تبليغاتX

 

لمس


هوالحی


 

برای باران الهی


 

هدیه محراب نیازم با توام
 
باز می خواهم به ماندن به خواندن دعوتت کنم:
 
 اقراء بسم ربک الذی خلق
 
زرتشت اهورامزدا می خواندش
 
و آتش مظهر نیکی و پاکی و تجلی او بود.
 
موسی یهوه نامیدش ویدش بیضا
 
 و عصایش مظهر اقتدار ی ژرف که پلیدی و پلشتی رامی بلعید.
 
عیسی مسیح پدر صدایش زد
 
و دمش دم به دم جان می بخشید و دستانش مهر بر چشمان نابینا می بارید.
 
 محمد ( ص) الله را فریاد زد و قرآنش املای اعجاز سراسرطبیعت بود.
 
همان که کس بی کسی مان بود.
 
همو که مهربان بود بخشنده بود توانا بودعاشق بود عشق آفرید همو را می گویم
 
از خدا سخن می گویم.
 
اگر آنها که اهورا مزدا و یهوه و پدر آسمانی و الله نامیدنش
 
 پیامبران بزرگ تاریخ اعصارند
 
 من پیام آور ساده و کوچک چوپان مثنوی مولانا هستم
 
که اعجازم رقصنده کولی پای آتش زرتشت است.
 
اقتدارم عصای تنومندی است که
 
 شط طوفان زای همه شبهای سرد و تنها یی و درد را به دو نیم کرده است
 
 گرمی دستان نحیف و مسیحا نفسی است
 
که امروز یا فردا پروانه های بی جان را جانی دوباره می بخشد.
 
آری منم همو که با تو املای اعجاز طبیعت را زنده می کند.
 
گوش کن پروانه ام آمده ام که خدا را چونان باد باد رقصنده
 
بیقرار هو بکشم مستت کنم.
 
 با توام ای حماسه منم از دل تاریکی آمدم از ته چاه یوسف
 
از طوفان وگرداب حا ئل نوح از آتش نمرود از شط فرعون
 
از صلیب عیسی از ماهی یونس از غار نمور اصحاب کهف
 
از شعب ابیطالب
 
با توام ای گل نورانی مرداب
 
می خواهم به خواندن همیشه ماندن به پرواز دعوتت کنم.
 
آی فرزند خورشید برایت نور آوردم.
 
 یادت باشد باد که سر وقت چنار رفت
 
تو به سر وقت خدا باید بروی
 
وخدا و خدایی که در این نزدیکی است.
 
 بهترین هدیه من.
 
تنها دارایی من خدا را تقدیمت میکنم
 
یادگارم این و بس جان من و جان شما
 
 
 

  

هوالحی 

الرحیم(مهربان)

قدم هفتم بسم الله الرحمن الرحیم عشق ورزیدن به دیگران است

 بسم الله الرحمن الرحیم

 خداوند در هر موجودی جای دارد

دیدن او در هر موجودی باعث می شود :

 جای جای هستی را سر شار از عشق و تعالی ببینیم.

به مصداق: دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در نهان بینی.

آغاز همه قصه ها این جمله بوده و هست :

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.

غیری نیست هر چه هست اوست و هر آنچه هست هوست.

چگونه می توان او را دید و تاب آورد و عاشق نشد؟

وقتی همه اوست چگونه می توان از کسی یا چیزی گله کرد؟

بارها شنیده ایم که می گو یند مراقب فلان چیز و فلان کس باش

 مبادا کسی باشد و چیزی ازجانب خدا ؛

با تو می گوییم مگر چیزی یا کسی غیر از او یافت می شود ؟

 هر آنچه که هست و هر آنکه هست از جانب اوست.

به زمین و آسمان و هر آنچه در آن است بنگرید و او را ببینید.

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر از لذت شرب مدام ما

همه می پرسند چیست در زمزمه مبهم آّب

 چیست در همهمه دلکش برگ

 چیست در بازی این ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

 که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری؟

نه به آب نه به ابر نه به برگ نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام نه به این  خلوت خاموش کبوترها

نه؛ من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

 ای سراپا همه خوبی

تک و تنها

به تو می اندیشم.

خدای را در همه کس و همه چیز ببینیم

و اعجاز حضور را در یابیم.

 

 

برای این هفته هر کسی را می بینید در فضای ذهنتان به او بگویید :

من تو را عاشقانه دوست دارم وایمان دارم تو نیز مرا عاشقانه دوست  داری.

مهم نیست که شما واقعآ او را دوست بدارید یا نه.

مهم این است که این جمله را تکرار کنید تا درونتان از مهر خدا لبریز شود.

بخاطر داشته باشید که خداوند در همه چیز و همه کس جای دارد.

 مهر ورزیدن را از خورشید بیاموزیم .

او عاشقانه می تابد برای همگان؛

حتی اگر کسی از او خوشش نیاید باز هم از مهر دریغ نمی ورزد؛

باز هم می تابد ؛ روشنی می بخشد و گرما می دهد.

خورشید بر همگان یکسان می تابد.

از نظر او ملیت و رنگ و نژاد؛ سن و جنسیت وغیره معنا ندارد

او تنها مهر می ورزد بی توقع و راحت .

مهر ورزیدن را از خورشید بیاموزیم.

خدای حی همواره همراهتان باد 

از کلام هونام عزیزم

لمس - لمس

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 8:15 PM |

 

 

دوستداشتم بهتون افطاری بدم

 

 

 

 

به احساس قلبی من ، نه بخندید خنده خوبه     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نماز و روزه هاتون قبول حق انشاالله

 

 

 

لمس - لمس
 
 

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست

 

آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

لمس - لمس 

+ نوشته شده توسط پیاله در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 2:7 PM |

7

الف) مقدمه:

عدد هفت عددی است که شاید مثل همه ی عدد های دیگر در نظر ما عادی جلوه کند اما نگرش ما وقتی متبلور می شود که خواص عدد هفت را بدانیم و ببینیم چه «هفت» هایی در زندگی ما وجود دارند و ما در گیر و دار زندگی ماشینی و با بی تفاوتی از کنار آن ها رد می شویم مثلا شاید جالب باشد که بدانیم، رنگین کمان دارای هفت رنگ است .عجایب جهان، هفت تا هستند.(که به عجایب هفت گانه معروفند ) یا در یونان باستان، اسطوره ای با نام هفت خدای، در ذهن مردم نقش بسته است، ویا شهر عشق، که دراشعار عطار آمده است، هفت شهر می باشد، سوره ی مبارکه حمد، که اوّلین سوره ی قرآن کریم است، هفت آیه دارد. آسمان دارای هفت طبقه است. بهشت وجهنم هر کدام دارای هفت طبقه و درجه هستند و طواف خانه خدا هفت دور است، موسیقی ایران و یونان هفت دستگاه داد، هفت نوع ساز بادی وجود دارد و علاوه بر این هفت نت موسیقی وجود دارد(دو، ر، می، فا، سل، لا، سی) و…

ب) تاریخچه:

