تبليغاتX

 

لمس
www.piyaleh.blogfa.com 
  

خالقِ عشق - لمس

 

 

Every day I see the same headlines

هر روز تیترهای خبری مشابهی می بینم

 

Crimes committed in the name of the divine

جنایات را به نام پیامبر انجام می دهند

 

People committing atrocities in his name

مردم به نام او بی رحمی می کنند

 

They murder and kidnap with no shame

آن ها بی هیچ شرمی می کشند و بچه ها را می دزدند

 

But did he teach hatred, violence, or bloodshed ? No

... Oh No

ولی آیا او دشمنی،خشونت و خونریزی را یاد داد؟

 

نه...آه نه

 

He taught us about human brotherhood

او به ما برادری انسان ها را یاد داد

 

And against prejudice he firmly stood

و در مقابل تعصب با قدرت ایستاد

 

He loved children, their hands he’d hold

به کودکان عشق می ورزید،ودستانشان را نگاه می داشت

 

So would he allow the murder of an innocent child? Oh No

پس آیا او اجازه ی کشتار کودکان معصوم را خواهد داد؟

 

نه...آه نه...

 

خالقِ عشق - لمس 

 

CHORUS:

گروه کر:


Muhammad ya rasulallah

محمد،ای فرستاده ی خدا

Muhammad ya habiballah

محمد،ای محبوب خدا

Muhammad ya khalilallah

محمد،ای دوست خدا

Muhammad

محمد

 

Muhammad ya rasulallah

محمد،ای رسول خدا


Muhammad ya shafi’allah

محمد،ای شفاعت کننده نزد خدا


Muhammad ya bashirallah

محمد،ای بشارت دهنده (از سوی) خدا


Ya rasulallah

ای فرستاده ی خدا

 

Muhammad the light of my eyes

محمد ای نور چشمانم

About you they spread many lies

درباره ی تو دروغ های زیادی می گویند

If only they came to realize

ای کاش آن ها می فهمیدند

Bloodshed you despise

که تو از خونریزی نفرت داشتی

 

خالقِ عشق - لمس

 

 

 

 

 

 

لمس - لمس
لمس
  

Muhammad (pbuhمحمد (ص) (

 

آلبوم:امت من

ترانه ی :محمد(ص)قسمت اول

شعر:سامی یوسف و بارا خریجی

ترکیب آهنگ:سامی یوسف

 

ترجمه:

گروه ترجمه سایت نشید

 www.Nasheed.ir©

www.samiyusufmusic.blogfa.com 

+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 4:38 AM |

وبلاگ لمس 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی


اگر سفر نكنی،


اگر كتابی نخوانی،


اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،


اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی


زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،


وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می كنی


اگر برده‏ی عادات خود شوی،


اگر هميشه از يک راه تكراری بروی


اگر روزمرّگی را تغيير ندهی


اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،


يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی


اگر از شور و حرارت،


از احساسات سركش،


و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،


و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،


دوری كنی ... 

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی


اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت

شاد نيستی، آن را عوض نكنی ...

 


اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،


اگر ورای روياها نروی،

 


اگر به خودت اجازه ندهی


كه حداقل يک بار در تمام زندگی‏ات


ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .



امروز زندگی را آغاز كن


امروز مخاطره كن

امروز كاری كن


نگذار كه به آرامی بميری


شادی را فراموش نكن.

وبلاگ لمس

به اذن رب

 

رهائی، کااااااااااااش

 

 چهار میله ست زندان ِ جان

دینُ، خانوادهُ، جامعه ُ، آخری: من

 

رَه به جایی نبرد بی چاره دل

هر جا رَوَد نیست آزادی از این زندان ِ دل

 

ترس است تنها زندان بان

دل نترس است ُ عقل: زندان بان

 

بی عقلی اگر دیوانگیست، باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل  دگر کاری نیست

 

تعهد به جان، گُم گشته زیر باران ِ تعهدات آموخته

صدای من ِ من، شنیده نمی شود؛ در صدای من و من های دگر آمیخته

 

کاش عقلُ همهء آموخته ها، گم می شد در لحظه

کاش آوای دلُ صدای من ِمن، شنیده می شد هر لحظه

 

کاش؛ کاش گویان نبودیمُ ترسان نبودیم

کاش مجنون بودیمُ عاقل نبودیم

 

بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کار نیست

 

کاش شعار نباشه ُ حقیقت باشه

کاش همت باشه ُ جرعت باشه

 

بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل  دگر کاری نیست

 

بی عقلی اگر دیوانگیست باکی نیست

دل به دریا زنم، ما را با عقل دگر کار نیست

 

تقدیم به من ِمن؛ مشکل گشای آخر.

شعر رهائی کاش، سروده شده توسط پیاله در تاریخ:

13/01/06 جمعه ساعت 20:12 دقیقهء شب

 

لمس - لمس
 
توضیح :
 
ادیان دستُ پای آدم رو می بندند ...
 
لمس - لمس
ولی :
 
 با یافتن گوهر مذهب در دریای ادیان،
 
دیگر شما احکام را به جا نمی آورید  بلکه :
 
احکام از طریق شما بجا آورده خواهد شد ...
 
 
 یک فرد مذهبی، به ندای درونش گوش می دهد
 
و هیچ گاه بر خلاف آن عمل نمی کند
 
زیرا او با عشق در آمیخته و از جنس عشق شده است
 
روح ِ الهی در او ساکن است و او را هدایت می کند.
 
او نــــــــمــــــــــی توااااااااانــــــــــــد بر خلاف وجودش عمل کند. 
 
 
+ نوشته شده توسط پیاله در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 8:58 AM |

وبلاگ لمس 

 

انسان موجودی ست بر سر دوراهی.

او می تواند زندگی ای را بر گزیند

که از همه سو بسته است.

میلیون ها نفر این راهِ زیستن را بر گزیده اند،

زیرا این راه امن و دِنج است. 

اینان نمی دانند که با انتخاب این راه،

چیزی بسیار ارزشمند را از کف می دهند.

آن ها از شرکت در ماجرای شگفت انگیز هستی

باز می مانند.

آن ها از موهبتِ کشف و خلق حقیقت

محروم می شوند.

آن ها از ذات الوهی خویش جدا می افتند

و طعم عشق را نمی چشند.

آن ها روشنایی را از کف می دهند

و در ظلمت پُرملال ِ وجودِ خویش زندانی می شوند.

جام وجود آن ها در همه ایام زهر دارد

و آغوش ِ رنج،

در همه احوال به روی ِشان گشوده است.

در واقع، آن ها همه چیز را از دست می دهند و تنها

چیزی که گیرشان می آید مرگی راحت است.

زندگی آن ها به حیات ساکتِ گورستان شبیه است.

بدیهی ست در گورستان،

خطری مرده ها را تهدید نمی کند.

مرده را دوباره نمی توان کشت.

گورستان، امن ترین جای دنیا ست.

اما گرچه گورستان امن است،

اما از زندگی تهی ست.

تحقق ِ ذاتِ الهی انسان هنگامی ممکن می شود

که آدمی راه دوم ِ زندگی را برگزیند.

راه اول بسته است.

این راه، انتخاب میلیون ها نفری ست که

تابوت خویش را در کوچه و خیابان می گردانند.

آن ها به ظاهر زنده اند.

زندگی آن ها، زندگی ِ گیاهی ست.

آن ها روح ندارند.

زندگی هنگامی آغاز می شود که

انسان راه ِ  پُر مخاطره را بر می گزیند.

حلاج زنده ترین انسان ِ روزگار ماست.

آه، که رقصی چنین میانه ی ِ میدانم آرزوست.

در ره ِ منزل لیلی خطرها کمین کرده است.

شرط اولْ قدم آن است که مجنون باشی.

مسیحا و بودا و سقراط زندگی پُرمخاطره ای داشتند،

اما هیچ گاه تردید نکردند و عقب نکشیدند.

و سر تا قدم، طراوت و زیبایی و نشاط شدند.

آن ها به اِوِرستِ آگاهی صعود کردند

و جاودانه شدند.

