تبليغاتX

 

لمس

  تا در دنیا به درمان نرسی، تا جان ندهی، به وصل جانان نرسی

 تا همچو خلیل ، اندر آتش نروی چون خضر به سرچشمه حیوان نرسی  

 

خداوند خالق، جسم انسان را از خاک و آب خلق کرد و از روح خود بر این جسم دمید و انسان را اشرف مخلوقات قرار داد و جانشین خود در روی زمین نهاد. اشراف مخلوقات بودن و دمیده شدن روح خدا در ما برای ما مسئولیت سنگینی در بردارد. برای اینکه لیاقت سایه او بودن و همانند او شدن را پیدا کنیم بایستی، ابتدا وظیفه خود را بدانیم. انسان با بار مسئولیتی سنگین پا به عرصه وجود می نهد و به این دنیای خاکی می آید. او وظیفه دارد که به قول خود وفا کند و بعد از شناخت خود به وطن بازگردد. وطنی که آنجا را با اندیشه شناخت و رسیدن به وحدانیت ترک کرده، و به این دنیا می آید، با تمام دانش هستی که باید کلید صندوقچه اسرار را پیدا کند و کتاب راز هستی را بگشاید. و این آزمودن و امتحانی است برای شناخت سره از ناسره .

قرار گرفتن روح در جسم فیزیکی، در واقع جمع شدن اضداد در یک جا است. از زمان تولد کودک ، در واقع حواس بیرونی او، نفس را به وجود می آورند، نفس همان لایه ها و حجابهای روی روح است. هنگامی که حجابها برداشته شوند، دیگر تضادی وجود ندارند و همه چیز یکی شده و لازمه رسیدن به یگانگی، شناخت خود است و برای شناخت خویشتن، باید سفری به درون داشت این سفر همانا باز کردن درهای بسته و قفل شده ماست. غواصی در عمق دریای وجود است که باعث می شود به گنج درون، که مانند دُرِ درخشان در صدفی پنهان است، برسیم.

برای رسیدن به قله وحدانیت باید هفت شهرعشق را گذشت. این شهرها به وسیله حاکمانی اداره می شوند که هر کدام یکی از صفات باریتعالی را دارند و عبور از هر شهر و آشنائی با هر کدام از این پادشاهان، همانا شناختن صفات خداوند است.

شهر اول، شروع خلقت، آفرینش آدم ، هر انسانی برای آفریده شدن در این نقطه قرار میگیرد. این نقطه شروع آفرینش است. باید وارد دهلیز و غاری شویم، راه رسیدن به روشنائی، همانا عبور از این دهلیز است. انسان ، از خاک آفریده شده است. خاک در بردارنده تمام عناصر است. خاک است که به عناصر دیگر تجزیه می شود. دانه برای درخت شدن لازم است که در زمین کاشته می شود. ریشه ها در دل زمین می مانند و درخت از آن تا به آسمان افراشته می شود. کوزه نیز از دل خاک و آب بیرون می آید. مار پیر برای پوست اندازی و جوان شدن در زیر خاک پنهان می شود. ما نیز باید زنده گشته و به عمق تاریکی در زمین وجودمان رفته وآماده گردیم برای تولدی دوباره 

نفس راهی پر از سراب و غیر واقعی را برای ما می گشاید، اما حقیقت طریقی است راست، و برای به سلامت عبور کردن از این راه چراغی فراروی ماست، آن: دمِ  با عظمت خداوند است که از آن در ما دمیده است. روشن و منور است و تا زمانی که در راه او باشیم، آن نور هدایتگر ما برای به پایان رساندن راه است.

اگر در جنگل اوهام گم شویم و از آن نور هدایتگر فاصله بگیریم ، نفس که در کمین ماست، تا آن سوی حیوانیت ما را می کشاند. اما آن دم حیات بخش ، همانند ریسمانی است که اگر آن را بگیریم، تا انتهای راه ما را می برد. ( همگی به ریسمان خداوند چنگ زنید و متفرق نشوید ) اینجا از خداوند کمک می خواهیم و از او مدد می جوئیم  تا در جنگل اوهام گم نشویم . پس از عبور از این راه به دیار دوم می رسیم.

اینجا سرزمین آب و نعمت است باران همچون برکت از آسمان فرو می ریزد، اگر نگاهمان رو به آسمان باشد، می توانیم جزء کسانی باشیم که از نعمت یافتگانند. نفس ملامتگر در کمین است و می خواهد با سرزنش از راهی که می رویم ما را به بیراه ببرد. باید سوار کشتی نوح شد و هر چه غیر اوست را به طوفان بلا سپرد وگرنه، خود در این طوفان، اسیر می شویم و به هلاکت می رسیم. که بعد از هلاکت رستاخیزی نیست. اگر از راه نفس نرویم، دری به رویمان گشوده می شود این درِ باز ما را به سمت نعمت و فراوانی می برد. کسانی که از این در عبور کنند همانا جزء نعمت یافتگانند و این بزرگی خداست که باید ستایش شود که همانا اوست که ما را از آن طوفان بلا نجات می دهد و با باران راحمت خویش ما را شستشو می دهد. بعد از عبور از طوفان به دیار سوم می رسیم .