در سال ۱۸۸۹ میلادی کتابی ار یک جهان گرد منتشر شد که، از جمله روش شمردن را در میان قبیله ای از تورس شرح داده است. اینها برای شمردن تنها از دو واژه استفاده می کردند: یک و دو. برای عدد سه می گفتند «دو و یک » برای چهار «دو و دو»، برای پنج «دو و دو یک » و برای شش «دو و دو و دو» ولی برای عددهای بزرگ تر از ۶، هر قدر بود، می گفتند «خیلی ». گرچه این آگاهی مربوط به پایان سده ی نوزدهم است ولی می تواند گواهی بر شیوه ی شمردن در آغاز شکل گیری مفهوم عدد در میان انسان های نخستین باشد. بعد ها که برای عددهای بزرگتر هم نامی در نظر گرفتند به احتمالی برای عدد «هفت» از همان واژه ی قبلی «خیلی» یا «بسیار» استفاده کردند. عدد هفت که سده های متوالی برای آنها نا شناخته بود، اندک اندک به صورت عددی مقدس در آمد. وقتی که مصری ها، بابلی ها و دیگر امت ها توانستند پنج سیاره ی نزدیک تر به خورشید را بشناسند، با اضافه کردن ماه و خورشید، به عدد هفت رسیدند و این بر تقدس عدد ۷ افزود وقتی در قصه های کهن تر، که تا زمان ما هم ادامه پیدا کرده است، صحبت از شهری می شود که هفت برج و هفت بارو داشت، به معنای آن است که این شهر برج و باروهای بسیار داشت. هفت آسمان و هفت دریا و هفت کشور، به معنای آسمان ها و کشور ها و دریاهای بزرگ است نه هفت آسمان و هفت دریا (نه کم و نه زیاد ). هنوز در زبان فارسی اندرز می دهند « هفت بار گز کن یک بار پارچه کن ». این جمله به معنای آن نیست که برای دقت کار و کم کردن اشتباه در اندازه گیری یا هر کار دیگری باید درست ۷ بار آزمایش کرد، نه شش یا هشت بار. در اینجا هم هفت به معنی «بسیار» است. عدد ۱۳ هم چنین سرنوشتی دارد….

ب) هفت و…

نزد بسیاری از اقوام عهد باستان «هفت» عدد ویژه ای بود. در فلسفه و نجوم مصریان و بابلی ها، عدد هفت به عنوان مجموع هر دو زندگی، سه و چهار، جایگاه ویژه ای داشت.(پدر و مادر و فرزند؛ یعنی سه انسان، پایه و اساس زندگی هستند و عدد چهار مجموع چهار جهت آسمان و باد است.)
ایرانیان قدیم در آیین زرتشت، اهورامزدا را مظهر پاکی میدانستند و برای او هفت صفت را بر می شمردند و در مقابل او اهریمن را پدید آورنده ی پلیدیها می دانستند و می گفتند در پیرامون اهورامزدا فرشتگانی هستند که مظاهر صفات حسنه هستند و برای احترام به آن ها که اول هرکدامشان سین بود هنگام سال تحویل سفره می گستراندند و هفت قسم خوراکی که نام هریک با سین شروع می شود: سیر، سرکه، سیب، سماق، سمنو، سنجد، سکه، و سبزی را سر سفره می گذاردند که به سفره ی هفت سین معروف بود.
برای فیلسوف و ریاضیدان یونانی«فیثاغورث» نیز عدد هفت، مفهموم ویژه ی خود را داشت که از مجموع دو عدد سه و چهار تشکیل می شود: مثلث و مربع نزد ریاضیدانان عهد باستان اشکال هندسی کامل محسوب می شدند، از این رو عدد هفت به عنوان مجموع سه و چهار برای آن ها عدد مقدسی بود. علاوه بر این در یونان هر هفت سیاره را خدایی میدانستند : سلن، هیلیوس،آرس،هرمس، زئوس، آفرودیت و کرونوس.
یهودیان قدیم نیز برای عدد هفت معنای ویژه ای قایل بودند. در کتاب اول عهد عتیق (تورات) آمده است که خداوند جهان را در شش روز خلق کرد، در روز هفتم خالق به استراحت پرداخت. موسی در ده فرمان خود از پیروانش می خواهد که این روز آرامش را مقدس بدارند(روز شنبه و روز تعطیل یهودیان). علاوه بر این در آن کتاب مقدس هفت با عنوان عدد تام و کامل نیز استعمال شده است. از آن زمان عدد هفت نزد یهودیان و بعد ها نیز نزد مسیحیان که عهد عتیق را قبول کردند، به عنوان عددی مقدس محسوب می شد.
به این ترتیب بود که از دوران باستان هفتگانه های بیشماری تشکیل شدند: یونانیان باستان همه ساله هفت تن از بهترین هنرپیشگان نقش های سنگین و غمناک و نقش های طنز و کمدی را انتخاب میکردند. آن ها مانند رومی های باستان به هفت هنر احترام میگذاشتند. روم بر روی هفت تپه بنا شده بود. در تعلیمات کلیسای کاتولیک هفت گناه کبیره(غرور، آزمندی، بی عفتی، حسد، افراط، خشم و کاهلی) و هفت پیمان مقدس(غسل تعمید، تسلیم و تصدیق، تقدیس و بلوغ، ازدواج، استغفار و توبه، غسل قبل از مرگ با روغن مقدس، در آمدن به لباس روحانیون مسیحی) وجود دارد. برای پیروان محمد(ص) آخرین مکان عروج، آسمان هفتم محسوب می شود. در بیست و هفتم ژوئن هر سال، روز «هفت انسان خوابیده » مسیحیان یاد آن هفت برادری را که در سال ۲۵۱ بعد از میلاد، برای عقیده و ایمان خود، زنده زنده لای دیوار نهاده شده و شهید شدند، گرامی می دارند؛ مردم عامه می گویند که اگر در این روز باران ببارد، به مدت هفت هفته بعد از آن هوا بد خواهد بود، آن گاه انسان باید هفت وسیله ی مورد نیازش را بسته بندی کند و با چکمه های هفت فرسخی خود به آن دورها سفر کند. صور فلکی خوشه ی پروین یا ثریا به عنوان «هفت ستاره» معروف است، در حالی که حتی با چشم های غیر مسلح میتوان در این صورت فلکی تا یازده ستاره را دید.
عرفای بزرگ عشق و وصال را در هفت مرحله و هفت وادی نشان داده اند و فاصله ی بین هستی و تباهی را پنچ مرحله دانسته اند.
در افسانه ها نیز با هفت سحر آمیز برخورد می کنیم: سوار ریش آبی هفت همسر داشت، سفید برفی با هفت کوتوله پشت هفت کوه زندگی می گرد و افسانه ی اژدهای هفت سر…
علاوه بر این می توان به هقت اقلیم، هفت اورنگ، هفت دفتر شاهنامه، هفت پیکر، هفت هیکل، هفت گناه کبیره، هفت خان رستم، هفت الوان، هفت گنج، هفت رکن نماز،هفت تحلیل و هفت طواف (در اعمال حج)، هفت قبله(مکه، مدینه،نجف،کربلا،کاظمین،سامرا،مشهد) و… اشاره کرد و به این ترتیب بود که تعداد بیشماری هفتگانه در دنیا بوجود آمد و به عدد هفت تقدس خاصی بخشید.