 

 از کلام جاودان ِ اوشو


 

لمس - لمس

لمس

                                به اذن رب

 

خوشا به حالم اشتباه کردم

 

چه اشتباه کردم که اشتباه نکردم

چه اشتباه ها کردم آنگاه که اشتباه نکردم

 

خوشا به حالم که اشتباه کردم

خوشا به حالم که خطا کردم

 

خوشا به حالم که اشتباه کردن آموختم

خوشا به حالم که ریسک کردن آموختم

 

که تا باید و نباید، نشکستم

طرحی نو برنینداختم

 

چه لذت ها بردم که از ترس

نترسیدن آموختم

 

که این سفر را با عشق

 پیمودن آموختم

 

خوشا به حالم که از عشق

 درس ها آموختم

 

که تا ترسیدم

 نترسیدن نیاموختم

 

چه اشتباه کردم که

اشتباه نکردم

 

چه اشتباه ها کردم آنجا که

 اشتباه نکردم

 

مواظب باش اشتباه نکنی !

این تنها دلیلی بود که اشتباه می کردم

 

فرق ادیسونُ سقراط ُ من، در این است :

انسان جایزالخطاست، نیاموختم

 

خوشا به حالم از خواب غفلت پریدم

آگاهانه ریسک کردن آموختم

 

خوشا به حالم از بیدار شدگانم

خوشا به حالم از خطا کارانم

 

اره از ناقصانم

این عیب نیست که نمی دانم

 

خوش به حالم

خطا کردن آموختم

 

که با خطا کردن

به بیداری رسیدن آموختم

 

چه پُر اشکال بودم آنگاه که بی اشتباه بودم

چه سبک بالم حال که جایزالخطایَم

 

چه بی خبرند در خیالشان بی نقصان

در فریب خود هر لحظه دست کوبان و رقصان

 

چه آگاهند آنها که اشتباه کردند

اگرواقعاٌ اشتباه بود، تکرارش نکردند

 

چه به ظاهر اشتباهات را درست یافتند

چه در ظاهر درست ها را اشتباه ثابت کردند

 

چه نا آگاهند آنها که 

به خیالشان خطا نکردند

صد ها بار ترس را رها نکردند

هر بار وجود ِ وسوسه را انکار کردند

 

به خیالشان خطا نکردند

اما هیچگاه ترس را رها نکردند

 

خوشا به حالم اشتباه کردم

خوشا به حالم که خطا کردم

 

حال، ترس را رها کردم

سبکبالانه تا عرش اعلاء پرواز کردم

 

خوشا به حالم اشتباه کردم

خوشا به حالم خطا کردم .

 

وبلاگ لمس

تقدیم به او که بیداریست و بیدار می کند خفتگان را

خوشا به حالم اشتباه کردم ، سروده شده توسط پیاله

در تاریخ:

20/05/06

شنبه. 6:30 صبح

+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 10:13 AM |

لمس

چهار میثاق . The Four Agreements

اولین میثاق

اولین میثاق مهم ترین و همچنین دشوارترین آنهاست این میثاق بقدری مهم است که تنها به کمک آن شما قادر خواهید بود به مرحله ای از وجود ارتقا یابید که من آن را بهشت زمینی می خوانم .

اولین میثاق این است : با کلام خود گناه نکنید.

خیلی ساده به نظر می آید، اما خیلی قدرتمند است .

چرا کلام ؟

کلام شما قدرتی است که برای آفرینش در دست دارید. کلام موهبتی است که مستقیماٌ از سوی خداوند به شما داده شده است . در سفر آفرینش عهد قدیم هنگامی که از آفرینش جهان سخن می رود، گفته شده : " در آغاز کلمه بود ، و کلمه نزد خدا بود ، و خدا کلمه بود ".  شما از طریق کلام توان آفرینند گی خویش را بیان می کنید، از طریق کلام است که همه چیز را متجلی می کنید به هر زبانی که سخن بگویید، نیت شما از طریق کلام متجلی می شود . آنچه آرزو می کنید، آنچه احساس می کنید، و آنچه حقیقتاً هستید همه از طریق کلام متجلی می شود .  

کلام تنها یک نشانه یا یک نماد مکتوب نیست . کلام یک نیرو ست؛ اقتداری است که برای بیان و ارتباط برقرار کردن، اندیشیدن و نهایتا ٌ برای آفرینش رویدادهای زندگی خود در اختیار دارید. شما می توانید سخن بگویید،  کدام حیوان دیگری در روی این سیاره می تواند سخن بگوید ؟ کلام قدرتمند ترین ابزاری است که به عنوان موجودی بشری در اختیار دارید، و این ابزاری جادویی است. اما مانند شمشیری دو لبه، کلام شما می تواند زیباترین رویاها را بیافریند و یا همه چیز را در اطراف شما نابود سازد .

یک لبه آن استفاده نادرست از کلام است ، که دوزخی واقعی می سازد . لبه دیگر آن بی عیب و نقص بودن کلام است، معصوم بودن آن است که فقط زیبایی ، عشق و بهشت زمینی را می آفریند . کلام ، بسته به این که چگونه مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است شما را آزاد سازد و یا شما را از آنچه اکنون هستید بیشتر دربند کند؛ همه افسونی که شما دراختیار دارید، مبتنی بر کلام است . کلام شما افسون خالص است ، و استفاده غلط از آن جادوی سیاه .

کلام به قدری قدرتمند است که یک کلمه می تواند زندگی یک فرد را عوض کند و یا زندگی میلیون ها انسان را نابود سازد . سال ها پیش مردی در آلمان با استفاده از کلام ، همه مردم یک کشور را که از باهوش ترین اقوام بودند ، آلت دست قرار داد . او آنها را تنها با قدرت کلام خویش به سوی جنگی جهانی سوق داد و دیگران را متقاعد کرد تا هولناک ترین اعمال خشونت بار را انجام دهند .

او ترس مردم را با کلام تقویت کرد ، و مانند انفجاری بزرگ ، جنگ و کشتار سراسر جهان را فرا گرفت . در همه جای دنیا انسان ها انسان های دیگر را نابود کردند ، چون از یکدیگر می ترسیدند . کلام هیتلر که مبتنی بر باورها و میثاق های ترس آور بود، تا قرن های متمادی در خاطر بشر خواهد ماند .

ذهن آدمی به خاکی بارور می ماند که دائما ٌ بذرهایی در آن کاشته می شود؛ بذرها: عقاید، آرمان ها و مفاهیم هستند. شما بذری را می کارید، اندیشه ای را می کارید که آن رشد می کند. کلام مانند بذر است و ذهن بشر بسیار حاصلخیز ! تنها مشکل اینجا است که اکثراٌ برای بذرهای ترس حاصلخیز است! هر ذهنی حاصلخیز است ، اما تنها برای نوعی از بذر که آمادگی آن را دارد . آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم ذهن ما برای چه نوع بذرهایی حاصلخیز است ، و آن را برای دریافت بذرهای عشق آماده سازیم .

مثال هیتلر را به خاطر آورید: او همه بذرهای ترس را پراکنده کرد ، و آنها با قدرت تمام رشد کردند و منجر به تخریب دسته جمعی شدند . با دیدن قدرت مهیب کلام ، ما باید بفهمیم که چه نیرویی از دهان ما خارج می شود . بذر ترس یا شکی که در ذهن ما کاشته می شود ، ممکن است فاجعه ای پایان ناپذیر از رویدادها را بیافریند . هر کلمه به طلسمی می ماند ، و آدمیان کلمه را مثل جادو گران سیاه به کار می گیرند و بدون اندیشیدن ، طلسم ها را به سوی یکدیگر پرتاب می کنند .

هر انسانی یک جادوگر است ؛ ما می توانیم با کلام خویش طلسمی را به گردنی بیاویزیم و یا طلسمی را باطل کنیم  . ما دائماٌ با عقاید خود طلسم می افکنیم . یک مثال: من دوستی را می بینم و فکری را که به مغزم خطور کرده به او می گویم :" عجیب است ! چهره ات رنگ چهره آدم هایی است که دارند به سرطان مبتلا می شوند ." اگر او به این کلام گوش بدهد و آن را بپذیرد ، در کمتر از یک سال به سرطان مبتلا می شود و این قدرت کلام است .

در طی اهلی شدن ما ، والدین و خواهر و برادر هایمان نظر خود را در باره ما بدون فکر کردن ابراز میکنند . ما این عقاید و نظرها را باور می کنیم و همواره در ترس ناشی از آنها به سر می بریم .  مثلا این که شنا کردن یا ورزش یا نوشتن را خوب بلد نیستیم . یک نفر می گوید : " نگاه کن ، این دختر چه زشت است ! دختر می شنود و باور می کند که زشت است ، و با این باور بزرگ می شود . مهم نیست که او چقدر از زیبایی بهره دارد ؛ تا زمانی که این میثاق را پذیرفته است ، باور دارد که زشت است . این طلسمی است که او زیر نفوذ آن است . 