دیار بوستان و گل و شکوفائی دیار اشراق و طلوع . فریبنده ء نفس کمین گر منتظر لحظه ای غفلت ماست، تا ما را به تفکر اشتباه وا دارد و نفس برای مان بتها ساخته و حقیقت را فراموش کنیم  و به همان بتها بسنده کنیم. اما ما همانند ابراهیم که خدا او را دوست خود قلمداد کرد، باید بتها را شکسته و از آتش نمرود، همچو ابراهیم در گلستان عبور کنیم، که آن آتش نفس کسی را می سوزاند که تردید داشته باشد و از راه راست ، گاهی به چپ و گاهی به راست برگردد. اگر از آتش نفس عبور کنیم و به کوه اشراق نظر افکنیم طلوعی بس زیبا را مشاهده می کنیم که بعد از آتش طلوعی است که گلستان وجود ما را روشن می سازد. بعد از عبور به سلامت از آتش نفس و رفتن در گلستان و دیدن طلوع به دیار چهارم می رسیم.

در این دیار، نفس پر آشوب و پرالتهاب، آخرین ترفندهایش را به کار می گیرد تا بلکه ما را اسیر کند، تمام هدف نفس ایجاد وسوسه و آشوب در دل ماست التهاب و تردید را مانند چادر سیاه شب در وجود ما می افکند تا مبادا روزنه ای از نور خدا از آن را بیابیم. 

به اواسط غار رسیده ایم اگر چادر سیاهی را کناری زنیم، روزنه ای باز را می بینیم همانند موسی (ع) که درخشش آن نور را دید ما نیز باید درخشش نور و حضور خدا را ببینیم . اگر از آتش تردید وسوسه نفس عبور کنیم، آن نور درخشان است که ما را ، به بیرون از غار تاریکی و جهل هدایت می کند. آنجاست که لیاقت یافتن کلید را پیدا کرده ایم و با آن در صندوقچه را باز می کنیم (و کتاب را بر می داریم) اینجا فقط باید از خدا یاری خواست باید همچون موسی (ع)، که با عصای خود دریا را شکافت، تا خود و یارانش به سلامت عبور کنند، دریای عدم را بشکافیم و از میان آن به سلامت عبور کنیم، تا نفس همچون فرعونیان در آن غرق شود و به آرامش آبی دسترسی یابیم. بعد ازعبور از روزنه دل و دیدار با  نور و درک حضور خدا ، به دیار بعدی می رسیم.

در دیار قبلی، هر چه وابستگی دنیوی را از خود جدا کرده ایم و دنیا را پشت سر گذارده ایم بعد از عبور نفسیات به اطمینان ژرف می رسیم بعد از پدیدار شدن درخشش و روشنائی به اطمینان می رسیم . اطمینان اینجا دیار پاکسازی و تصفیه است اینجا قیامت است اسرافیل در صور خود می دمد و ندای حق را سر می دهد خود را پاکسازی می کنیم تا سبکبال بتوانیم از پل صراط عبور نماییم و وارد بهشت برین شویم. از خداوند که مالک روز جزاست ، کمک میخواهیم تا مرگ ما ، رستاخیزی باشد برایمان همچون عیسی (ع) شویم که روح خدائی را در خود یافت و مصلوب عشق شد و بعد از بر دار شدن، رستاخیز نمود.

جزء کسانی که حیرت زده و وامانده در کار خود هستند و انگشت حسرت به دهان می گزند، نباشیم، خداوند وعده بهشت جاودان را به کسانی که نامه اعمالشان در دست راستشان باشد، داده است کسانی که در صراط مستقیم و راست حرکت کرده اند اینان به بهشت بر می گردند، بهشتی که از آنجا آمده بودیم.

وادی ششم وادی بخشش و مهربانی خدا است وادی فرو افتادن پرده و حجاب . خداوند در روز خلقت انسان ، دانش ازل و ابد را در او با پوشش و لفافی به ودیعه نهاده است ، انسان باید خود با طی مراحل پیشین به این مرحله برسد، تا پرده ها و حجابها کناری روند و خدا از او راضی شود و تمام آن دانش را برایش نشان دهد.

بایستی همچون محمد (ص) شب قدر را برای خود به وجود آوریم که طبق فرموده خداوند این شب از هزاران ماه بهتر است زیرا در شب قدر با او یکی شده و پاکی خداوند را می بینیم و شهادت می دهیم که خدائی جز خدای واحد نیست، زیراجزوحدانیت خدا چیزی نمی بینیم. در این شب قدر هنگامی که پرده حائل کناری رود، نور فجر است که نمایان می شود اما برای به او رسیدن و در او حل شدن باید یک پله فراتر از دیدار رویم و با تمام دیده هایمان یکی شویم  که این وادی شهر هفتم است.

جان را نیز در طبق اخلاص نهاده تا دیگر هیچ چیز حائل نباشد. قطره در اقیانوس حل می شود و جدائی ناپذیر می شوند. این لامکان در هیچ ذهنی نمی گنجد و هیچ زبانی قادر به توصیف آن نیست، شاید فقط بتوان گفت هیچ است.  و هیج همه چیز .