منابع:

۱) هفت در قلمرو تمدن و فرهنگ بشری/زهره والی-تهران:اساطیر، ۱۳۷۹.
۲) هفت در قلمرو فرهنگ جهان/موید شریف محلاتی، سال ۱۳۳۷.
۳) سرگذشت ریاضیات/ پرویز شهریاری_تهران: نشر مهاجر، ۱۳۷۹.
۴) دهکده ی ریاضی(گاهنامه)/شماره ی اول_مهرماه ۸۱.

 

 

 

اعداد پدیده ای پر رمز و راز هستند که گویی قوانین حاکم بر آن ساخته بشر نیستند. یکی از قدیسان مسیحی سنت آگوستین اعداد را صورت مثالی هستی مطلق می داند. کارکرد اعداد در دین بیان مفاهیم ماورایی در قالب اعداد از مضامین دیر آشنای پیروان تمام ادیان در تاریخ به شمار می رود. در کتاب عهد عتیق و سفر آفرینش خداوند جهان را در شش روز می آفریند و روز هفتم را برای استراحت خود قرار می دهد. به همین واسطه هفتمین روز مقدس شمرده می شود. در مجموعه هری پاتر به کرات از این نماد استفاده شده . به عنوان مثال عدد 10 نماد موجود کامل و نماینده قانون است و عدد 11 تجاوز از قانون و به مفهوم گناه و مخاطره به کار گرفته شده و هری پاتر یازده ساله است و در جشن تولد یازده سالگی اش توانمندی استفاده از نیروهای جادویی خویش را باز می یابد. او یازده ساله است و می تواند از مرزهای قانونی پا فراتر بگذارد و با توسل به اعمال و نیروهای فرا طبیعی به تاريكی و پلیدی غلبه کند. بعضی از اعداد در تمام فرهنگها اعداد نحس به شمار می روند مانند عدد 6 که عدد شیطان محسوب می شود و نشانه شیطان و وسوسه خلق است. عدد 666 رمزی است که نشانگر نیروهای اهریمنی و به صورت برعکس 999 خوانده می شود که در اساطیر 9 عدد نزول قدرت آسمانی بر جهان است و شاید به همین دلیل در سال 1999 جهان منتظر رویدادی عظیم بود. زیرا مطابق باور یهودیان و مسیحیان در پایان هر هزاره جهان منتظر ظهور منجی است

و اما نظر شخصی من

 

در نظر من همه ی اعداد عزیزن

 عدد  6 بخشی از عدد  7 است و در واقع هفت شش را در خود دارد

اما هفت از شش بزرگتر است

و

اگر بعد از خواندن این مطالب دیدی که نسبت به عدد هفت و عدد شش پیدا کردیم را با هم جا به جا کنیم چه اتفاقی می افتد ؟

مطلب جالبی رو دوست عزیزی واسم مسیج کرده بود که در اینجا نوشتنش خالی از لطف نیست

 

GODISNOWEHRE ...This can be read as

GOD IS NO WHERE

or as

GOD IS NOW HERE

every thing in life depends on

how you look at them

always think POSITIVE 

 

یعنی اینکه جمله ی خدا هیچ جا نیست رو اگه جور دیگه ای نگاه کنیم میتونیم اینطور بخونیم که خدا حالا اینجاست و اینکه همه چیز در زندگی به این بستگی داره که چطور بهش نگاه کنیم و در آخرم میگه : همیشه مثبت بیندیشیم

خوب امتهان کنید از امروز همه چیز رو مقدس ببینید تا در بهشت مقدس زندگی کنید  که حقیقت جز این نیست 

توضیح : همانطور که در بخش مثبت اندیشی از اشوی عزیز گفتم نباید افکار منفی را سرکوب کرد بلکه باید وجود آنها را کاملا پذیرفت که با پذیرش است که تحول آغاز می شود . درضمن منظور من بیشتر با نگاه است نه افکار که افکار خود از نگاه نشعت می گیرند . انشاالله در پستی از پست های بعدی از نگاهم می گویم که...

 

 این مطلب را به دوست عزیزم حسین جان تقدیم میکنم

که در قسمت نظرات پست قبلی درخواست کرده بودن

و با سپاس فراوان از ایشان

همچنین با تشکر فراوان از جناب آقای زمان خانپور

 بابت مسیج زیبای ایشان

 

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 3:12 AM |

مولا علی - لمس

 
 
یا علی، مولام علی
 
 
یه شمع روشن کنم تا بیای ؟
 
 
میای ؟ روشن کنم میای ؟
 
 
 
 مولا علی - لمس



مولا علی - لمس
 
جانم

 
 
 
علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را

که به ما سوا فکندی همه سايه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

بشرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکين در خانه علی زن

که نگين پا دشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا ؟

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاک بازان

چو علی که ميتواند که به سر برد وفا را ؟

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
 
متحيرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسيم رحمت
 
که ز کوی او غباری به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
 
چه پيامها سپردم همه سو ز دل صبا را

چو تويی قضای گردان به دعای مستمندان
 
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم ؟

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صحبگاهی

به پيام آشنايی بنوازد آشنا را

ز نوای مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا


 



ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
 
به مجنون هم رسیدم یا علی گفت
 
مگر این وادی دار الجنون است
 
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
 
نسیمی غنچه ای را باز میکرد
 
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
 
چمن با ریزش باران رحمت
 
دعایی کرد و او هم یا علی گفت
 
یقین پروردگار آفرینش
 
به موجودات عالم یا علی گفت
 
خمیر خاک آدم را سرشتند
 
چو برمی خاست آدم یا علی گفت
 
مگر خیبر ز جایش کنده می شد
 
یقین اینجا علی هم یا علی گفت
 
علی را ضربتی کاری نمی شد
 
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
 


مولام علی - لمس
 
 
و خداوند علی را آفرید
 

امام علی (ع) از نگاه اندیشمندان
 

خبرگزاری مهر:
 حضرت علی(ع) وجودی است چند بعدی و جامع اضداد، شناخت گوشه ای از این دریای ناپیدا و اسوه فضیلت و تقوا و دانش برای کسی امکان ندارد، مگر خدایی که خالق اوست و پیغمبری که مربی و معلم اوست و اولاد طاهرینش که پرورش یافتگان مکتب او هستند، در مورد این شخصیت بزرگوار اندیشمندان جهان سخنها گفته اند
 
علی ابن ابی طالب (ع)، همیشه در ذهن هر آزاداندیشی تداعی کننده مفاهیم والایی مانند عدل، داد، انصاف، زهد، تقوی، شجاعت، مبارزه با ظلم ، حمایت از مظلوم بوده است و ذکر" یا علی" نیز در طول تاریخ ، همواره تسلی بخش قلب مبارزان اسلامی، به خصوص مبارزان فاطمی نسب و علوی تبار بوده و خواهد بود

حضرت علی (ع) یگانه مردی است که کعبه را به ولادتش مفتخر نموده و این تمثیل زیبا، بیانگر آن است که برای شناخت کعب ، باید باطن و قلب قبله را شناخت . حضرت علی از کودکی در دامان پر مهر خاتم النبیین (ص) پرورش یافته و اول کسی است که به اسلام ایمان آورد . او به اندازه ای شیفته رسول الله بود که فقط در جنگ احد بیش از شصت زخم برداشت