کلام  می تواند با جلب توجه ما وارد ذهن مان شود و کل باور ما را در جهت مثبت یا منفی تغییر دهد . یک مثال دیگر : شما  ممکن است باور داشته باشید  که احمق هستید ، چون این مطلب را از زمانی که به خاطر دارید باور داشته اید . این میثاق ممکن است بسیار فریب دهنده باشد و  شما را وادارد تا کارهای زیادی انجام دهید ، فقط برای این که ثابت کنید کند ذهن و احمق هستید . شما ممکن است کاری انجام دهید و به خود بگویید : " دلم می خواست باهوش و زیرک بودم ، اما حتما ٌ احمق هستم ، و گرنه این کار را نمی کردم ". ذهن در صدها جهت متفاوت می رود ، و ما می توانیم روزهای بسیاری را صرف اثبات احمق بودن خود کنیم .

آن وقت یک روز یک نفر توجه شما را به خود جلب می کند و با استفاده از کلام درست به شما می باوراند که احمق و کند ذهن نیستید . شما آنچه را این شخص می گوید باور می کنید ، و میثاق جدیدی می بندید . طلسم باطل می شود ، فقط با قدرت کلام .

برعکس اگر شما باور داشته باشید که احمق هستید و یک نفر پیدا شود که پس از جلب توجه شما بگوید :" بله تو واقعاً احمق ترین آدمی هستی که من دیده ام " ، میثاق قبلی شما تشدید می شود  و قدرت بیشتری می یابد .

 لمس

حالا بگذارید ببینیم معنای بی عیب و نقص یا معصوم چیست : مذاهب در باره گناه و گناهکار سخن می گویند، اما بگذارید معنای حقیقی گناه را درک کنیم :

گناه کاری است که شما به زیان خویشتن انجام می دهید . هر احساس ، باور یا کلامی که به زیان شماست گناه است . شما وقتی برای هر چیزی خود را مورد قضاوت قرار می دهید یا سرزنش می کنید ، به زیان خویش عمل می کنید. بی گناه بودن یعنی درست بر خلاف این . بی عیب و نقص بودن یعنی به زیان خود نبودن . شما وقتی معصومانه عمل می کنید ، وقتی بی گناه هستید ، مسئولیت اعمال خود را می پذیرید ، اما خود را مورد قضاوت قرار نمی دهید و سرزنش نمی کنید .

از این دیدگاه ، کل مفهوم گناه تغییر می کند و از مبحثی مذهبی یا اخلاقی به امری در حیطه عقل سلیم تبدیل می شود . گناه با طرد خویشتن آغاز می شود . طرد خویشتن بزرگ ترین گناهی است که مرتکب می شوید . در زبان مذهب ، طرد خویشتن گناهی کبیره است و موجب مرگ می شود . از سوی دیگر ، بی گناهی به حیات منجر می شود .

معصوم بودن در کلام ، یعنی آن را علیه خویشتن بکار نگرفتن . اگر من شما را در خیابان ببینم و احمق خطاب تان کنم به نظر می رسد که از کلام علیه شما استفاده کرده ام . اما در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام  ، چون شما به خاطر  سخنان من از من بیزار می شوید و این بیزاری برای من خوب نیست . بنابراین اگر من خشمگین شوم و با کلامم زهر به سوی شما سرازیر کنم در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده ام .

من اگر خودم را  دوست داشته باشم ، این عشق را در تبادلاتی که با شما دارم نشان می دهم ، و در این صورت معصومانه از کلام استفاده می کنم ، چون چنین عملی عکس العملی دوستانه خواهد داشت. اگر شما را دوست داشته باشم ، شما نیز مرا دوست خواهید داشت . اگر به شما توهین کنم ، شما هم به من توهین خواهید کرد . اگر نسبت به شما حق شناس باشم ، شما نیز نسبت به من حق شناس خواهید بود . اگر با شما خود پسندانه برخورد کنم ، با من خود پسندانه برخورد خواهید کرد . اگر از کلام برای افسون کردن شما استفاده کنم ، شما هم مرا افسون خواهید کرد .

بی گناه بودن در کلام ، یعنی استفاده درست و مناسب از انرژی ؛ یعنی به کار گرفتن انرژی در جهت حقیقت و عشق به خود . اگر با خودتان میثاق ببندید که در کلام تان بی گناه باشید ، دقیقا ٌ به همین قصد ، آن وقت حقیقت از طریق شما تجلی می کند و همه سموم  عاطفی ای را که در شما وجود دارد ، شستشو می کند .

اما بستن این میثاق دشوار است ، چون ما آموخته ایم  که دقیقا ٌ بر عکس عمل کنیم . ما آموخته ایم که دروغ بگوییم ، هم در ارتباط مان با دیگران و هم در ارتباط با خودمان ، و این دومی خیلی مهم تر است . ما در استفاده از کلام معصوم نیستیم .

اقتدار کلام اغلب مورد سوء استفاده کامل قرار می گیرد .

ما از کلام برای نفرین ، سرزنش ، ایجاد احساس قصور و تخریب استفاده می کنیم. مسلما ٌ در راه درست هم از آن استفاده می کنیم، اما در دفعات کمتر ، بیشتر اوقات از کلمات برای سم پاشی استفاده می کنیم ؛  برای انتقال زهر خشم ، حسد ، بخل و نفرت . کلام ، جادوی خالص است و مقتدرترین موهبتی است که ما انسان ها داریم ، اما از آن علیه خودمان استفاده می کنیم .

ما طرح انتقام می ریزیم . با کلام مان هرج و مرج ایجاد می کنیم . از کلام برای ایجاد نفرت بین نژادها، قوم ها، خانواده ها و ملت ها استفاده می کنیم . ما مکررا ٌ از کلام سوء استفاده می کنیم، و این استفاده نادرست است که آفرینش و تداوم بخشیدن به رویای دوزخ را ممکن می سازد . استفاده نادرست از کلام یعنی چگونه یکدیگر را از پا بیندازیم و یا در حالت ترس و شک نگه داریم . چون کلام جادویی است که انسان ها در اختیار دارند و سوء استفاده از کلام یعنی جادوی سیاه ، پس همه ما تمام مدت از جادوی سیاه استفاده می کنیم، بی آنکه بدانیم کلام ما تماماٌ جادویی است .

مثلا خانمی بود که هم باهوش بود و هم قلب مهربانی داشت . او دختر کوچولویی داشت که تا سر حد پرستش دوستش داشت . شبی پس از طی یک روز کاری خیلی سخت و بد، خسته و پر از تنش و با سر دردی وحشتناک به خانه بازگشت. در آن شرایط او نیاز به سکوت و آرامش داشت اما دختر کوچولویش با شادی بالا و پایین می پرید و آواز می خواند .

دخترک از احساسات مادرش آگاه نبود ؛ او در عالم خودش سیر می کرد ، در رویاهای خودش . او آن قدر حال خوشی داشت که دم به دم بلندتر می خواند و جست می زد تا احساس شادی و عشق خود را بیان کند . او به قدری به صدای بلند آواز خواند که سر درد مادرش بدتر شد ، به طوری که اختیار خودش را از دست داد و خشمگین به دختر زیبای کوچولویش نگاه کرد و گفت : " بس کن . صدایت خیلی بد است . ممکن است خفه شوی ؟! " 

حقیقت این است که تحمل مادر نسبت به هر صدایی به پایان رسیده بود ، نه این که صدای دخترک بد باشد . اما دخترک آنچه را مادرش گفته بود باور کرد ، و در آن لحظه میثاقی با خودش بست . پس از آن او دیگر هرگز آواز نخواند ، چون باور کرده بود که صدایش بد است ، و نمی خواست دیگران را با شنیدن آن بیازارد .

در مدرسه او دختر کمرویی بود و هر وقت از او می خواستند آواز بخواند ، رد میکرد . حتی صحبت کردن با دیگران برایش دشوار شده بود . همه چیز این دخترک به خاطر این میثاق عوض شد: او گمان کرد که باید هر احساس و عاطفه ای را سرکوب کند تا محبوب و مورد پذیرش باشد .

ما هر گاه عقیده ای را می شنویم و آن را باور می کنیم ، میثاقی را می پذیریم که بخشی از نظام باورهای ما می شود .

این دختر کوچک بزرگ شد و اگر چه صدای قشنگی داشت ، دیگر هرگز آواز نخواند . او از یک طلسم ، عقده ای کامل ساخت . این طلسم را کسی که بیش از همه وی را دوست می داشت به گردنش افکنده بود : مادرش .

