاست یا آنجاست

    ملکوت خدا با علائم قابل دیدن آغاز نخواهد شد

    طوری نیست که بگویم در این گوشه یا آن گوشه زمین آغاز خواهد شد

    در حقیقت ملکوت خدا در میان شماست

    به شما می گویم در اینجا کسانی هستند که تا ملکوت را نبینند نخواهند مُرد. *

     

    * بر گرفته از کتاب مقدس 

     

    تقدیم به عشقم: عشق،  پدرم: پدر،  خدایم: خدا،   که همه کلام از اوست.

    نوشته شده توسط پیاله در تاریخ : 04 / 10 / ؟  جمعه 7 عصر

     

    لمس - لمسلمس - لمس

    اگه این مطلب ذره ای روی شما اثر گذاشته لطفا روی لینک زیر کلیک کنید و اون مطلب رو هم بخونید. مرسی

     
    + نوشته شده توسط پیاله در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 9:30 PM |

    نفســـــــــــــــــــم  

    لمس - لمس

    لمس

     

    با تشکر از دوست عزیزم مریم جان  

     

    + نوشته شده توسط پیاله در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 11:20 AM |

    رهایش کن - لمس

     

     

     

     

          کودکی بودیم بادبادک به دست؛ نخ­اش را به دنبال خود می­کشیدیم و به هوا می­فرستادیمش، هر چه بالاتر می­رفت خوشحالی مان بیشتر می­شد. دوست داشتیم آن قدَر بالا برود تا به طاق آسمان برسد؛ ولی همچنان نخ­اش را محکم چسبیده بودیم و به دنبال خود می­کشیدیم، اسیر زمینش کرده بودیم؛ بند خاکش کرده بودیم.

     

    معصومیت کودکانه ­مان از بَر اوج رفتنش لذت می­برد و آرزو می­کردیم کاش می­شد که با او همسفر می­شدیم، لیکن پای برهنه ­مان که خاک زمین را لمس می­کرد به یادمان می­آورد که ما فرشتگانی بی بالیم؛ دلمان نمی­خواست از بادبادک ­مان جدا شویم تا شاید او حلقه­ای باشد که ما را به عرش پیوند می­زند.

     

    اما بادبادک دلش نمی­خواست مانند ما اسیر زمین باشد؛ هی خودش را بیشتر و بیشتر به بالا می کشید تا بالاخره نخ­اش پاره می­شد؛ رها و آزاد، اوج می­گرفت، و دور و دورتر، کم کم نقطه­ای در دیدگان معصوم ما می­شد...

     

    وما با خود می­گفتیم: چقدر زیباست اوج گرفتنت؛ کاش زودتر این می­دانستم و رهایت میکردم ...

     

    آن روزگاران گذشت

                   و ما همچنان همان کودکیم

                             و هنوز بادبادک­ بازی می­کنیم

                                        با بادبادکی دیگر به دست

    و آن روح ­مان است که با خود اسیر دنیای خاکی­ مان کرده­ایم.

     بیایید دوباره به یاد آوریم که:

     

    چقدر زیباست رها شدن بادبادک و اوج گرفتنش 

    رهایش کن - لمس


    لمس - لمس
    لمس

    + نوشته شده توسط پیاله در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 6:44 PM |

    لیلی - لمس 


    خدا مشتی خاک را گرفت؛ می خواست لیلی را بسازد، او خود را در او دمید. و لیلی پیش ازآنکه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هرکه خدا در او بدمد، عاشق می شود.

    خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

    آزمونتان تنها همین است.عشق.

    و هرکه عاشق تر آمد نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید: نزدیکتر

    عشق کمند من است کمندی که شما را پیش من آورد: کمندم را بگیرید.

    و لیلی کمند خدا را گرفت.

     

    خدا به شیطان گفت:

    لیلی را سجده کن.

     شیطان غرور داشت. سجده نکرد.

    گفت: من از آتشم و لیلی از گل است.

    خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم.

    شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.

    شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات فرصت خواست.

    خدا مهلتش داد . اما گفت: نمی توانی هرگز نمی توانی. لیلی دردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

    شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالا تر می رود.

    و می کوشد بال لیلی را زخمی کند.

    عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

    دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.

    او بد نامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است.