شبلی شمیل ( از پیشتازان مکتب مادیگری) در فضایل امیرالمؤمنین می گوید:
علی بن ابیطالب، بزرگ بزرگان، یگانه نسخه ای است که نه شرق و نه غرب ، نه در گذشته و نه در امروز صورتی مطابق این نسخه ندیده است

جرج جرداق ( نویسنده مشهور مسیحی)می نویسد:
چه می شد بر تو ای دنیا، اگر نیروهای خود را جمع می کردی و در هر زمانی یک علی می آوردی با عقلش و قلبش و با زبان و ذوالفقارش
 
استاد امین نخله ( یکی از دانشمندان مسیحی) در خصوص اوج تأثیر کلام علی می نویسد:
هر گاه کسی بخواهد بیماری روح وروان خود را درمان کند، باید به گفتار امام علی در نهج البلاغه روی آورد و راه و روش زندگی را در پرتو این کتاب ارزشمند بی
اموزد
محمد بن ادریس ( رئیس مذهب شافعی از مذاهب اربعه اهل تسنن) درباره علی (ع) سروده ای دارد که مضمون آن چنین است:
هر گاه علی جایگاه و حقیقت خویش را برای مردم آشکار کند، هر آینه مردم دسته دسته در برابر او به سجده خواهند افتاد، شافعی مُرد وعاقبت نفهمید علی پروردگار است، یا پروردگارش مال اوست

عبدالله بن عباس، که ازجمله مفسرین بزرگ مسلمان خصوصاً اهل سنت محسوب می شود، علم خود و صحابه را در برابر علم علی چونان قطره ای از دریا می داند و در مورد آن حضرت می گوید:
آیه ای در قرآن نیست، مگر آن که علی، مصداق بارز آن است، خداوند یاران پیامبر را در جاهای بسیاری مورد سرزنش قرار داده است، لیکن درباره علی جز خیر و نیکی یاد نکرده است

میخائیل نعیمه، نویسنده صاحب نظر و متفکر انسانی مسیحی عرب:
هیچ مورخ و نویسنده ای هر اندازه هم که از نبوغ و رادمردی ممتاز برخوردار بوده باشد، نمی تواند قیافه کاملی از انسان بزرگی مانند علی(ع) در مجموعه ای که حتی دارای هزار صفحه باشد، ترسیم نماید و دورانی پر از رویدادهای بزرگ مانند دوران او را توضیح بدهد. تفکرات و اندیشه های آن مرد عرب و گفتار و کرداری را که میان خود و پروردگارش انجام داده است، نه گوشی شنیده و نه چشمی دیده است. تفکرات ، ایده ها و گفتار و کردار او خیلی بیش از آن بوده است که با دست و زبان و قلم وی بروز کرده و در تاریخ ثبت شده است

عبدالفتاح عبدالمقصود ( نویسنده و دانشمند مشهور مصری) می نویسد:
 پس از محمد (ص) کسی را ندیده ام که شایسته باشد پس از او قرار گیرد، یا بتواند در ردیفش بیاید، جز پدر فرزندان پاک و برگزیده پیغمبر( علی بن ابی طالب) و من در این سخن به طرفداری تشیع وارد نشده ام، بلکه این رایی است که حقایق تاریخ به آن گویاست. او، برترین مردی است که مادر روزگار تا پایان عمر خود چون او نزاید، و اوست که هرگاه هدایت طلبان به جستجوی اخبار و گفتارش برآیند، از هر خبری برای آنان شعاعی می درخشد، آری او مجسمه ای از کمال است که در قالب بشریت ریخته شده است

جبران خلیل جبران نیز می نویسد:
علی از جهان درگذشت، در حالیکه شهید عظمت خود شد. در حالی که نماز میان دو لبش بود و دلش از شوق پروردگار لبریز بود. عرب حقیقت مقام و قدر علی را نشناخت، تا از میان همسایگان پارسی آنان، مردمی به پا خاستند و بین گوهر و سنگ ریزه را فرق گذاشتند

بارون کاردایفو ( دانشمند فرانسوی) می نویسد:
علی مولود حوادث نبود، بلکه حوادث را او به وجود آورده بود، اعمال او مخلوق فکر وعاطفه و مخیله خود اوست، پهلوانی بود که درعین دلیری ، دلسوز و رقیق القلب، و شهسواری بود که در هنگام رزم آرایی، زاهد از دنیا گذشته بود. به مال و منصب دنیا اعتنایی نداشت و در حقیقت، جان خود را فدا نمود. روحی بسیار عمیق داشت که ریشه آن ناپیدا بود و در هر جا خوف الهی آن را فرا گرفته بود

امام علی(ع) ، بنده راستین حق بود که حجاب های نور را در نوردیده و به محبوب خویش پیوسته بود . علی همان شخصی است که پا بر شانه پیامبر گذاشت و بت های جاهلیت را شکست، او همان شیرمردی است که در لیلة المبیت در بستر پیامبر خوابید و نقشه شوم کفار را نقش برآب کرد، او که گنجینه اسرار خدایی است، خود را با فرودست ترین انسان ها یکسان می بیند، با آن ها هم سفره می شود و در کنار تنورشان می نشیند، آتش را به جان می خرد تا برای کودکان یتیم که گمان می کنند علی از یادشان غافل مانده است، نانی تهیه کند


علی جان من است صوتی کلیک کنید
 

غریب صوتی کلیک کنید
 
 
 
مولام علی - لمس
 
 
 
لمس - لمس
 
لمس - لمس

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 10:29 PM |

 

شب قدر 

 

 

همان شبی كه خداوند در باره آن می فرمايد روح  در آن پايين می آيد.

 

پس بيايید به تجربه روح ‚ روح خدا در شب قدر

 

شبی كه روح در آن پايين می آيد

 

 و تا طلوع اش سلام الهی است نزديک تر شويم

 

 و بشنويم اين كلام را :

 

 

 

او نگاه خدا است و همه خدا در نگاه اوست .

 

او روح روح است  و روح روح كه بی آن روح مرده است

 

 و با آن روح ، راه خود را باز می يايد و روان می گردد .

 

زيرا او ريشه روح انسان است .

 

و شيره شجره روح .

 

و او باغبانيست كه دانه های زندگی می كارد

 

و زمين ات را از علفهای هرز مرگ پاک می كند .

 

و بارانيست كه زمين مرده را زنده می كند .

 

او پرواز است و بال پرواز و عبور دهنده از راه ها ...

 

او همان است كه به نان و آبش مثل زده اند .

 

 زيرا آنكه او را بخورد تا ابد گرسنه و تشنه نخواهد شد .

 

و برای هميشه بی نياز و راضی و غنی خواهد بود .

 

روح الهی روح زندگيست .

 

آن را به كوير مرده روحت فراخوان و شرايط را برای آمدنش مهيا كن .

 

 كه اگر بيايد كوير مرده ات بدل به باغی پر از اسرار زندگی خواهد شد...

 

او همان از ياد رفته است كه ياد زنده كننده را هم با خود برده است .

 

يابنده گمشدگان و حركت دهنده فلج شدگان ...