مادر او متوجه نشد که با کلامش با او چه کرده است . متوجه نشد که از جادوی سیاه استفاده کرده و بچه اش را طلسم کرده است . او از اقتدار کلامش آگاه نبود ، بنابر این نباید سرزنشش کرد . او آنچه را مادر و پدر خودش و دیگران بارها با او کرده بودند ، انجام داد . او از کلام سو ء استفاده کرد .

ما چند بار این کار را با فرزندانمان انجام می دهیم ؟؟

ما این نوع عقاید را به آنها می دهیم ، و آنها این جادوی سیاه را سال های متمادی با خود حمل می کنند . کسانی که دوست مان دارند ، ما را اسیر جادوی سیاه می کنند ، اما نمی دانند که چه می کنند . به همین دلیل است که باید آنها را ببخشیم ، چون نمی دانند که چه می کنند .

یک نمونه دیگر: شما یک روز صبح بسیار شادمان از خواب بیدار می شوید . یکی دو ساعت مقابل آینه می نشینید و خود را خوشگل می کنید. بعد یکی از بهترین دوستان شما از راه می رسد و می گوید: " برایت چه اتفاقی افتاده ؟ چقدر زشت شده ای ! نگاه کن چه لباسی پوشیده ای. مسخره به نظر می آیی . " همین کافی است تا شما را بلافاصله به جهنم وارد کند " .

شاید این دختر مخصوصاٌ این جمله را گفته تا شما را اذیت کند  و موفق هم شده . او عقیده ای را با تمام اقتداری که در پشت کلامش نهفته است ، ابراز داشته . اگر عقیده او را بپذیرید ، این به میثاقی جدید بدل می شود و شما تمام توان خود را صرف آن می کنید . آن وقت این باور تبدیل به جادوی سیاه می شود.

این نوع طلسم ها به دشواری باطل می شوند.

تنها چیزی که ممکن است چنین طلسم هایی را باطل کند ، پذیرفتن میثاقی جدید مبتنی بر حقیقت است . حقیقت مهم ترین بخش بی گناهی در کلام است . در یک لبه شمشیر دروغ هایی است که جادوی سیاه را می آفریند ، و در لبه دیگر حقیقت است که قدرت باطل کردن و درهم شکستن طلسم جادوی سیاه را دارد . تنها حقیقت ما را آزاد خواهد ساخت .

به ارتباطات روزانه انسان ها نگاه کنید ، و مجسم کنید که ما چند بار باکلام خود یکدیگر را جادو می کنیم ، در طول زمان این ارتباط به بدترین شکل جادوی سیاه تبدیل شده است ، و ما آن را غیبت می نامیم .

غیبت بدترین نوع جادوی سیاه است ، چون زهر خالص است . ما از طریق میثاق ها آموخته ایم که چگونه غیبت کنیم . وقتی بچه بودیم ، می شنیدیم  که بزرگسالان دور و بر ما غیبت می کنند و تمام مدت در باره دیگران ابراز عقیده می نمایند . آنها حتی در باره کسانی که اصلا نمی شناختند، عقایدی ابراز می کردند. همراه با این عقاید ، سم عاطفی منتقل می شد ، و ما می آموختیم که این طریقه عادی ارتباط برقرار کردن است .

غیبت یکی از شکلهای مهم ارتباط در جامعه انسانی است . این راهی است که آدم ها را به هم نزدیک می کند ، چون ما وقتی می بینیم کسی همان احساس بدی را دارد که ما داریم ، احساس بهتری پیدا می کنیم . ضرب المثلی قدیمی می گوید : " بدبختی شراکت را دوست دارد" .  کسانی که در جهنم رنج می برند ، نمی خواهند تنها باشند . ترس و رنج بخش مهمی از رویای این سیاره هستند ، و از این راه است که رویای سیاره ، ما را مغموم می کند .

با مقایسه ذهن انسان و کامپیوتر ، غیبت را می شود به ویروس کامپیوتری تشبیه کرد . ویروس کامپیوتری قطعه ای از زبان کامپیوتر است که به همان زبان بقیه رمزها نوشته شده است ، با این تفاوت که به قصد صدمه زدن ساخته شده است . این رمز وقتی که اصلا ٌ انتظارش را ندارید ، وارد برنامه کامپیوتر شما می شود و اغلب شما اصلا ٌ متوجه آن نمی شوید، هنگامی که این رمز وارد شد، کامپیوتر شما دیگر درست کار نمی کند  یا این که اصلا ٌ کار نمی کند، چون رمزها آن چنان با پیام های مشکل زا در آمیخته اند که دیگر نمی توانند نتایج مطلوبی به دست دهند .

غیبت هم دقیقا ٌ به همین شیوه عمل می کند. مثلا ٌ شما کلاس جدیدی را با آموزگار جدیدی آغاز کرده اید و از مدت ها قبل منتظر این واقعه بوده اید. روز اول کلاس پیش کسی می روید که قبلاٌ  این کلاس را گذرانده است و او به شما می گوید: " این معلم آدم متفرعن و پر مدعایی است و اصلاٌ نمی داند در باره چه حرف می زند. به علاوه ، آدم فاسدی است ، مراقب خودت باش ! "

شما بلافاصله تحت تأثیر کلام و رمز عاطفی شخص گوینده قرار می گیرید، اما نمی دانید که مقصود آن شخص از گفتن این مطلب چه بوده است. شاید او به دلیل رد شدن در کلاس عصبانی باشد و شاید هم ترس یا تعصب باعث شده باشد این داوری را بکند . اما چون شما آموخته اید که مثل یک کودک اطلاعات را جذب کنید، بخشی از وجودتان این غیبت را باور می کند و با این پیشداوری وارد کلاس می شوید . همان طور که معلم حرف می زند ، شما احساس می کنید زهر در درون تان فعال می شود و متوجه نمی شوید که از دید کس دیگری به این معلم نگاه می کنید ؛ کسی که پشت سر او حرف زده است .

بعد شروع می کنید با سایر هم شاگردی ها در این باره گفتگو کردن ، و آنها هم بعد از این او را فردی پر ادعا و فاسد می بینند . شما از کلاس متنفر می شوید و خیلی زود تصمیم می گیرید از رفتن به آن خودداری کنید . شما معلم را مقصر می دانید و سرزنش می کنید ، در حالی که غیبت است که باید مورد سرزنش قرار گیرد .

همه این آشفتگی را یک ویروس کوچک کامپیوتری به وجود می آورد. ذره ای اطلاعات غلط می تواند ارتباط بین افراد را مختل کند یا از بین ببرد ، و از طریق انتقال از یکی به دیگری ، مثل یک بیماری مسری همه را آلوده کند. تصور کنید که وقتی کسی در حضور شما غیبت می کند ، ویروسی کامپیوتری را وارد مغز شما می کند و هر بار موجب می شود که اندیشه شما مقداری از روشنی و وضوح خود را از دست بدهد . و تصور کنید که با هر کوششی که برای پاک سازی آشفتگی ذهنی خود از طریق انتقال مطلب به دیگری انجام می دهید ! به جای تخفیف اثر این سم ، در عمل آن شخص دیگر را نیز به این ویروس آلوده می کنید.

حالا مجسم کنید که این طرح تا بی نهایت سلسله وار همه افراد روی زمین را شامل شود . نتیجه این می شود که جهان پر از انسان هایی خواهد شد که می توانند اطلاعات را تنها از طریق جریانهایی دریافت کنند که توسط یک سم ، یعنی یک ویروس مسری ، مسدود شده اند . این ویروس سمی، آن چیزی است که تولتک ها (( تولتک ها اقوام خردمندی در خطه ی جنوبی مکزیک هستند که برای حفظ معرفت معنوی و آیین های باستانی  جامعه ای را تشکیل داده اند ... )) این ویروس سمی، آن چیزی است که تولتک ها آن را (میه تو تی ) می نامند. هرج و مرجی حاصل از هزاران صدا که می کوشند همه همزمان در مغز سخن بگویند .

بدتر از آن ، جادو گران سیاه یا مزاحمان کامپیوتری هستند که عمداٌ این ویروس ها را می سازند و منتشر می کنند. زمانی را به خاطر آورید که شما یا فرد دیگری که می شناسید ، از دست کسی خشمگین بوده اید و میل داشته اید انتقام بگیرید. شما برای انتقام گرفتن ، به آن شخص یا در باره او مطالبی می گویید ، با این قصد که سمی مهلک را منتشر سازید و کاری کنید که شخص مورد نظر احساس بدی نسبت به خود پیدا کند .