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس 

+ نوشته شده توسط پیاله در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 10:4 AM |

 

خب ، عیدتووووووون مبارک

طاعات قبول حق انشاالله

ماچ ماچ  بوس بوس

خب عید ِ دیگه

 البته محرما 

آقایونم با احترامات : تبریک

خب بفرماید عیدی

پیاله عیدی هم میده

اونم چه عیدیی

آشنایی با استاد عزیزم : هونام

عیدی معنوی گوارای وجودتان   

 

آشنایی با استاد در :

 

دعوت دوست

http://www.davatedoost.blogspot.com

و

راه خدا

http://www.rahekhoda.mihanblog.com

و

منتخب خدا 

و 
rahekhoda 
  

 تقدیم با احترامات : 

به همه ی شما مخصوصاً : سیمرغ عزیزم که درخواست کرده بودن

و با تشکر از : هونام استاد عزیزم که اجازه فرمودن 

 

بازم عیدتون مبااااااارک 

خواهر شما : پیاله

 

لمس - لمس

لمس - لمس

 

+ نوشته شده توسط پیاله در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 4:47 AM |

  

منتظر کی هستی!؟  من هستـــــــــــــــــم

نگاه کن یکبار اینورُ ببین : من هستــــــــــــــــــم

منتظر کی هستی !؟ من هستــــــــــــــــــــم

یکبارنگاه کن ُ ببین : هستــــــــــــــــــــم

چرا ساکتی !؟ هرچی می خوای بگی بگو

 هرچقدر دلت می خواد عشق بطلب

تو همون مقدارعشق رو دریافت می کنی ؛ من هستـــــــــــــــــــم

منتظر کی هستی !؟ من هستــــــــــــــــــــــــــم

نگاه کن اینور یکبارُ ببین : من هستـــــــــــــــــــم

گاهی فکر کن ُ، ببین، که چقدر دوستتدارم

تو هم ساکت نمون ُ، اینو به من بگو :

آیا کسی اینقدر، کسی رو دوستداره ؟

دل نخوای ُ جان بخوای

 دل نخواهی ُ جان بخواهی تو ، خب من میگم :

سرکار: من هستـــــــــــــــــــــم

منتظر کی هستی!؟ من هستــــــــــــــــــــم

نگاه کن یکبار اینورُ ببین : من هستــــــــــــــــــــــم

چرا ساکتی هرچی  دلت می خواد بگی بگو

 هرچقدر دلت عشق می خواد، اونقدر بطلب

تو اون مقدارعشق رو دریافت می کنی ؛ من هستـــــــــــــــــــم

 منتظر کی هستی!؟  من هستـــــــــــــــــــم

نگاه کن اینور یکبارُ ببین : من هستـــــــــــــــــــــم

 اگه گفتن ِحرفی توی دلت مونده ، به من بگو

هر لحظه از شب یا روز باشه ، به من بگو

مشکلی یا پریشانی اگه داری ،

 یا اگه از چیزی ناراحتی ، به من بگو

تمنایی یا آرزویی اگه هست

تمنایی یا آرزویی اگه داری

 هیچ وقت نشو بی قرار ، من هستــــــــــــــــــم

 منتظر کی هستی!؟  من هستـــــــــــــــــــــــــم

نگاه کن اینور یکبارُ ببین، من هستــــــــــــــــــــــم

چرا ساکتی هرچی دلت می خواد بگی بگو

 هرچقدر دلت می خواد عشق بطلب

تو همون مقدارعشق رو دریافت می کنی ؛ من هستــــــــــــــــــم

منتظر کی هستی !؟

 من هستـــــــــــــــــــم

نگاه کن یکبار اینورُ ببین : که هستـــــــــــــــــــم

 

فقط واسه ی تو دوست عزیزم ترجمه اش کردم

اینو جمعی گفتم و منظورم با شخص خاصی نیست

که واسه ی پیاله همه خاص هستند

تقدیم به همهء دوستام

فقط واسه شما ترجمه اش کردم

به چشماتونم خیلی میاد

فقط واسه تو

به چشماتم خیلی میاد

باهم به این آهنگ گوش بدیم

منتظر کی هستی!؟ من هستــــــــــــــــــــم 

 

 
 

این یه جورایی پیام پیاله هم هست

و

پیام ساقی اونکه می گه : هستم آنکه هستم

 

 
لمس - لمس
 

آخ ، جسارت نشه من پیام آور نیستما

ولی خوب ، احساسمو گفتم همین 

لمس - لمس
+ نوشته شده توسط پیاله در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت 3:0 PM |

 آرزوی عشق

 

اشوی عزيز: داستانی زيبا از هرمان هسه به يادم آمد.

 

 

 

 

 

زنی آبستن است و پيرمرد فرزانه ای به او می گويد كه می تواند درمورد كودكش يک آرزويی كند كه برآورده خواهد شد.

  

زن آرزو می كند كه كودكش را همه دوست داشته باشند.

اين آرزو برآورده شده و باوجودی كه او پسر جوان بدی است، همه او را دوست دارند.