 

قدر را بشناس و قدر روح را بدان تا روح در تو بريزد و بر تو بيايد.

 

روح در شب قدر می آيد لكن

 

 شب قدر به آن شبی كه می گويند محدود نيست ...

 

اسرار شب را درياب كه شب اسرار فی الحال می آيد .

 

 و اين قدرِ شب است كه شب قدر را می آورد .

 

روح را در تاريكی ها بياب كه يافتن نور در روشنايی روز ممكن نيست...

 

قدر روح را بدان .... می آيد .

 

 

 

                                    از كلام استاد: ايليا ‹‹م›› رام الله

 

                            استخراج از كتاب : جريان هدايت الهی

 

 

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 7:43 AM |

""  دعای برکت  ""

 

 

بسم الله الّرحمن الّرحیم

 

 

یا حیّ و یا قیّوم.     یا حیّ و یا قیّوم.     یا حیّ و یا قیّوم.

 

الهی ،  ای که با منی  ،   تسلیم و خدمتگزارم

 

و روز و شب تورا میخوانم.

 

..... الهی با آنکه تورا نمی شناسم  اما به تو عشق می ورزم

 

و با تمام وجودم دوستت دارم

 

زیرا تو خدای دوست داشتنی منی        تو خوبترینی ، 

 

  تو آن یگانه معشوقی ،

 

و من با همه زندگیم تورا می پرستم و عاشق تو هستم .

 

الهی توهمه زندگی منی ،   تو یگانه معبود منی ، 

 

 تو همه عشق منی ،   تسلیم تو هستم و تورا می پرستم.

 

..... الهی من صدای تورا نمی شنوم ،

 

 اما گوشهایم نام تورا درهرصدایی می جویند

 

و دهانم در روز و شب نام تو را میخواند.

 

الهی   ای شاه من ، سرور من ، مولای من ، این منم ، گدای تو ،

 

 این منم محتاج تو ، این منم سرباز وفادار تو ،

 

الهی تسلیم و خدمتگزار توام ، مرا به حضورت بپذیر. 

 

 ای پروردگار بخشنده و آسمانیم دوستت دارم.

 

نیازهایم را برمن ببخش ، 

 

 و بزرگترین نیاز من حضور تو است.

 

گناهانم را ببخش و مرا تطهیر کن  ، 

 

 که بزرگترین گناه من فراموشی تو است.

 

آه الهی ،   آهِ دل مرا بشنو و به سوی من آ

 

به من بازگرد   زیرا چه بسیار مشتاق بازگشت توام ،

 

به من بازگرد فدایت شوم ، جان مرا از حضورت لبریز کن

 

بگذار دلبستگی ها و خواسته هایم را در تو بسوزانم  و قربانی کنم ، 

 

     بگذار خود را در تو قربانی کنم ،

 

سرورم فدایت شوم ، بگذار هرلحظه درتو بمیرم

 

و هربار از حضور تو زنده شوم ،

 

عشق خود را برمن بریز و تنهایی مرا با حضور خود پُر کن ،

 

بگذار درتو نفس بکشم     ای نفس های من

 

الهی  ،  الهی  ،  الهی  ،

 

ای که با منی و من بی توام ،

 

ای یار من که تورا از یاد برده ام ،   ای معشوقی که تورا گم کرده ام ،

 

بگذار درتو بیابم   ،   ای عزیزترینم   ، 

 

  ای خوبترینم   ،  ای محبوب من ،

 

بگذار حضورت را تجربه کنم و در عشق ات بمیرم .

 

این زندگی جاودانه من است .

 

آمین یا ربّ العالمین

 

ایلیا " میم " ( رام الله )

 

" دعای برکت " درشب 23 رمضان توسط استاد عزیزم سروده شد.

 

 

 

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 10:42 AM |


هوالحی
 
برای او که همه چیزم شد

 
هو داد مرا پر پر پروازم کرد 
با عشق تو و مهر تو دمسازم کرد 
هو گفت بخوان خواندم و خوانایم کرد 
بی مکتب و مدرسه توانایم کرد
هو بود که ره نمود رهیابم کرد
چون راه شدم همرهی نابم کرد 
هو بود ندایم داد هو بود صدایم کرد 
برخیز بیا گفت و بیدار زخوابم کرد 
هو گفت به مردابی برخیز که در خوابی 
او بود صلایم داد بیدار ز خوابم کرد
هو گفت کمینت من دام ره و دینت من
صیاد شد و ناگه آزاد ز دامم کرد 
هو گفت که خورشیدم ناهیدم و تابیدم 
خیره نگهش کردم پس راهنمایم کرد 
هو بود که هستی بود خمخانه مستی بود 
مست می عشقم کرد با مهرو وفایم کرد 
هو داد مرا نام و نکونامم کرد 
من نیست شدم او شد و هونامم کرد 

این شعر از استاد عزیزم : هونام   است

پس لطفا برای استاد نظر بگذارید نه من

لمس - لمس
 

لمس - لمس

وبلاگ های استاد رو می تونید توی پیوند های روزانه پیدا کنید  

+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 7:29 AM |

new - لمس http://piyaleh.blogfa.com/

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

new - لمس

 
 

لمس - لمس
لمس - لمس
 
+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 1:24 PM |

 

 

 

 

1-رودخانه
رودخانه آنجابود .

رودخانه هميشه آنجا بود، فصلهاي بيشماري از پيرامون زمان سر برآوردند و ره بدر بردند اما....

رودخانه هميشه آنجا بود، در سكوت به نرمي به پيش، بسوي دريا جاري...

از هيمالياي كبير مي آمد. آنجا كه خاكش از گرد راه رهروان پيشين است.

رودخانه به مانند رودخانه خدا بود، هميشه جاري به پيش و به بيرون، همواره يك مظهر بود، در حركت هميشگي به پيش تا با آب رودهاي ديگر در هم آميزد و باز به پيش تا به آبهاي درخشان اقيانوس برسد.

جوينده به كرانه هاي اين رودخانه عظيم رسيده بود و عزم كرده بود آنجا مقيم شود. جزر و مد جهان بشريت ديگر او را به بازيش راه نمي داد و ديگر چون تخته هاي شكسته بر صحنه طوفان رقصان نبود.

باز هم نظري به رودخانه انداخت. اينجا سرزميني بود بس زيبا كه رودخانه ها و جويبارها بر آن نقش هاي دلربا پراكنده بودند.

پيش از رسيدن به لنگرگاه سري نگار، رودخانه با آب هاي تميز رودخانه ديگري همبستر مي شود. طول قابل ملاحضه اي از مسير اين رودخانه را جزيره اي از هم جدا مي كند، كه گهگاه ساحل دور دست آنسوي ديگر را مخفي ميكند.

او بر لب رودخانه، زير سايه هاي خواب آلوده بيدهاي مجنون نشسته بود و گردش آهسته گردابهاي كوچكي را نظاره مي كرد كه بر لب جويبار سرگردان بودند، به فرزند خويش مي انديشيد. او به خانه باز گشته بود. مانند فرزند ناخلف كه به توبه نزد پدر بازگشته بود، اما پدر آنجا نبود كه او را خوش آمد گويد. از غم آكنده شد.