ما وقتی کودک هستیم ، این کار را بدون اندیشیدن انجام می دهیم ، ولی وقتی بزرگ شدیم ، حسابگر تر می شویم و عمداٌ تلاش می کنیم تا حال دیگران را خراب کنیم .( البته این نظر ایشونه و به نظر من همه اینجوری نیستند. ولی خب احتمالاٌ ایشونم منظورشون با همه نبوده . ) بعد به خودمان دروغ می گوییم و اظهار می داریم که او شایسته چنین تنبیهی بوده است ، چون کار غلطی انجام داده .

وقتی ما جهان را از طریق یک ویروس کامپیوتری می بینیم ، توجیه شقاوت آمیز ترین رفتارهای مان آسان می شود . اما آنچه نمی بینیم این است که با سوءاستفاده از کلام خود ، خودمان را عمیق تر در دوزخ جا می دهیم.

ما سالیان متمادی غیبت شنیده ایم و باکلام دیگران افسون شده ایم و همچنین با کلام خود در مورد خودمان . ما دائماٌ با خودمان حرف می زنیم و اکثر اوقات چنین مطالبی به خود می گوییم : " آه، چقدر چاق و زشت بنظر می رسم ، پیر شده ام و موهایم می ریزد . من احمق هستم ؛ هیچ وقت هیچ چیز را نمی فهمم . هرگز به اندازه کافی خوب نخواهم بود و هرگز آدم کاملی نخواهم شد . " ( بازم این مثالی ست که ایشون فرمودند و کلی نیست ولی احتمالاٌ افراد مختلف ممکنه نظرات مختلفی ( باور های غلطی ) از این دست ، نسبت به خودشون داشته باشند . )

ملاحظه می کنید که چگونه کلام خود را علیه خود به کار می بریم ؟ ما باید بفهمیم که کلام چه هست و چه می کند. اگر شما اولین میثاق را درک کنید که می گوید با کلام خود گناه نکنید، آن وقت شروع می کنید به دیدن همه  تحولاتی که در زندگیتان رخ می دهد. اولین تغییرات در رابطه شما با خودتان اتفاق می افتد ، و سپس در رفتار شما با سایرین ، مخصوصاٌ کسانی که بیش از همه دوست می دارید .

ملاحظه کنید که چقدر وقت صرف غیبت کردن درباره کسی کرده اید که بیش از همه دوست می دارید ، تا دیگران را قانع کنید که از نقطه نظر شما حمایت کنند. چند بار توجه دیگران را جلب کرده اید و علیه محبوب خود سم پاشی کرده اید تا دیگران به شما حق بدهند ؟ عقیده شما فقط نقطه نظر شماست ، و الزاما ٌ صحیح نیست . عقیده شما ناشی از باورهای شماست ، ناشی از منیت شما و رویاهای شما . ما  همه این زهر را می آفرینیم و آن را  انتشار می دهیم ، فقط به این قصد که احساس کنیم حق با ماست .

اگر ما اولین میثاق را در زندگی سرمشق خود قرار بدهیم  و با کلام خود مرتکب گناه نشویم ، همه سموم عاطفی از ذهن ما پاک می شود و دیگر در رابطه مان با دیگران اثر نمی گذارد .

معصومیت در کلام همچنین موجب می شود از طلسم های منفی دیگران در امان باشیم . چون ما هنگامی باوری منفی را می پذیریم که ذهن مان برای آن خاک حاصلخیزی باشد.

اگر شما با کلام تان مرتکب گناه نشوید ، آن وقت ذهن تان دیگر برای کلماتی که ناشی از جادوی سیاه هستند ، خاک حاصلخیزی نخواهد بود؛  برعکس  برای دریافت کلماتی که ناشی از عشق هستند، حاصلخیز خواهد بود .

شما می توانید میزان معصومیت در کلام را با میزان عشق به خود بسنجید.

این که چقدر خود را دوست دارید و چه احساسی نسبت به خود دارید ، مستقیماٌ با کیفیت و صداقت کلام شما ارتباط دارد. وقتی در کلام بی گناهید ، احساس خوبی دارید ، شاد هستید و با خود در صلح و آرامش به سر می برید .

شما می توانید تنها با عمل به میثاق اول ، از دوزخ خارج شوید .

هم اکنون من این بذر را در ذهن شما می کارم . این که این بذر رشد کند یا نه، تنها بستگی به حاصلخیزی ذهن شما برای بذرهای عاشقانه دارد . دیگر به عهده خود شماست که این میثاق را با خود ببندید:

من با کلام خود گناه نمی کنم .

اگر این بذر را تغذیه کنید ، به مرور که در ذهن شما رشد می کند ، بذرهای عاشقانه دیگری را به وجود می آورد که جای بذرهای ترس را می گیرند . اولین میثاق، نوع بذری را که اندیشه شما برای آن حاصلخیز است، عوض می کند.

با کلام خود گناه نکنید . این اولین میثاق است و شما اگر می خواهید آزاد باشید ، اگر می خواهید شاد باشید ، و اگر می خواهید از آن مرتبه وجودی که دوزخ نام دارد بیرون بیایید ، باید آن را بپذیرید .  این میثاق اقتدار بسیاری به همراه دارد . کلام را در راه درست بکار ببرید .

کلام را برای شریک کردن دیگران در عشق به کار ببرید .

از جادوی سفید استفاده نمائید، و از خودتان آغاز کنید:

به خود بگویید که چقدر شگفت انگیز هستید ، چقدر عالی هستید . به خودتان بگویید که چقدر خود را دوست دارید . با استفاده از کلام ، همه میثاق های کودکانه و حقیرانه را درهم بشکنید.

این کار ممکن است.

این کار ممکن است، چون من آن را انجام داده ام، و من از شما بهتر نیستم . نه ، ما عینا ٌ مثل هم هستیم . مغز و بدن ما مثل هم کار می کنند ، چون همه انسان هستیم . اگر من قادر بوده ام این میثاق ها را در هم بشکنم و میثاق های جدیدی بیافرینم پس شما هم می توانید .

اگر من توانسته ام با کلام خویش گناه نکنم ، چرا شما نتوانید ؟ تنها همین یک میثاق کافی است که کل زندگی شما را تغییر دهد . معصومیت کلام می تواند شما را به آزادی شخصی برساند ، می تواند شما را به موفقیت عظیم و به فراوانی برساند ؛ می تواند همه ترس ها را زایل کند و آنها را به شادی و عشق مبدل سازد .

تصور کنید که با معصومیت کلام چه ها می توانید خلق کنید . با معصومیت کلام می توانید از دنیای ترس ها رها شوید و زندگی کاملاٌ متفاوتی را تجربه کنید . می توانید درست در میان هزاران انسان دیگر که در دوزخ زندگی می کنند ، در بهشت زندگی کنید ، چون شما نسبت به آن دوزخ مصونیت دارید . می توانید به ملکوت فردوس در آیید ، تنها با همین یک میثاق :

                                                                                                                                                             با کلام خود گناه نکنید .

لمس

Wisdom Book The Four Agreements

don miguel ruiz

http://www.miguelruiz.com

http://www.businessballs.com/thefouragreementsdonmiguelruiz.htm

لمس - لمسلمس

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 6:28 PM |

لمس

به اذن رب

 

این پست پستی ست که براش دعا شده

ایمان دارم که طعم تمامیت رو خواهید چشید

خواستم توی یک پست بنویسم که هدف اصلی من چیه

پیام پیاله  پذیرش تمامیته

قبلا هم در این مورد توضیح دادم

ما توی ذهنمون نسبت به خیلی چیزا شرطی شدیم

هر چیز +( مثبت ) رو خوب می بینیم ( خوب  بدون آگاهی کامل!)

و هر چیز - ( منفی )  رو بد می دونیم ( بازم بدون آگاهی کامل!)

اصلا چرا خوب  خوبه ؟

و چرا بد  بده ؟!

نمی خوام که کسی رو به سمت بدی هدایت کنم

نه اصلا منظورم این نیست

منظور من روی پذیرش تمامیت و کل

و کلا خود واژه هایی مثل خوبی و بدی ست

مثل تلخ و شیرین

مثل شکست و موفقیت

مثل کوتاه و بلند . و ...

قبلا هم گفتم

اینها همشون درسته و باید باشه و دو روی یک سکه هستن و وجودشون به هم بسته است و همدیگه رو کامل می کنند .

لمس

لمس

ما می خوایم خوب باشیم و از بدی دوری می کنیم

ولی مگه با دوری کردن از بدی میشه خوب بود ؟!