تا زمانی كه مرد جوانی شده است، او همه چيزهايی را كه آرزوی هركسی است،
در اطراف خودش دارد. ولی چنان ناشاد است كه می خواهد خودش را بكشد.

در اينجا آن پير فرزانه دوباره ظاهر می شود و اشاره می كند
 كه او می تواند يک آرزو كند.

مرد جوان آرزو می كند به جای اينكه همه او را دوست داشته باشند،
او همه را دوست داشته باشد. آرزويش برآورده می شود.

صورت زيبايش پير و زشت می شود و تمام شهر با او مخالف می شوند.

به او سنگ می زنند و نمی تواند غذا و لباس پيدا كند.

ولی او سرشار از عشق است و هر چيز جزيی در زندگيش يک رابطه ی عاشقانه می شود.

تصميم می گيرد به زيارتی برود و یک شب سرد با همان پيرمرد روبه رو می شود .

و پيرمرد با عشقی فراوان او را پذيرا می شود.

زيارت كننده در آن پيرمرد آسوده می گردد و دوباره كودكی معصوم می گردد.

اشو، ممكن است لطفاً تفسيری بدهيد؟

 

هرمان هسه يكی از ذهن های غربی است كه به نگرش شرقی بسيار نزديک شده است. شايد هيچ كس ديگری با كيفيت او شرق را بهتر از او درک نكرده باشد.

اين داستان اشاره ای است به درک شرق از عشق: نخستين آرزويی كه آن مادر دارد اين است كه كودكش را همگان دوست بدارند.

با نگاه كردن به كلمات نخواهيد فهميد كه در پشت آن چيست.

او مرد جوانی می شود، همه چيز دارد، زيباست. او ادب خوبی ندارد، لوس بار آمده زيرا همه بی قيد و شرط دوستش دارند. ولی او راضی نيست. همچنانكه پخته تر می شود، اوضاع چنان عوض می شود كه می خواهد خودكشی كند.

اين داستان  تمام كسانی است كه می خواهند همه دوستشان داشته باشند.

چرا او اينگونه پريشان است؟

 او بايد خوشبخت باشد. چه چيز بيشتری می توانی بخواهی؟

همه دوستت دارند،علی رغم خودت. ولی چشمی كه بينا باشد نكته ای را می بيند: وقتی مورد عشق همه باشی، موضوع عشق می شوی. فرديت خودت را ازدست می دهی، يكپارچكی خودت را گم می كنی، ذهنيت خودت را ازدست می دهی. يک شيئ می شوی. همه تو را همچون يک قطعه ی زيبای هنری دوست دارند ، و هيچكس مايل نيست يک شيئ باشد.

اين چيزی است كه آن مادر ازياد برده بود. اين چيزی است كه ميليون ها مردم در دنيا فراموش كرده اند. اين آرزو كاملاً خوب به نظر می آيد، ولی عواقب آن بسيار خطرناک است: نخست اينكه تو را از اوج مرتبه ی آگاهی و ذهنيت به يک شيئ تنزل می دهد.

همه تو را دوست دارند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند كه آيا تو لياقت آن را داری يا نه؟

 و تو لياقتش را نداری، به سبب بركت آن پيرمرد بوده كه همه تو را دوست دارند. عشق آنان تو را فاسد كرده است، تو ارزش آن را نداشته ای. تو اين را درک می كنی كه ارزش و لياقت اين عشق را نداری، ولی با اين وجود مردم دوستت دارند. احساس گناه بزرگی در تو ايجاد می شود كه خطايی روی داده است.

عشق را بايد كسب كرد. عشق كسب نشده، مانند يک گدا است ، بدون اينكه  چيزی كسب كند، كاسه ی گدايی اش را پيش رويت دراز می كند. انسان می خواهد همه چيز را كسب كند، می خواهد لياقت آن را داشته باشد. او نبايد فقط يک گدا باشد. انسان به يک شيئ تنزل يافته است، به يک گدا تنزل كرده است. و آن پسر كسی را دوست نداشت، زير اين بخشی از آن آرزو نبود.

پس می توانيد ببينيد: او عشق را درک نمی كرد. آن آتش بايد همزمان از هر دو سو بسوزد. او آتشی ندارد، كاملاً سرد است، همچون يخ.

او هرگز كسی را دوست نداشته است. و می توانيد رنج فردی را كه هيچكس را دوست ندارد درک كنيد ، زيرا نمی داند كه عشق چيست. بر اساس آن آرزو، همه او را دوست دارند، ولی براساس ادراک خودش، كسی او را دوست نداشته، زيرا او احساس عشق را نمی شناسد. هرگز كسی را دوست نداشته ، چگونه می تواند عشق را بشناسد؟

بنابراين، تمام عشقی كه او را دربر گرفته، بی معنی است. تاجايی كه به او مربوط می شود، كسی او را دوست نداشته است. و او از اين آرزوی مادر پيرش خبر ندارد. حتی اگر هم باخبر بود، تفاوتی نداشت. برای درک عشق، نخست بايد عشق بورزی. تنها آنوقت است كه عشق را درک می كنی. ميليون ها انسان در رنج هستند: می خواهند دوستشان داشته باشند، ولی نمی دانند چگونه عشق بورزند!