آنگاه سر برگرفت، نگاهش به پيكري ملكوتي افتاد كه كه محجوب در خرقه اي شرابي رنگ آنجا ايستاده بود. لبخندي بر لبانش بود، و دردي عظيم از عشق همنوع در آن چشمان سياه مي درخشيد. صورت سوخته اش تا نيمه در ريش كوتاه و سياهي پنهان بود.

موجي از شور در دل جوينده برخاست.

جستجويش به پايان رسيده بود. ربازارتارز آنجا بود، آن سات گورو، بخشنده نور آنجا بود تا او را به خانه خوش آمد گويد.

 

2-جوينده
او جوينده بود.

او به آدميان ديگر مي مانست، مي توانست “ تو “  باشد.

در جهان بيرون، زندگي اش، تفاوت زيادي با مردم ديگر نداشت _ كاركردن ها، كشمكش ها و زحمت ها _ اما هنوز تلاش او در يافتن زندگي عميق تر و تيز نظرانه تر، دردش عظيم تر، رنجش تحمل ناپذير تر و حواسش حساس تر بود.

ديگر چيزي نبود كه روحش را پرواز دهد، مسئوليتها و موفقيتهائي كه ديگر آدميان داشتند او را نمي شورانيد. او، يك طرد شده بود، تنها و دلشكسته، زيرا عشق از كنارش گذر كرده بود، گوئي هيچ چيز در زندگي اش نبود كه عشق بتواند بر آن لنگر بياندازد.

لكن او هميشه يك جوينده بود. در جستجوي آني كه همواره فراتر از دسترسش بود. مشتاقانه، آن گمشده نامعلوم را گاه در قلب گل سرخي جستجو مي كرد، گاه در چهره كودكي يا لطافت زني. او آن عشق را كه عمرش را در جستجويش پرداخته بود نمي يافت. اين عشق او را از آنسوي جهان بدين جا بازگردانيده بود، سرگردان به كرانه رودخانه بازگشته بود با اين سوال كه آيا پاسخي مي توانست يافت؟ تا روزي كه آن اهل تبت آمد و در كنارش نشست.
آنگاه او نور را ديد كه از ماوراء مي آمد. نوري كه حلقه هاي شعاعش تا به ابديت گسترده مي شد، و آن زن باريك و بلند قامت، با چشماني سياه كه بر كرانه آن درياي نور ايستاده بود.

و او دانست كه تفاوت نمي كند آن چه باشد، كه در عمق درون او جهانهائيست اما بديده نمي آيد و تمام آنچه او مي جست جز عشق نبود. او دريافت كه اين شكلها ابزاري بيش نيستند كه بواسطه آنها عشق راهي به جهان بيرون بيابد.
ربازارتارز دستي بر چانه پرهيبتش كشيد و گفت، “  تو جوينده اي، اما جز تو هم بسيارند، پيش تر از تو، پشت سر تو و در كنار تو ميليونهاي بيشمارند. جواب، خداست _ و خدا درونت پنهان، هم چنانكه عيسي در آن روز و بر آن كوه گفت، اقليم بهشت درون تو است"

جوينده به آبهاي گل آلود آن رودخانه اي كه در قالب آن سرزمين جاري بود نگاهي انداخت، و در شگفت شد.
همه جهان به نور بدل شد، صوتي عجيب، همهمه كنان به درون قلبش راه يافت و به او آرام داد. تمامي حكمت، فهم و عشق در زمزمه ملايم آن آب، كه جاودانه بسوي دريا روان بود، داشت بروي مكشوف مي شد.
رو به آن اهل تبت كرد و گفت “  آه، كه اين رودخانه همانند زندگي است! اي استاد! من حكمت و شكوه الهي را از تو تمنا مي كنم".

آن اهل تبت دهان گشود و زبان به سخن باز كرد

 

.

3-نور خدا

 چون من بنشين، ساقهاي پاهايت از يكديگر گذشته و بزير كشيده، با مهر و ملاحت درون چشم معنويت كه در ميان دو ابروي توست خير شو"

پس جوينده به فضاي ميان دو ابرو خيره شده، دقيقتر و دقيقتر. همه چيز تاريك بود، آنگاه نور فرا رسيد، سطحي بود از نوري سپيد.

نور از درون او مي آمد، آفتابي سهمگين كه انوار تابناك و شفاف خود را چون گوئي در اطراف او مي پراكند. تابناكي او از ده هزار آفتاب فراتر بود.

نور بيشتر و بيشتر شد تا آنجا كه موجب آزار چشم معنوي او مي گشت. هنگامي كه به مركز نور نگاه مي كرد از فرط روشنائي مي بايست چشمانش را بر هم گذارد.

ناگاه دريافت كه نور از درون خودش مي آمد. نور در دوائر متحدالمركزي گسترده و گسترده تر مي شد تا شعاعش به دورترين سرحدات كائنات مي رسيد _ از مركزي درون و جودش به بيرون جاري بود. هم چون چراغ دريائي مي سوخت و تمام وجودش با ريتم ضربانهاي امواج غلطان نور مي كوفت، همانند موجهاي پياپي كه بي پروا خود را به شنهاي ساحل مي كوبند.

صداي غرشي در گوشهايش بلندتر و بلندتر مي شد تا جائيكه ديگر ياري شنيدنش را نداشت، آنگاه بر صحنه درون پيكر استاد نمايان شد، در خرقه اي شرابي رنگ كه بسوي او گام بر ميداشت. او شكل نوراني گورو را شناخت.
تصوير استاد سخن آغاز كرد" من نورم. نوري كه درون تو تابيدن گرفت. نوري كه جهان را انباشته كرده. همه چيزها، همه وجودها و همه كائنات از من مي رويند.

 من آن صوت ام، آن كلام درون تو. آن صوت همه جهانها را انباشته و همه كيهانها را برپا مي دارد.

درون كالبد هستي من نه زماني هست، نه مكاني. من خداي در قيد حياتم، دانشي كه تو در جستجوي آني، خرد، فهم و عشق.

 من جاودانه ام، چون هرگز زماني نبوده كه من نباشم، همينطور در كل مكان هرگز چيزي نبوده است كه من آن نباشم. و اكنون نيز پاره اي از آنم.

 كيهانهاي بيكران، كالبد من است، عنصر هستي خون من است، جهانها استخوانهاي من و خورشيدها قلب من اند. آن هنگام كه از هستي من سربر آوردي، بگونه اي كه طفلي از رحم مادر، آمدي تا عشق را به تجلي برساني. همان سان كه ديگر فرستادگانم، عيسي، يائوبل ساكابي، كريشنا، راما، ميلارپا، و بودا. زيرا عشق هستي و حيات من است. بي عشق نه تو و نه من مي توانيم كه هستي داشته باشيم. بي عشق مطلقاً هيچ چيز نمي بود. مي تواني تصور كني خلاءاي مطلق را كه همه فضائي باشد خالي از حيات؟

 عشق من نگاهدارنده جهانها و كهكشانهاست. براي تو فصل هاي برداشت را به ارمغان مي آورد. عشق من همه چيز را به هم پيوند ميدهد؛ معدنيات و زمين يكي هستند، همانگونه كه گل و گياه؛ زنبور و عسل، هيچكدام نمي تواند بي ديگري وجود داشته باشد. من در همه چيز حاضرم و همه چيز در من.