اصلا خود ِ خوب بودن یعنی چی ؟

چرا باید خوب باشیم و چطور باید خوب باشیم ؟؟

از نظر من : خوبی و بدی  دو سوی یک نردبان هستند

یک نردبان رو در نظر بگیرید

برای رسیدن به بالاترین پله

مهمترین و تنها راه

گذشتن از کل پله های اون نردبانه

و مهمترین پله فقط پله ی آخر نیست

اولین پله خیلی مهمه ( شاید به اندازه ی پله ی آخر ... شاید بیشتر ... )

کلا  می خوام بگم که هنر نیست که با دوری کردن از چیزی

و اصلا

کلامم رو قطع کردم چون یادم به آیه ای از کتاب مقدس افتاد

اونجا که مسیح فرمود :

اگر فقط کسانی رو محبت کنید که به شما محبت کردن چه فرقی با کافران دارید زیرا آنها هم به کسانی که بهشون محبت می کنند محبت خواهند کرد

حالا این چه ربطی با این موضوع داره ربطش اینه که: اگه ما در موقعیتی نباشیم ویا قرار نگریم ویا نزدیک نشیم ! که بخوایم انتخابی درست انجام بدهیم؛ پس فرق ما با گناهکاران در چیه ؟؟ 

  گناه کاران انتخابی نادرست دارند و ما اصلا انتخابی نداریم

چون برای انتخاب درست داشتن باید در وضعیتی نادرست قرار داشته باشیم . ولی وقتی ما از وضعیت های نادرست دوری می کنیم ... ( خدا اگه می خواست آدم و حوا رو در اون موقعیت قرار نمی داد ولی اون خواست که ما انتخاب داشته باشیم . البته قبلش هم به اونا آگاهی داده بود ... اونا فریب خوردن و درست انتخاب نکردن ولی این دلیل نمیشه که ما از موقعیت ها فرار کنیم از ترس انتخاب غلط . پس فرق انسان با فرشته چیه ؟ چرا فرشته ها باید به ما سجده می کردند ؟ چون خدا از روح خودش در ما دمیده و ما اگه گول شیطان نفسمون رو نخوریم اون روح ما رو هدایت می کنه ... فرشته ها هیچ اختیاری از خودشون ندارند و اینطوری برنامه ریزی شدن ولی ما اختیار داریم . ما خودمون بهشت و جهنم خودمون رو می سازیم . پس لطفاٌ بهشت و یا جهنم خودتون رو بسازید و اینقدر در عالم برزخ نمونید ... نترسید و در موقعیت ها قرار بگیرید و آگاهانه انتخاب کنید . )

البته منظور من از وضعیت های نادرست یه چیز کلئ ، مثلاٌ از شکست دوری می کنیم ولی انسانهای موفق فقط انسانهایی هستند که بیشتر شکست خوردن و با شکست خوردن خیلی راحت بودن و شکست رو پل ویا پله ای برای رسیدن به موفقیت میدانستند.

کسی که از شکست می ترسه قدمهای بزرگی برای موفقیت بر نمی داره و احتمالاً اصلاٌ قدمی بر نمی داره حالا چه بزرگ چه کوچیک  

چی میشه که اینطور میشه ؟ نوزاد وقتی به دنیا میاد اصلاٌ اینطور نیست ... کودک برای اینکه بتونه راه بره صدها بار میوفته مگه نه ؟ چرا از افتادنش خجالت نمی کشه ؟ چرا بعد از ۲ یا ۳ بار افتادن دست از تلاش نمی کشه ؟ و چی میشه که همین کودک هرچه بزرگتر میشه ...

البته اینم بگم که در همون زمان کودکی هم بعضی از والدین اینقدر مواظب کودکشون هستند که دیگه از حد مواظبت می گذره ... در اصل کار بزرگی هم نمی کنند . تا جایی که به کودک آسیبی نرسه چه اشکالی داره که تجربه کنه و با تجربه کردنه که یاد می گیره . شاید فکر کنند که مادران خوبی هستند ولی به نظر من یک مادر خوب اونی نیست که همه چیز رو از جلوی بچه اش جمع کنه بلکه اینطور شاید فقط کار خودش رو آسونتر کرده باشه و یک مادر خوب اونئ که بچه رو تا اونجایی که میشه آزاد بگذاره ولی دورا دور مراقبش باشه و زمانی که لازم باشه چیزی رو واسش توضیح بده حتماٌ اینکار رو انجام بده . چون بهرحال اینجور بهتر یاد می گیره و درضمن زمانهایی هست که بچه اجباراٌ باید زمانی رو در کنار پدر و یا مادر بزرگ و ... باشه و همچین بچه ای در این موقعیت ها آگاهی بیشتر و کنجکاوی کمتری داره

البته اینکار یکمی واسه ی والدین سخت تره مخصوصاٌ وقتی که کودکی به سن نوجوانی می رسه جای تعجبه که هرچه بچه بزرگتر میشه آگاهی کمتری بهش داده میشه مخصوصاٌ در نوجوانی ... این خیلی بده و خطرات زیادی داره ... ما فکر می کنیم که در همچین زمان هایی باید بچه ها رو محدود کرد ! ولی کاش بجای محدود کردن کمی به خودمون زحمت می دادیم و بهشون در حد نیاز آگاهی می دایم که البته کمی مشکله مخصوصاٌ در فرهنگ ما ... ولی راه درستش اینه و ما خودمونم می دونیم که بهرحال چیزی از اونا پنهان نمی مونه و دیر یا زود ...

من عاشق آزادی به همراه آگاهی هستم .

ببینم این چیزایی که ما در مدرسه یاد می گیریم چقدر به درد آینده ی ما می خوره ؟؟

کاش بجای محروم کردن ... ما رو آگاه می کردند .

کاش به انسانها بیشتر احترام گذاشته می شد و انسانها به خودشون بیشتر احترام می گذاشتن

در چنین شرایطی احتیاج به هیچ قانونی نبود...

دوستدارم پست مثبت اندیشی رو توی آرشیو موضوعی وبلاگ بخونید ...

در اون پست اشوی عزیز بر خلاف تموم اون چیزایی که درمورد مثبت اندیشی شنیدید مثبت اندیشی رو زیر سوال می بره ... بهتره که در این مورد چیزی نگم و خودتون اگه دوستدارید می تونید اون مطلب رو بخونید فقط اینکه یه کوچولو بگم که هر چیزی رو که نپذیرید و بخواید رویش سر پوش بگذارید بدتر و با قدرت بیشتر و از طریق و یا طروق دیگر در شما عمل خواهد کرد ...

پس بازم به این نتیجه می رسیم که باید تمامیت رو تمام وکامل پذیرفت.

حقیقت رو بپذیرید حقیقت شما را آزاد خواهد کرد. ( فرمودهء مسیح )

مثلا کسی که معتاد است تا زمانی که معتاد بودن خودش رو نپذیره ...

 

لمس

لمس

این ۲ عکس رو در یک سایت خارجی دیدم

مثلا می خواستن بگن که این چیزا در دین اسلام حرامه ( ممنوع ست )

و بعد اشاره ای داشتن به عکس دوم  که می خواستن بگن که این آقا بجاش

شب در خوابشون همچین خوابهایی می بینند ...

البته منم کل این ماجرا رو قبول دارم

می دونم که هر چیزی رو که ... ( در بالا اشاره کردم )

البته به نظر من این یک حقیقت غیر قابل انکاره ولی این فقط درمورد دین اسلام نیست و یک قانون کلی ست .

چند وقت پیش فیلمی رو دیدم که البته دفعه ی اول نبود که می دیدمش ولی فیلم جالبئ و همیشه دوستدارم این فیلم رو تماشا کنم  شاید شما هم دیده باشید ... داستان زنی ست که شکلات درست می کنه و کشیش محله به مردم میگه که از شکلات های اون زن نخورند ... ( البته منظور این نیست که شکلات در مسیحیت ممنوع باشه و در کل  مسئله چیز دیگه ای بود ... )

خلاصه در اواخر فیلم همون کشیش در خفا اینقدر از شکلاتهای اون فروشگاه می خوره که همونجا غش می کنه  

 

 این یک پست باردار بود  چون دو پست دیگه رو هم در خودش داشت. ( دوقلو ) 

می خواستم در این مورد ( عکسهای بالا ) و همچنین درمورد آگاهی دادن به نوجوانان در ۲ پست جداگانه مطالبی بنویسم که مثل اینکه مقدر شد الان گفته بشه ... خب برای اینکه اول اون مطلب ( آگاهی دادن به نوجوانان) کامل بشه باید بگم که:

لطفاٌ جوانان و نوجوانان خود را از جنس مخالف نترسونید و اینقدر ازشون نخواید که از همدیگه دوری بکنند باید کمی به بچه ها اعتماد کرد و باید این موضوع رو که شما به اونا ایمان دارید رو بهشونم گفت و قبل از اون باید به خودمون یکمی سختی و جرأت و تا حدودی جسارت بدیم و تا حد نیاز بهشون آگاهی بدیم .