و عشق نمی تواند يک تک صدايی باشد، عشق يک گفت و گو است، گفتگوی بسيار هماهنگ. عشق زيادی بر اين مردجوان بارش دارد و با اين وجود می خواهد خودكشی كند. زيرا آنچه كه مردم به تو می دهند راضی كننده نيست، چيزی كه تو به مردم می دهی ارضا كننده است. رضايت با گدا بودن به دست نخواهد آمد، بلكه با امپراطور بودن است كه راضی می شوی. و عشق، وقتی كه آن را می دهی، تو را امپراطور می كند. و می توانی چنان زياد ببخشی، چنان بی نهايت كه هرچه بيشتر ببخشی، عشقت پالوده تر، با فرهنگ تر و پرعطرترخواهد شد ، رضايت بيشتری خواهی داشت.ولی آن مرد بيچاره در موقعيت بدی بود. همه او را دوست داشتند و او نمی دانست كه عشق چيست!

و وقتی كه از اين عشق به ستوه آمد تصميم گرفت خودش را بكشد.آن پيرفرزانه بارديگر ظاهر شد، زيرا می دانست كه چه روی خواهد داد. آن مادر چيزی را درخواست كرده بود ، خودش می پنداشت كه آرزويی بزرگ كرده است، ولی برای آن پير چنين نبود. او می دانست كه اين به خودكشی منتهی خواهد شد. می گويد، "می توانم يک آرزويت را برآورده كنم."

و می توانيد ببينيد كه آن پسر بی درنگ چه درخواستی دارد، زيرا اين چيزی است كه كسر دارد. اين داستان بسيار روش مند است. در سطح شايد آن را درک نكنيد، ولی در زير، همه چيز بسيار به هم متصل است. دومين آروز چيزی است كه به شما گفته بودم: او در خواست می كند كه مايل نيست ديگران دوستش بدارند، می خواهد او عاشق ديگران باشد. با اين، او نشان می دهد كه بدون اين آرزو، نخستين آرزو بی معنی بوده است. ولی شايد در اينجا داستان برايتان عجيب باشد كه به محضی كه آن آرزو برآورده می شود، آن جوان زيبا به پيرمردی زشت بدل می شود.

اين نشان می دهد كه مردم تنها در پيری می فهمند كه چه چيزی را در زندگی از كف داده اند: هرگز عشق نورزيده اند. تمام زندگيشان را خواسته اند كه ديگران آنان را دوست بدارند، و هميشه در رنج بوده اند. آنان هميشه طمع كار بوده و می خواسته اند عشق بيشتر و بيشتری به چنگ آورند. در پايان، وقتی كه مردم آنان را ازياد می برند، چون پير و زشت شده اند، نگاهی به تمام زندگيشان می اندازند، كه چيزی كسر بوده و برايشان هويدا می شود ، آنان هرگز نبخشيده اند، فقط خواسته اند. معمولاً، بسيار دير شده است. اينک، حتی يافتن مردمی كه بتوانند از آنان عشق دريافت كنند ممكن نخواهد بود. و در تمام زبان ها اين اصطلاح "پيرمرد كثيف" dirty old man را داريد ، در تمام زبان ها چنين عبارتی هست ،_ زيرا در پيری، وقتی كه ديگر  جوان نيست و زيبا نيست و همه چيز به زشتی گراييده و آماده ی مردن است، اين ادراک طلوع می كند كه او يک چيز را از كف داده است. برای همين است كه تمام زندگيش خالی و بی معنی بوده : هرگز عشق نورزيده، هرگز نداده است. پس حالا می خواهد مردم را دوست داشته باشد.

ولي چه كسی می خواهد كه توسط پيرمردی زشت دوست داشته شود؟!
او مشمئزكننده است. عشق او مانند شهوت به نظر می رسد ، عشق نه، فقط شهوت مردی در حال مردن است!

 بنابراين اهميت داستان در اين است كه وقتی به عنوان مردی جوان و زيبا از آن پير فرزانه بركت دريافت می كند، ناگهان پير و زشت می شود. آرزوی او برای عشق ورزيدن مستجاب شده است. تمام اين داستان در مورد بشريت است: اينک می تواند عشق بورزد، ولی همه از او فرار می كنند. مشمئزكننده شده است. صحبت كردن در مورد عشق چيزی بسيار ناممكن شده است، هيچكس حتی حاضر نيست كنارش بنشيند. او نيمه جان است و می خواهد به تو عشق بورزد. و طبيعی است كه می خواهد به انسان های زيبا و جوان عشق بورزد، و آشكار است كه پس زده می شود. او از يک انتهای پاندول به انتهای ديگر آن رفته است و هيچ افراط و تفريطی راضی كننده نيست. با ديدن اين اوضاع كه نه وقتی كه مردم دوستش داشتند راضی بوده و نه وقتی كه او مردم را دوست دارد ، زيرا اينک يافتن مردمی كه دوستشان بدارد دشوار است، ، به سفر زيارتی می رود و برای آخرين بار با آن پير فرزانه ملاقات می كند. آن فرزانه می دانست، زيرا ديالكتيک همين است: مادرش يک بخش را انتخاب كرده بود، كه ثابت شد اشتباه بوده و او بخش ديگر را!، كه بازهم خطا از كار در آمد. هردوباهم می توانند درست باشند، ولی نه جداگانه. ولی حالا، باديدن اينكه هردو به خطا رفته، به نوعی ادراک ماورايی دست يافته و می بيند كه تمام دوگانگی ها محكوم به شكست هستند. و وقتی با آن پيرفرزانه ملاقات می كند، آن فرزانه او را در آغوش می گيرد و او درست مانند يک كودک معصوم می شود ، دقيقاً همان كودكی كه مادرش برای بركت گرفتن نزدش برده بود.