 مرد با ريسمان عشق من است كه به زن پيوند محبت يافته، همانگونه كه فرزند به مادر، و اين چرخه كامل است، چون همه چيز را عشق بهم بسته. همچنين كل اشياء با عشق است كه با من وحدت يافته، چون تنها به اتكاء عشق من است كه حيات مي تواند بر اين سياره و ساير جهانها، كيهانها و فضا هستي داشته باشد.

 عشق همه چيز است. جز آن هيچ نيست، من عشق ام و عشق خويش من است. عشق حيات است و حيات عشق. به من عشق بورز و زندگي كن، لكن اگر نفرت پيشه كني مرگ بر تو باد، چون مرگي استوار تر از مرگ با نفرت نيست.

 تو بايد مرا آرزو كني، بيش از هر چيز ديگر به من عشق ورزي، مرا بيش از روح خود دوست بدار.
 عشق تنها چيزيست كه من مي توانم به تو عطا كنم، و تمام آنچه براي عرضه كردن دارم عشق است. از درون كالبد من است كه حيات سرچشمه مي گيرد، چون من عاشق حياتم. به من عشق ورزيدن يعني آزاد بودن، زيرا آنكه به من عشق ورزد مرا خواهد ديد، و تمامي خرد كه از آن من است به او عرضه خواهد شد.
 من آنم كه تو بعنوان پروردگار ميشناسي، من نور روح ام؛ موسيقي مراتب هستي ام. من آنم كه هستم، نور جهانها؛ من خدايم، عشق زنده و جاودانه “ .

جوينده چشمان خود را گشود و به اطراف نگاه كرد، جائي كه آب آهسته و زمزمه كنان از كنار بيدهاي سبز روان بود. ديد چشمانش دفعتاً بر چهره اهل تبت نشست.

ربازارتارز پرسيد “  چه ديدي؟ “  

جوينده پاسخ داد، “  تو را"

آن اهل تبت لبخند زنان سرش را تكان داد.

 

 

4-نداي روح

بيدهاي مجنون دستهاي سبز و پربرگ خود را در آبهاي رودخانه غسل مي دادند. تار عنكبوتها مانند وصله هاي سفيدي، بر روي شاخه هاي باريك و طويلش خيمه هاي نمناك زده بودند؛ و آن رودخانه، هميشه آن رودخانه كه در زير پاهايش جاري بود.

او به آن خيره شد و انديشيد كه اين همان رودخانه ارجمند است، با آن صداي سوت ها و جلا جل چرخهاي لنج ها كه در درون او بيان حال احساسي دلچسب مي كرد. ربازارتارز انگشت قهوه اي رنگش را در آب گل آلود فرو كرد، و به جوينده نگاه كرد.

او گفت  مي تواني تصورش را بكني كه زندگي بيش از اين نيست كه در اين لحظه؟ هنگامي كه الگوي هاي عشق و لذت بدورن جهانت مي شتابند تا آنرا تهي بيابند؟

 من در مسير قرنها در كنار تو بوده ام. لحظاتي بوده اند كه تو زندگي را اين چنين خالي يافته اي. در نيمه هاي عميق شب برخاسته اي تا صداي آواز باران را در ناودانهاي بام گوش كني، و به صداي نجواي باد در لابلاي شاخه هاي درختان. گوش فرادهي، اما ذهنت از پندار خدا، خدائي هنوز تنها، لبريز.

 تو هميشه مي دانستي كه اينجا، در اين جهان سات گوروئي هست براي تو، شايد گدائي، راهبي، مردي دولتمند يا پا برلب گور، يا زني كه با افسون كلام عشق ترا تسخير و وادار مي كرد تا از هر چيز دست بشوئي و ندائي را جان نهي كه از فراسوي آتش، از پس ديوار سنگي، از آنسوي كوهها، دشتها، فلاتها و درياها تو را بسوي من فرا مي خواند؛ به سوي استاد.

 آيا اين افكار تو بود يا خيالي كه تو را بر آن مي داشت هميشه گوش به اين نغمه زيبا بسپاري؟ برخي مي گويند كه آن نداي روح است، و در آن زمان تو حاضر شدي دست برداري و فديه را تقديم كني.

 تا به حال تو آنكس را نيافته بودي كه بتواني با اشتياق از كلامش در آويزي، يا آنكه بتو احساس شعفي را عرضه كند كه حس كني، نفس بعدي، دم آخر است. و آرزو كني با تجربه اي از بركت محض مرگ را بجان بخري.
“ آنگاه بسوي من عزم كردي، و من به تو اين را خواهم گفتن. من خويش تو هستم. نداي من آن نسيم لطيف و گزنده ايست كه از كوهسارها مي آيد. در آن هنگام كه محبوب تو از تو روي برگرفته، و تو در كشمكشي تا آن لحظه گرانقدر را بازيابي، من آن دردي ام كه در دل تو است. من ناله آن كودكم كه در تنهائي شب مادش را مي خواند، من بي كسي سالخورگانم.

 نداي من آن آرزوست دريافتن خداوند. لكن هنگاميكه قرين حقيقي ات را بيابي، كه بخش متمم خويش من است، خويش مقدس، آرزو برآورده شده، چون از آن هنگام سفر دور و درازت به ارتفاعات خدائي آغاز مي شود.
 تو داري بزرگترين چشم داشت هر روحي را بر مي آوري كه در كالبدي در اين جهان متجلي مي شود، و آن را به طريق عشق به جا مي آوري. چون عشق تنها نيرو و اصيل ترين نيرو در تمام كائنات است. اين چنين تو چون گل كوزه گري ميشوي در دستان من، و اين را تسليم گويند، چون من امور هستي تو را در تمام طبقات بدست مي گيرم، اين حقيقتاً دستان من هستند.

 ابتدا بايد اشتياقي سهمناك وجودت را برانگيزد كه خويش را به قدرت من تسليم كني. اين مي بايد آنچنان آرزوئي بزرگ باشد كه از بهرش خواب و خوراك نداشته باشي. چون آرزوي گرسنه اي براي خوراك، يا تشنه اي براي آب. آنطور كه شخصي كه در حال خفگي است، نفسي را آرزو مي كند، بايد كه جز آن اشتياق فكر ديگري در سر نباشد.

 تو را چه هراس از اينكه تنت در جامه اي مندرس پوشيده يا معده ات از خوراك خالي باشد، اگر من عهده دار تو، ذهن تو و جسم تو باشم؟ تو بايد از همه چيز خالي شوي تا عشق خويش را به من عرضه كني، و من به تو زندگي خواهم بخشيد.

 تو سر به ديوار كوفته اي؛ تمام شبهاي دراز بي وقفه فرياد بركشيده اي؛ تمنا كرده اي كه خدا بيايد، اما اين همه مرا بسوي تو نياورد. چون فقط به تسليم است كه من مي توانم عهده دار تو شوم.

 زيرا من خداوندم، روح تو و ذهن تو"!

جوينده به حيرت گوش فراداد.