    می خواهد قصه ی لیلی را به بی راهه بکشد.

    نام لیلی رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.

    لیلی عشق است و شیطان از عشق می ترسد.

     

    لیلی - لمس

     

    خدا گفت: زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
    لیلی گفت: من
    خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
    سینه اش آتش گرفت خدا لبخند زد  لیلی هم لبخند زد.


    خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
    لیلی خودش را به آتش کشید.

    دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکمش کرد.


    دل، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
    خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر بهشت بود.


    امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
    خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید.


    یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
    مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

     
    لیلی می ترسید می ترسید آتش اش تمام شود.
    لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.
    مجنون سر رسید .

     مجنون هیزم آتش لیلی شد.
    آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد
    خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود. 

    لیلی به  مجنون گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.
    نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی
    ؟


    مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم . دلم را هم.


    لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین.
    نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را
    ؟


    مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است.
    تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری
    ؟


    لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
    خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی
    ؟


    مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.


    لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
    مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

    لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده.
    این اسب را با خودت می بری
    ؟


    مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
    لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
    اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.

    مجنون به در خانه لیلی رفت و در زد، لیلی گفت: که کیستی؟

     مجنون گفت: من 

     لیلی گفت: غریبه ای

    (من) را نمی شناسم

     مجنون رفت و بعد از یک سال آواره گی دوباره ، در خانه لیلی را زد 

     لیلی گفت: که کیستی ؟

     مجنون گفت: تو 

     لیلی جواب داد حالا تورا شناختم  تو مجنون منی بیا تو .

    بعدها لیلی به خدا گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
    خا کستر لیلی هم دارد میسوزد امانتی ات را پس می گیری؟
    خدا گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم.


    آنوقت  لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ ِسرخ. گلها انار شد. داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

    خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی ست انار دلت ترک بخورد.

    انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.

    خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی ست انار دلت ترک بخورد.

    لیلی - لمس



    خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق ،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

    خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست

    خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

    و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

    لیلی - لمس

     

    شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود.
    مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
    و زمین پر از شمع و پروانه شد.


    پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
    خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند.
    پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست.

    شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می خواست. لیلی پروانه اش شد. بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها زیادی نزدیکند. بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه ی شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزاند. لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

    شب بود،( شب تاریکی روحانی ) خدا شمع روشن کرد.

    شمع خدا ماه بود ( این ماه را "مولانا" شمس یا همان خورشید می خواند.

    " راهنما یا استاد درون: خدای درون )

    شمع خدا دور بود.

     شمع خدا پروانه می خواست.

    لیلی پروانه اش شد.

    بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها زیادی نزدیکند.

    بال لیلی هرگز نمی سوزد.

    لیلی پروانه ی شمع خداست.

    شمع خدا ماه است.

    ماه روشن است؛ اما نمی سوزاند.

    لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.

    لیلی - لمس

     

    لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست. اما ماند. چشم به راه و منتظر. هزارسال. لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی ست.

    خدا از پس هزار سال لیلی را نگریست. چراغانی دلش را. چشم به راهیش را. خدا ثانیه ها را می شمرد. صبوری لیلی را.

    عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را آب داد. درخت بزرگ شد. هزار شاخه. هزاران برگ تنومند. سایه اش خنکی زمین شد. مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.

     

    لیلی - لمس

     

    ((  ( ملکوت خدا مانند دانهء خردل است که گرچه یکی از کوچکترین دانه هاست ولی وقتی کاشته شد از همهء گیاهان بزرگتر می شود و شاخه های بلند می آورد بطوری که پرندگان می توانند زیر سایه اش آشیانه کنند. مرقس ۴. ۳۱ و۳۲)

    همه ی اینا به سادگی می خواد اینو بگه که دانه ی خرد در وجود شخصی خالی از منیت رشد می کند بطوری که عطر و میوه ی ( ثمره) آن اطرافیان را نیز در بر می گیرد . ))

    لیلی چشم به راه است. درخت لیلی ریشه می کند. خدا درخت ریشه دار را آب می دهد. مجنون نمی آید. مجنون هرگز نمی آید. زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد. ( اینجا منظور از مجنون همان مجنون بزرگ یعنی خداست . )


    خدا گفت:

     لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.