چون اگه اینکار رو نکنیم بعد میشه همین که دارید می بینید ! این روزها بیشتر ازدواج ها پشتش طلاقه ! البته تعجبی نداره . تا دیروز بهش می گفتیم اوفه ! جیزه ! بهش نزدیک نشو ! حالا چه انتظاری داریم ! ؟ ...

بگذریم . البته قابل گذشتن نیست و باید روش تعمق کرد...

خب باز اینم از تمامیت جدا نیست و اینم یه قسمت از زندگئ که باید بهش توجه کرد و درموردش صحبت کرد نه اینکه پنهانکاری بشه و محدودیتها زیادتر بشه ...

تمامیت یعنی همین همه چیز رو بپذیر ... نگو این بده اون خوبه ... مرگ حقه ، همون قدر زیباست که زندگی زیباست. غم باید باشه تا شادی معنی بده ، درد باید باشه ؛ اصلاٌ فکرش رو کردید؟ اگه درد نبود ... مریضی تمام وجود آدم رو می گرفت و آدم می مرد و اصلاٌ از وجود مریضی با خبر نمی شد . خدایا شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــر برای غم ، برای درد ، برای مریضی ... زیرا تا مریض نشیم قدر سلامتی رو نمی دونیم ... درضمن مریضی و درد از کارامای نادرست ما کم می کنه که اون بحثش جداست  ما گاهی اوقات مریض می شیم چون مثلا قلبی رو شکوندیم و این همون ساختن جهنم و بهشت خودمونه. و اگه همین مریضی به عنوان قضا بلا پیش نیاد که دیگه ...

پس اگه خدا رو شکر می کنید برای همه چیز اونو شکر کنید و اگه ازش چیزی می خواید ارادهء اونو بخواید . شاید چیز دیگه ای ازش خواستی و چیز دیگه ای بهت داده ؛ شاکر باش و بهش ایمان داشته باش چراکه خیلی برامون پیش میاد که اتفاقی رو بد بدونیم و بعد ها ببینیم که چقدر برامون خوب بوده و برعکسش چیزی رو که خوب می دیدیم چقدر واسمون بد بوده ... کلا بدی و خوبی هم از دید افراد مختلف متفاوته و به دید و نیت افراد بر می گرده

پس تمامیت رو بپذیرید. پذیرش تمامیت بدون پیش داوری . منظور از پیش داوری همون شرطی شدگی هاست: همون چیزایی که از خانواده، جامعه، فرهنگ ، و ... به ما گفته شده . البته میشه که از افراد موفق الگو برداری کرد ولی خیلی کم خیلی کم چون شرایط همیشه یکسان نیست و بهتره که آدم خودش تجربه کنه ... شاید در سختی بیوفته ولی مهم نیست و اصلا همون سختی هاست که زندگی رو زیبا تر می کنه . باور کنید خیلی ها زنده هستند ولی اصلا زندگی نمی کنند و زمانی که اصلا زندگی نمی کنند  چطور می توانند اصلا زنده باشن  

سن ما بستگی به این داره که چقدر زندگی کردیم نه اینکه چند سالمونه ... میگن که حضرت نوح اینقدر عمر کرده در اصل منظور اینه که در همون سالهای زندگیش ... و ممکنه یکی که مثلاٌ ۵۰ سالش باشه ولی فقط ۱۰ ساعت زندگی کرده باشه ! مثلا اولین روزی که پدر واست دوچرخه خرید ... یادته ؟ لحظاتی که عشق رو تجربه کردی، لحظه ای که از درخت بالا می رفتی ، روزها ای که با لذت راننده گی کردی ویا اولین روزی که گواهینامه گرفتی و ... روزهایی که با آگاهی و لذت غذات رو خوردی نه اینکه با عجله و یا در حال تماشای تی وی ... و... و ...

خب ، حالا شما چند سالتونه ؟؟

 

لمس - لمسلمس

   

زنده باشید.

 ( در حضور: مستقر، و با تمامیت زندگی کنید.) 

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 3:17 PM |

لمس

مراقبه

جلسهء دوم:

 تمرین کاسهء آب .

 

۱. شب هنگام، مقداری آب جوشیده را در کاسه ای بگذارید خنک شود.

۲. صبح، قبل از طلوع آفتاب پس از انجام تمرین تنفس، کاسهء آب را جلوی بینی گرفته و توسط یکی از پره های بینی آب استنشاق کنید؛ تا زمانیکه احساس سوزش بین چشمان و ابروان صورت گیرد. ( با انگشت شصت یا نشانه یکی از پره های بینی را گرفته کمی فشار می دهیم و با پرهء دوم آب را بالا می کشیم  تا زمانیکه سوزشی در فاصلهء ما بین چشمان و ابروان احساس شود. )

۳. سپس نوبت پرهء دوم بینی می رسد و همین عمل تکرار می گردد. ( برای هر پرهء بینی فقط یکبار)

خواص تمرین :

۱. جلو گیری از سرما خوردگی و پاک شدن سینوسها

۲. آمادگی برای فکر خوانی

۳. تمرکز حواس و آمادگئ مغز برای فرمانهای دلخواه

۴. کمک به باز شدن چشم سوم ...

لمس

شرایط: در فضای باز و قبل از طلوع آفتاب

مدت تمرین: ۴۰ روز

توجه: لطفاً فقط از آب جوشیده و کاملاً سرد شده استفاده شود. ( البته نه خیلی سرد، در یخچال نگهداری نشود، و لطفاً یکجا واسه چند روز آب جوش نکنید ... )

درضمن: این چهل روز باید چهل روز متوالی باشد نه اینکه مثلاً چهل روز توی ۶ ماه


لمس 

لمس - لمس

لمس

 با تشکر از استاد عزیزم: خانم جعفری و استاد تبتئ ایشان  که اسمشون یادم نیست  

 آخه ۸ سال از آخرین ملاقاتها گذشته ولی خب همیشه عزیزان در خاطر همچنان عزیزند  

 

+ نوشته شده توسط پیاله در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 2:0 AM |

 لمس

مراقبه

 جلسهء اول

تمرین تنفس

در این تمرین از انگشت شصت و نشانه استفاده می شود و ۳ انگشت دیگر به طرف کف دست جمع می گردد.

۱. انگشت شصت را روی پرهء سمت راست بینی قرار داده و با کمی فشار راه تنفس را مستود می کنیم . سپس با پرهء سمت چپ بینی یک دم عمیــــــــــق ( تنفس عمیــــــــــق ) و درهنگام باز دم  انگشت نشانه را روی پرهء سمت چپ بینی قرارداده و انگشت شصت را از روی پره ء سمت راست برداشته و عمل باز دم را انجام می دهیم .

۲. سپس همین تمرین را بطور برعکس انجام می دهیم .

۳. بهتر است این تمرین چندین بار ( حدود ۵ دقیقه تا ۱۰ دقیقه) تکرار شود.

توجه: این تمرین را همیشه  قبل از انجام سایر تمرینات انجام دهید .

خاصیت تمرین : کمک به فعال تر شدن دو نیمکرهء مغز

و بوجود آمدن هماهنگی و تعادل  میان آنها .


 

لمس - لمس

لمس

توضیح :

 

مغز انسان از دو نیم کره جدا گانه تشکیل شده که قسمت چپ آن مسئول مهارت هایی مثل: سخن وری، محاسبه (کار با اعداد) تحلیل گری، پیروی از منطق … می باشد. درضمن کنترل قسمت راست بدن نیز برعهده قسمت چپ مغز است.

همچنین کار قسمت راست مغز پرورش مهارت هایی نظیر: خلاقیت، شهود، ورزش، هنر، پیروی از احساسات، و … می باشد. 

 

                                 لمس

با توجه به برتری یکی از این نیم کره هاست که شخصیت انسانها شکل می گیرد و با گذشت زمان است  که این تفاوت بارزتر می گردد.

تست :

به تصویر متحرک زیر نگاه کنید و بگویید این خانم در چه جهتی می چرخد ؟

در جهت عقربه های ساعت، یا برعکس آن ؟

 

                                 لمس

 

اگر جهت حرکت را در جهت عقربه های ساعت دیدید به این معناست که شما بیشتر از نیمکره سمت راست مغزتان استفاده می کنید و اگر در جهت مخالف عقربه های ساعت ببینید یعنی اینکه بیشتر از سمت چپ مغزتان استفاده می کنید.