زندگی يک چرخش كامل انجام داده است، بارديگر، همچون كودكی خردسال بازگشته است. اين نيز بسيار بااهميت است، زيرا هر شكستی در زندگی قدری ادراک می آورد، قدری به سوی فراسورفتن. اين همان ادراک و همان رفتن به فراسو است كه پس از مرگ به تو زايشی دوباره می بخشد ، بارديگر همچون كودكی معصوم، يک بارديگر، فرصتی ديگر برای اينكه دوباره در همان دام قديم گرفتار نشوی. ولی مردم بارها و بارها در همان دام های كهنه گير می كنند، و يک عادت می شود. آن كودک معصوم پس از شكست هر افراط و تفريط خواهد آمد ، پس از شكست خوردن در هردو انتها. ولی می توانی تمام آن بازی را دوباره ادامه بدهی!

در شرق درست می گويند كه چرخه های زندگی در همان شيارهای شكست و همان گودال ها و همان رنج ها بارها تكرار می شوند ، و به نظر می رسد كه كسی چيزی ياد نمی گيرد! اگر كسی واقعاً يادبگيرد و به ورای دوگانگی ها برود، ديگر بركت آن پير فرزانه نيست، بلكه ادراک خودت است ، از وجود خودت تراوش كرده است ، آنوقت ديگر نيازی به تولد دوباره نيست.اين چيزی است كه من آن را اشراق می خوانم ، ادراک اينكه تمام افراط و تفريط ها شكست می خورند. در وسط بمان، دقيقاً در وسط، جايی كه پاندول ايستاده است و ساعت متوقف شده، جايی كه زمان ايستاده است ، بدون حركت، بدون خواسته، بدون هدف، بدون جايی برای رفتن، بلكه فقط در اينک و اينجا.

حالا كه چنين معصوميتی در تو برخاسته، اينک چه چنين حضوری در تو برخاسته است، به تولدی ديگر نياز نداری. تحصيلات تو در دنيا به اتمام رسيده است. اينک می توانی در يک هستی گسترده تر پذيرفته شوی، با تمام بيدارها.

اين داستان قطعاً زيباست: سعی كن عميق تر وارد كاربردهايش بشوی.

 

و هزاران هزار داستان مانند اين وجود دارند، كه مردم فقط همچون به عنوان داستان آن ها را می خوانند. آن ها تقريباً هميشه در داستان های كودكان وجود دارند، و كسی آن ها را درک نمی كند، فقط آن ها را می خوانند.

 

اين داستان ها بايد توسط كسانی خوانده شوند كه مراقبه می كنند، كسانی كه ديگر بچه نيستند، كسانی كه قدری پخته هستند تا بتوانند معنی نهان  داستان را پيدا كنند.

 

هروقت چنين داستان هايی يافتيد، نزد من بياوريد. خرد فرزانگان در آن ها هست.

 

 

 

اشو

انتقال چراغ، سخنان دراروگوئه

in Uruguay  The Transmission of Lamp,Talks

 

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 2:25 AM |

 

 

 تائو ت چينگ Tao Te Chin يا به روش پين يين دائو د جينگ Dao De jing يك اثر فلسفی - ادبی ديرينه سال چينی است كه طی قرون و اعصار در جان های چينيان و نيز در جان های بسياری از ملت ها و مردمان ديگر تاثير عميقی داشته است

 

 

 

 

قسمتی از این متن

 

آيا برای انتظار كشيدن شكيباييد


تا زمانی كه گلتان ته نشين شود و تنها آب زلال باقی بماند ؟


آيا می توانيد بی حركت باقی بمانيد


تا زمانی كه عمل مناسب خود به خود رخ دهد ؟

آيا می توانيد ذهنتان را از پرسه زدن باز داريد


و آن را به يگانگی ابتدايی ( با هستی ) باز گردانيد ؟


آيا می توانيد بدنتان را همانند نوزادان دوباره نرم و انعطاف پذير كنيد ؟


آيا می توانيد ديد درونی تان را پاک كنيد، تا چيزی جز نور نبينيد ؟



آيا می توانيد ديگران را دوست بداريد


و آن ها را بدون تحميل خواسته های خود راهنمايی كنيد ؟


آيا می توانيد در برخورد با مسائل مهم و حياتی زندگی هيچ دخالتی نكنيد


و اجازه دهيد آن چه بايد، رخ بدهد ؟


آيا می توانيد از ذهن خود دست بكشيد و بدون دخالت ذهن درک كنيد ؟



داشتن بدون احساس مالكيت،


عمل كردن بدون انتظار داشتن


و راهنمايی كردن بدون سعی در حكم راندن، فضايل عالی محسوب می شوند.