    شیطان گفت:

    یک اتفاق است، بنشین تا بیفتد.

    آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیفتاد

    مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

     ( در این داستان دو مجنون وجود دارد یکی خداست اوست که نیامدنی ست چون هست و همیشه در حال آب دادن به درخت درخت عشق همان درختی که پر از حکمت است همانکه روزی دانه ای بود ذره ای از روح الهی. و آن ذره همان: لیلی .

     و مجنون دوم در این داستان انسانیست که لیلی وجود را پیدا می کند و پروانه وار به دور او می گردد و با گوش دادن و عمل کردن و توجه به او این دانه را با توکل به خداوند و یاری و آبیاری خداوند به ثمر می رساند. )

    خدا گفت:

    لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن.

    شیطان گفت:

    آسودگی است، خیالیست خوش.

    خدا گفت:

    لیلی رفتن است، عبور است و رد شدن.

    شیطان گفت:

    ماندن است، فرو رفتن در خود.

    خدا گفت:

    لیلی جست و جو است، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن.

    شیطان گفت:

    خواستن است، گرفتن و تملک.

    خدا گفت:

    لیلی زندگی است، زیستنی از نوع دیگر.

    مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید

    لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

    خدا فرمود :


    شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
    لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.


    لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
    لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

    ( خب این مجنون دلداده به لیلی ست و اما درمورد مجنونی که از حقیقت وجودی خود فراریست ) : حالا ۳ تا شدن

     اما درمورد مجنونی که از حقیقت وجودی خود فراریست:


    لیلی گفت بس است . بس است و از قصه بیرون آمد

    مجنون دور خودش میچرخید .
    مجنون لیلی را نمیدید رفتنش را هم .
     
    لیلی گفت: کاش مجنون این همه خود خواه نبود . کاش لیلی را میدید .
     
    خدا گفت: لیلی بمان. قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند
    لیلی گفت: این قصه نیست. پایان ندارد. حکایت است حکایت چرخیدن .
     
    خدا گفت: مثل حکایت زمین. مثل حکایت ماه. لیلی بچرخ
     
    لیلی گفت: کاش مجنون چرخیدنم را میدید. مثل زمین که چرخیدن ماه را میبیند .
     
    خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا میکنم. لیلی بچرخ .
    لیلی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید
     
    دور دور لیلی است
    لیلی میگردد و قصه اش دایره است
    هزار نقطه دوار دیگر. نه نقطه و نه لیلی
    لیلی  بگرد. گردیدنت را من تماشا میکنم
    لیلی  بگرد. تنها حکایت دایره باقیست  
     
     
     
     ( بله لیلی همان آتش عشق الهی ست همان دانه و حکمت و روح الهی ست  که در یکا یک قلوب ما جاریست و ما انسانها ای با قابلیت تبدیل شدن به مجنون. بله همان مجنونی که پروانه وار دور لیلی خود می گردد و در نهایت متوجه می شود که لیلی پروانه وار به دور او می چرخد !
     
    به کعبه گفتم تو از خاکی منم از خاک  چرا باید دور تو بگردم ؟
     
    ندا آمد: تو با پا آمدی باید بگردی   برو با دل بیا  تا من بگردم . )
     
     
     
     
     
    ولادت لیلی خاتون زینب، دخت سرورم علی
    بر عموم مجنونان عالم مبارک

    زینب جانم - لمس
     

     

    لمس - لمس 

    لمس

     

    این نوشته ترکیبی ست از:

     قسمتهای جدا شده و گلچین شده از کتاب: 

    لیلی نام تمام دختران زمین است.

     نوشته شده توسط خانم: عرفان نظرآهاری عزیز

    که به صورت مجموعه حکایت نوشته شده و من این قسمت ها را انتخاب کردم و کنار هم قرار دادم + توضیحاتی از پیاله در پرانتز ها .

    با تشکر فراوان از خانم عرفان نظرآهاری عزیز

     


     

     

    لمسلمسلمس

    روز جهانی پرستار مبارک

     

     

    + نوشته شده توسط پیاله در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 4:1 PM |