 

 
 
خب میخواستم یه کوچولو در این مورد توضیح بدم ولی دلم نیومد که کاملش نکنم 
 
لمس 

در این عکس؛ نقاش  خیلی کامل و دقیق مطلب رو به تصویر کشیده

استفاده از یک رنگ در یکطرف و استفاده از رنگهای مختلف و سرسبزی و طراوت به همراه تنوع در سوی دیگر ...

اما این دو قسمت بوسیلهء پل هایی کوچک بهم وصل شده، بر روی پل اول دو نفر را به تصویر کشیده که در اصل بیانگر کسانی ست که آگاهانه از این سو به آن سو در حرکتند ( آگاهانه )

این افراد همان شاهدانی هستند که هر لحظه در لحظه  حضور کامل دارند . آنها بر هر دو نیمکرهء مغزشان تسلط کامل دارند و اون تصویر بالا رو فقط در حال چرخش به یک سو نمی بینند

زنده باشید

+ نوشته شده توسط پیاله در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 11:30 AM |

لمس

من یه بچه ام.

مامان و بابام یه عالمه ماسک خوشگل و رنگارنگ دارن که هر دفعه یکی رو به من هدیه می دن تا بزنم به صورتم و بقیه بیشتر منو دوستداشته باشن. همین امروز مامان یکی از اون ماسک ها را داد به من و گفت: " یه دختر خوب هیچ وقت بلند نمی خنده " . بابا هم یه روز دیگه یه ماسک خوشگل دیگه به من داده بود: " همیشه باید ناراحتی ات رو از بقیه قایم کنی و یه لبخند ملیح همیشه گوشه لبت باشه! "

مامان گفت: هرچی توی دلته رو نباید به زبون بیاری.

بابا گفت: تو دیگه بزرگ شدی نباید گریه کنی.

مامان: دیگه کفش کتونی به درد سن تو نمی خوره.

بابا: تا جایی که می تونی به همه بگو "آره "؛ مردم از "نه " شنیدن خوششون نمیاد.

مامان: هر کس برات کادو خرید یادت باشه یه کادو هم ارزش اون بهش هدیه بدی.

هم ارزش! یادت نره!

بابا: تو از پس خیلی از کارها بر نمیای.

مامان: وقتی بزرگ بشی، عشق، یه روز، یه هو، وارد زندگیت می شه و تو فقط کافیه بگی "بله"!

مامان: ............

بابا: ..............

من یه بچه ام، نه! من بزرگ شدم. من یه ماسکم. نه! چند تا ماسکم. من... من... من... من

کی هستم؟

لمس

داشتم تو خیابون زندگی راه می رفتم که یه دفعه پام به یه مشکل بزرگ گیر کرد و با مخ خوردم زمین. هنوز به حالت عادی برنگشته بودم که دیدم ماسک نازنینم که منو تو دل همه جا کرده بود از وسط نصف شده. حالا با این چهرهء واقعی که حتی برای خودم هم نا آشناست بقیه چه فکری در مورد من می کن ؟

 

لمس - لمسلمس - لمس

 

از قلم بدست ِ: رؤیا مصاحبی عزیزم

 

 

+ نوشته شده توسط پیاله در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 4:8 AM |

 میگن امروز ... ! - لمس

میگن امروز ... ! - لمس

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

میگن امروز تولدمه ! www.piyaleh.blogfa.com

ولی منکه همیشه بودم

هیچ چیز توی این دنیا متولد نمیشه

روح ٫ همیشه بوده ٫ هست ٫ و خواهد بود

جسم هم همینطور

همه چیز فقط تبدیل میشه٫ همین

جسم ٫ دوباره به طبیعیت٫ بر می گرده

حالا چه سوخته بشه٫ چه خاک بشه و یا ...

گندمی که ما می خوریم شاید و شاید که نه ، حتماً از خاکی تغذیه شده که اون خاک ؛ خودش بهرحال زمانی از جانداری ( مهم نیست انسان و یا ... ) تغذیه شده .

توی این دنیا، همه چیز تبدیل میشه ... شاید زمانی تجزیه بشه و بیشتر مواقع ترکیب میشه

خب حالا این یعنی چی ؟ یعنی اینکه منم از این ترکیبات به وجود اومدم . مثل شما

واسه همینه که جنینی که مادرش تغذیه ی خوبی داشته باشه ؛ کاملاً با جنینی که از تغذیه ی خوب محروم بوده ، ...

البته همه چیز به تغذیه بر نمی کرده و انسان چیزهای دیگری رو هم از پدر و مادرش به ارث می بره

و حالا گذشته از این مطالب اینکه : من روحاً همیشه بودم ؛ از ازل بودم و تا ابد هم خواهم بود، درست مثل شما .

البته جسماً هم همیشه بودم و تا ابد هم خواهم بود ... ولی جسم قابل تغییر و تجذیه و تبدیل است.

زمانی درخت بودم و زمانی هم یک شیر   شایدم یه سوسک  

درضمن :

 مگه شکم ببخشید رحم مادر، خارج از این دنیاست ! ؟ پس تولد این هویتی که فعلا ندارم   یعنی داشتم تموم شد  باید نه ماه قبل از این تاریخ باشه . یعنی توی دی ماه

چون از زمانی که نطفه بسته میشه ، زنده است و زندگی میکنه، رشد میکنه؛ و چون رشد میکنه یعنی که زنده ست و چون زنده ست یعنی اینکه روح داره و چون روح داره و زنده ست و زندگی میکنه و همچنین از طریق مادر در این دنیا وجود خارجی داری ، این یعنی اینکه سالروز تولد من ۹ ماه پیش بوده  البته اونموقع بی هویت بودم که البته این یعنی فقط اونموقع بوده که هویت اصلی خودم رو داشتم  البته تا چندی پیش که دوباره بی هویت گشتم  بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه شاه و منیرید

بمیرید بمیرید در این عشق بمیریدمیگن امروز ... ! - لمس

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

 

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدمیگن امروز ... ! - لمس

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

 

بمیرید بمیرید و زین نفس ببریدمیگن امروز ... ! - لمس

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

 

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندانمیگن امروز ... ! - لمس

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

 

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبامیگن امروز ... ! - لمس

  بر شاه چو مردید همه شاه و شهیری

 

بمیرید بمیرید و زین ابر برآییدمیگن امروز ... ! - لمس

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

 

خموشید خموشید خموشی دم مرگستمیگن امروز ... ! - لمس

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

 

خب فقط اینکه امروز بهانه ی خوبیه که بازم خدا رو شکر کنم

البته خدارو شکر کردن که احتیاجی به بهانه نداره و اگر داشت که تمام این دنیا بهانه بود.

هر لحظه بهانه ای زیباست برای شکر کردن و هر ذره از این دنیا ... معجزه ای ست برای دیدن و سپاسگذار بودن.

 خب ، یه چیز دیگه : روز پدر رو به پدر عزیزم تبریک میگم ( چون من بزرگترین فرزند ایشون هستم و پدرم در همچین روزی پدر شدن  ) البته این روز پدر شخصیست  عمومی نیست  جـــــــــانم علی  

و انشاالله در روز تولد خواهر گلـــــــــــــــم، روز مادر رو هم به مامانم تبریک میگم ( چون بابای من شوهر دوم مامانمه و مامانم با بدنیا اومدن خواهرم بوده که مادر شده)  البته بازم بگم : روز پدر و روز مادری رو که عموم قبول دارن، منم قبول دارم و چـــــــــــــــــــــــــــاکریم ما  این فقط یکمی شخصی تره

وااااااااااااااااااااااااای چقدر حرف زدم  تازه ۳۳ سالمه پیر زن بشم چــــــی میشم

وااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا مرگم بده  منظور خاصی نداشتم و من عاشق خانم های مسن هستم و همه اونا مثل مادر بزرگ خودمن و همیشه منبعی از حکمت  خب چیز بدی هم نگفتم و حقیقته و حکمت که چیز بدی نیست و گذشته از حکمت هم اصلا مادر بزرگ یه صفای دیگه داره ...

وااااااااااااااااااای نمی دونم چرا دلم نمیاد برم  اگر بار گران بودیم رفتیم  اگر نامهربان بودیم  باز مشکل فعال شدن کودک درونه  مثل همیشه البته تا باشه از این مشکلات باشه  

 

لمس - لمس

لمس

زنده باشید   میگن امروز ... ! - لمس                            

+ نوشته شده توسط پیاله در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 8:46 AM |