 

 

5-سؤالي در باب خدا

 باد، شاخه هاي بيد هاي مجنون را ژوليده مي كرد و كف بر سر آب رودخانه پديد مي آورد. اهل تبت به آرامي در كنار رودخانه مي خراميد تلالوي نور آفتاب را بر سطح آب نظاره مي كرد، و جوينده در تماشاي يكايك حركت آن پيكر شكوهمند، محجوب در خرقه شرابي رنگ بود و در پي او روان.

جوينده لب به سخن باز كرد.”  مولاي من در باره خدا برايم بگو. او چيست؟ آيا اين حقيقت دارد كه هر آنكس كه از تو پيروي كند خدا مي شود؟

سرشانه اش به نشان تاييد تكان خورد، و آن چشمان عميق و پر خرد از فراز پهنه آب، بسوي سواحل پر درخت و تپه ماهورها دوخته شده بود. صداي عميقش در هوا غلطيد،”  اين تقدير هر روح است كه مالاً خدا شود. خدا غير شئي {هيچ چيز}است. اما تو باور نمي تواني كرد كه خدا هيچ باشد. در خيالت ايده آلها يا بت هائي مي آفريني و باور داري كه آن ها خدا باشند.

 خير! آنها خدا نيستند.

 آنها تنها نشانهاي خدا هستند، چون يكبار كه به ماوراء زمان و مكان، به فراسوي تمامي خلقت صعود كني، با {كمال} رودررو مي شوي.

 عاقبت در خواهي يافت كه تكامل يا كمال هيچ است و اينكه هيچ كمال است. اين سوگماد است، خداست!
 پس جز خدا هيچ مجوي، آنگاه داري هيچ را ميجوئي، آيا من به زبان معما سخن مي گويم؟

 آري! من اين چنين سخن مي گويم، در جستجوي خدا بودن، يعني رفتن به ماوراء پنج جهان و بدرون ناحيه اي كه { آن مقام} سر مي كند، پدر مطلق همه!

 فلسفه اي والاتر از آن اك وجود ندارد. چون با وحدت با خداست كه روح به او باز مي گردد. اين وارد شدن است به اقليم خدا. سرور جوان، تو يقينا هنوز اقليم حقيقي را نمي شناسي.

 پس من بتو مي گويم. اقليم حقيقي آن جهاني است كه فراسوي همه جهانهاست، اقيانوس عشق و رحمت، واقعيت مطلق. آنقدر ماوراء همه نوع بشر كه ذات فكر حتي از تصور آنچه آن مي تواند باشد عاجز است. جز اقليم حقيقي مجوي، چون آن همان خلاء است كه كّل را در بر گرفته. قلمرو خدا.

 اي رهرو، خدا مدارج معنوي بيشماري دارد كه تو مي تواني حاصل كني، لكن خود را تنها براي عزيمت به خانه حقيقي آماده كن. از ديدن خدا نهراس، چون با آرزوي خدا، آرزويت حقيقي است!

 حيات آنچنان ساده است كه بشر را وا مي دارد از حقيقت حقيقتها غافل بماند. مريد حقيقي خدا آنست كه خدا را دارد. انساني ساده است. اگر تو خدا را داري، پس اين حقيقت است كه تو طبيعت ساده اي داري. خدا را ستايش كن، و به همنوعت عشق بورز. هر آنچه مي كني بنام سوگماد بجا آور، بدون اينكه به پاداشي چشم داشته باشي.
 استاد حقيقي از آن مرتبه در گذشته كه نگران رستگاري خويش باشد. او خويش را وقف خيرات ابدي همه زندگان كرده، و تا روزي كه همه را به خانه حقيقي بازگشت ندهد، از پا نمي نشيند.

 پس از كسب روشنگري، استاد از جانب خدا فرمان داده شده كه به بالاترين اقاليم وارد نشود، بلكه در اين دنيا چون ديگر فانيان بسر برد و مهارت معنوي خود را وقف كند به مساعدت همه ارواح.

 اكنون او اين وظيفه را بر دوش ميكشد كه روحها را فراهم آورد تا آنها را به خانه حقيقي بازگرداند؛ او در وحدتي عاشقانه با همه موجودات، خلقت و جهانهاي خدا كار ميكند.

 شعف، ذهن متعادل، سعادت و شادي پاداش آنهاست. او در ميان خدايان بسر مي برد حال اينكه پاي بر زمين دارد. هم چون نيلوفر آبي كه در آب گل آلود مي رويد، اما از گل و لاي مبري است؛ او نيز اين چنين است، گرچه در اين در اين دنيا تولد يافته، اما به چيزها و آرزوهاي اين دنيا آلوده نيست.

 پاسخ در اين است. قانون خدا بشر را به راهي مي راند كه به ديدن {او} مي انجامد، بايد اين را بداني كه حتي اگر تو هرگز به جستجوي خدا نپردازي، {او} تو را مي جويد و بر آنت مي دارد كه به او ملحق شوي.
 پس اين را بتو مي گويم... هر آنچه تو را مي گويم بعمل آور، آنگاه با خدا وحدت حاصل مي كني! مي فهمي؟ “  
ربازاتارز بپا خواست و با لبخندي برلب چشم به صورت جوينده دوخته بود. باد تيزي برپهنه آب مي وزيد و شاخهاي بيد را به بيداري مي خواند.

اهل تبت خنده ملايمي سرداد، و جوينده با او خنديدن آغاز كرد.

 

بیگانه‌ای بر لب رودخانه

نویسنده:  پال توئیچل

مترجم: هوشنگ اهرپور                        دانلود کتاب

 

در اینجا قسمت کوتاهی از کتاب ارائه شد

لطفاً درصورت تمایل به مطالعهء کل کتاب ، کتاب را دانلود کنید

 


 

دانلود دیگر کتب : اکنکار

 

نامه‌های طریق نور

نویسنده: پال توئیچل

مترجم: مینو ارژنگ                            دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

سرزمین‌های دور

نویسنده:  پال توئیچل

مترجم: هوشنگ اهرپور                        دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

اکنکار حکمت باستانی برای عصر حاضر

گردآوری:  تاد کرامر و دوگ منسون

مترجم: مهیار جلالیانی                        دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

چگونه سفر روح را آموختم

نویسنده:  تریل ویلسون

مترجم: شهرام شاه‌محمدپور                   دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

گاه‌شمار استاد رویاپردازی

نویسنده: جیمز پال دیویس

مترجم: مهیار جلالیانی                        دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

آیا زندگی یک قدم زدن اتفاقی است؟

هارولد کلمپ                                    دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

هیو سردادن آواز عشق برای خدا

هارولد کلمپ                                    دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

آزادی معنوی چیست

هارولد کلمپ                                    دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

زبان روح

هارولد کلمپ                                    دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

کتاب حکمت اک (گزیده‌هایی از کتاب)

هارولد کلمپ                                    دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

نسیم تحول (فصل‌های اول)

نویسنده: هارولد کلمپ                        دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

داستانهای ماهانتا (گزیده‌هایی از کتاب)

هارولد کلمپ                                   دانلود کتاب اکنکار

______________________________________________

تمرینات معنوی اک

نویسنده: هارولد کلمپ                        دانلود کتاب اکنکار

 

 

لمس - لمس
 

لمس - لمس

+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 4:0 AM |