فرزانه سخن نمی گويد، عمل می كند.

فرزانه در جستجوی رضايت خاطر نيست.


نه در جستجوست، نه انتظار می كشد.


او حاضر است؛ آماده برای خوش آمد گويی به هرچيز.

 

فرزانه با استقرار در تائو

 

به الگویی برای دیگران تبدیل می شود.

 

چون خود را نمی نماید٬ دیگران نورش را می بینند.

 

چون چیزی برای ثابت کردن ندارد٬

 

دیگران به گفتارش اعتماد می کنند.

 

چون نمی داند کیست٬ دیگران خود را در او می شناسند.

 

چون هدفی در ذهن ندارد٬ در هر چه می کند موفق است.


 فرزانگان كهن، كامل و دقيق بودند، خرد آن ها دست نيافتنی بود.


كلمات از بيان آن عاجزند؛ آن چه می توان بيان كرد تنها ظاهر آن هاست.


آن ها مراقب بودند؛ درست مانند كسی كه از رودخانه ای يخ زده می گذرد.


هوشيار؛ همانند جنگجویی كه در قلمرو دشمن است.


با ادب همچون يک ميهمان.


جاری همچون يخ در حال آب شدن.


شكل پذير چون تكه ای چوب.


پذيرا همچون دره ها.


زلال همچون آب.

 

اگر می خواهید یک پارچه باشید٬ قطعه قطعه شوید.

 

اگر می خواهید صاف باشید ٬خمیده شوید.

 

اگر می خواهید پر باشید٬ خالی شوید.

 

اگر می خواهید رستاخیز یابید٬ بمیرید.

 

اگر می خواهید همه چیز از آن شما باشد ٬هیچ نخواهید.

 

ذهن خود را از همه ی افكار خالی كنيد.


اجازه دهيد دلتان آرامش يابد.


نا آرامی موجودات را مشاهده كنيد و در بازگشت آن ها دقيق شويد.


هر موجودی در اين جهان به مأوای مشترک باز می گردد.


بازگشت به اين مأوا آرامش يافتن است.


اگر اين مأوا را نمی شناسيد،

 

در اندوه و سردر گمی به اين طرف و آن طرف می خوريد.


اگر بدانيد از كجا امده ايد،ظرفيت تحملتان به طور طبيعی بالا می رود.


بی نياز، سرگرم، مهربان همچون مادرِ بزرگ

 

و باشكوه همچون پادشاهان می شويد.


غرق در حيرتِ تائو


از آن چه زندگی برايتان به ارمغان می آورد خوشنوديد


و چون مرگ فرا رسد، آماده

 

 


 

متن تائو ت چينگ شامل هشتاد و يک فصل است و آن را از باستان به دو كتاب تقسيم كرده اند. كتاب اول شامل سی و هفت فصل اول و كتاب دوم شامل چهل و چهار فصل بعدی است.

 

 

 

 

برای مطالعه ی این کتب می تونید به این وبلاگ مراجعه کنید

 

http://taoteching.blogfa.com/

 

و

 

http://laotsu.blogfa.com/

 

 

حتماً سر بزنید خیلی زحمت کشیدن دستشون درد نکنه

 


 

لمس - لمس
 

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 8:5 AM |

استاد اُشو2 - لمس

 

سماع صوفیان

 نقل قولی از ا ُشو

 

بوداییان فقط در سکوت می نشینند . اهل ذن فقط در سکوت به مراقبه می نشینند . و هیچ کاری نمی کنند . ولی صوفیان سماع می کنند .

 

این ها دو راه متفاوت هستند ، زیرا در دنیا دو نوع انرژی وجود دارد : مثبت و منفی ، زنانه و مردانه ، ین و یانگ . اهل ذن از انرژی منفی استفاده می کنند . راه آنان راه انفعال است . صوفیان از انرژی مثبت استفاده می کنند . راه آنان راه عمل است . این ها مردمی بسیار پر ارتعاش هستند . مراقبه ی آنان انفعالی نیست : مراقبه آنان وجد و شعف است .

 

این دو راه به یک هدف منتهی می شود . زیرا که هدف درست در وسط است . مثبت یک قطب آن است و منفی قطب دیگر آن بین مثبت و منفی ، نقطه ی وسط قرار دارد : درست در میان این دو است که تحول روی می دهد، حالتی که انسان از دنیا و همه چیز به فراسو می رود ،حالتی که انسان وارد خداوند می شود و الهی می گردد .

 

اگر احساس می کنی که تو اینک در قطب منفی قرار داری و نوع انفعالی هستی ، آنگاه ذن را دنبال کن و در ژرفای منفعل بودن خود حرکت کن و یک روز به وسط خواهی رسید . و یا اگر احساس می کنی که شخصی فعال هستی و سرشار از انرژی و نشستن در سکوت برایت مشکل است و یک شکنجه ی بی فایده است . آن وقت سماع کن و راه صوفیان را دنبال کن .

 

تو باید انتخاب کنی . تو باید خودت را تماشا کنی ، انرژی خود را ببینی و سپس انتخاب کنی . این هر دو راه هایی معتبر هستند و هر دو به یک هدف ختم می شوند.

رومی می گوید : (( هی از این شراب آتشین بنوش ، این جرقه های آتش را بنوش و چنان مست شو که در روز رستاخیز بیدار نشوی . ))

 

راه صوفی راه سرمستان است ، راه رقصندگان ، کسانی که با رقصیدن سرمست می شوند ، کسانی که با سماع خود منتقل می شوند . او در سکرات است و رقص او رقصی روان گردان است .

 

وقتی دیگر ، محمد ( ص ) به جعفر ( جعفر طیار ) گفت (( تو در صورت و سیرت مانند من هستی )) در اینجا بار دیگر ، جعفر از روی وجد به سماع در آمد . وقتی که محمد ( ص ) به چشمان جعفر نگاه کرد و چنین گفت ، چه کار دیگری میتوانست انجام دهد ؟ وقتی که وجد و سرور تولید شود ، انتقالی فرای کتاب های مقدس صورت گرفته است . چگونه این حالت را دریافت می کنی ؟ چگونه می توانی نرقصی ؟ نرقصیدن غیر ممکن است . گفته شده که ((تسخیر توسط خداوند و یا جذبه ی خداوند است که صوفیان را پیوسته در حالت وجد و سماع درونی و حرکت نگه میدارد ...))

 

چنین نیست که صوفی می رقصد ، خداوند در او به وجد مشغول است . او چه کار می تواند بکند ؟

 

(( ... هر گاه چنان موجی از وجد الهی ، قلب صوفی را نشانه می رود ، در دریاچه ی وجود او امواجی عظیم بر میخیزد ... )) او تنها یک دریافت کننده و گیرنده است . درست نیست که بگوییم صوفی می رقصد . صوفی به رقص در می آید . او نمی تواند کاری کند . او ناتوان است . چیزی در او ریخته شده و برای او زیاد است : پس آن چیز شروع می کند به سر ریز شدن در رقص و آواز او .

 

(( این ، به نوبه ی خود بدنش را به حرکت وا می دارد . با دیدن چنین حرکاتی ، غیر صوفیان اغلب پنداشته اند که صوفی می رقصد . در حقیقت این امواج اقیانوس خداوند است که قلب بی لنگر صوفی را به چرخش و گردش وادار می کند . )) در ظاهر و از بیرون چنین به نظر می رسد که صوفی سرگرم رقصیدن است . ولی او نمی رقصد ، زیرا رقصنده ای وجود ندارد . این یک رقص خالص است . خداوند او را تسخیر کرده . صوفی سرمست است . حالت او فنا و نبودن است . او لنگری ندارد . امواج اقیانوس هستند که در چرخش و گردش اند . نخست وجود درونی او برهم خورده ، شوقی عظیم در آن جا برخاسته و آنگاه این امواج شروع می کنند به انتشار در بدن او . این کاری است که شما با آنیتا Aneeta انجام می دهید . این چیزی است که برای آنیتا روی می دهد . در سماع ، شما در چیزی بسیار زیبا مشارکت می کنید . یادت بماند : رقصنده را فراموش کن و رقص باش . راه صوفیان راه سماع ، آواز و ضیافت است

 

 

 

 

 

 

 

 

به نام نامش ساقی

 

 

( روح می چرخد )

 

 

چرخش چرخش چرخش 

 

 

چرخشِ ِ مستانه از تو

 

 

روح می چرخدُ می چرخدُ می چرخد

 

 

چرخش ِ عاشقانه از تو

 

 

حمدُ همه حمدُ همه حمد

 

 

همه حمد بر تو همه نیایش از تو

 

 

دل می خواندُ می خواندُ می خواند

 

 

روح می چرخدُ می چرخدُ ، همه چرخش از تو

 

 

( می ) می باردُ می باردُ می باردُ

 

 

همه بارش ِ عاشقانه از تو

 

 

شب می شود ُ روز می آید ُ

 

 

لحظه لحظه مستیُ  طراوت از تو

 

 

من می میرم ُ میمیرم ُ میمیرم ُ

 

 

همه هستی از تو مستی از تو

 

 

دل می گوید ُ روح می خنددُ    تن می گریدُ همه دل می رود باتو از تو

 

دل می بری ُ روح می بری ُ

 

 

مست می شوم ُ همه مستی از تو

 

 

دل همه سجده ُ سجده ُ سجده

 

 

روح همه چرخش ُ چرخش ُ چرخش همه باتو همه از تو

 

 

من می میرد ُ میمیرد ُ میمیرد

 

 

او می آید ُ می آید ُ می آید

 

 

 

 

تقدیم به عشقم ساقی مستیم برات می مونه باقی

 

 

شعر روح می چرخد سروده شده توسط پیاله در تاریخ

 

 

10/02/05  پنج شنبه ساعت پنج صبح

 

 

 

 منبع متن سماع صوفیان

 

 از وبلاگ زیبای حکمت سرای ندا 

 

دوست عزیزم  جناب آقای امیر ادیب

 

http://a-adib.blogfa.com/

 

و با تشکر فراوان از ایشان

 

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 9:13 AM |